خودت باش! نه بيش ، نه كم

 

 

 مامانت فدات بشه ، كوچيك كه باشي حتي اگه كت و شلوار باباتو هم تنت كني كوچيكي كوچولو! آخه اين كارا چيه ميكني ، آدم دلش ميخواد يه گاز از اون لپت بگيره ! شكار لحظه ها ميشي ، خنده ميشي اصلا خود ديدني ها ميشي !....ولي خداييش از حق كه نگذريم خيلي با نمك ميشي وقتي اداي بزرگترا رو در مياري و با ماژيك واسه خودت سبيل ميذاري كه آي خلايق ببينين من خوده بابام هستم!...طنزه ، فانتزيه ، عيبه ، غلطه ! نكن با خودت ازين كارا ! حالا گيرم 2 تا مطلبتو 2 تا روزنامه چاپ كردن يا بر فرض مثال يه جا رفتي و 4 نفر بهت گفتن " چه سري ، چه دمي عجب پايي!" ...حالا اصلا خيال كن دختر همساده تونم از رو بالكن برات بوس فرستاده و فلان سايت يا مجله ي زرد براي پر كردن ستونهاي خاليش زنگ زده يه مصاحبه باهات كرده ....بخدا اتفاق خاصي نيفتاده و لازم نيست خط ايرانسلتو عوض كني و شماره ي آبجيتو به عنوان مدير برنامه هات به اين و اون بدي ! ...شنيده بوديم با كت و شلوار عاريه و ماشين كرايه اي و زیورآلات بدلي به هم پز ميدن اما بخدا نديده بوديم توي اينترنت هم واسه هم چوسي ناشتا بيان و بالاي شهر و پايين شهر درست كن كه مثلا واي تو هنوز توي بلاگفا مي نويسي ؟! من رفتم لولكس بلاگ بيا ببين چه خبره !.... و حالا اينارو ول كن اينا را داشته باش تا چند طبق ازين افاده ها رو طبق طبق و تيتروار براتون بگم :

-هركي خوشش نمياد بره گمشه ! : ننويس عمو ! الهي قربون اون جذبه و هيبتت برم اينارو گوشه ي وبت ننويس ! " اينجا وب من است و من مدير اينجا هستم و هيچكيو لينك نميكنم و هر كسي سوالي داشت به پروفايلم مراجعه كند و هر كسي خوشش نيامد هري و فلان و بيسار ...!" خب اينارو ننويس پسرم ! يكي دو بار كه بيان وبت اخلاقت مياد دستشون ، لازم نيست يه كتيبه به شكل قانون حمورابي درست كني و بچسبوني زير عكس خوشگلت ! كراواتت خراب ميشه ها ! باز نگي عمو نگفته بود!

-اين عكس من است ! : گالري عكس كه راه ننداختي پدرجان ! 2 دقيقه اومديم خودتو ببينيم ! حالا برفرض اگه اكبر عبدي رو جلوي حموم عمومي محله تون ديدي و باهاش عكس گرفتي بخدا لازم نيست اينو هم جزو رزومه ي كاري و افتخاراتت حساب كني ! باشه قبوله ، توي اون همايش که شما رو هم دعوت کرده بودن معاون وزير هم بود اما لازم نيست زير عكسي كه از پشت گرفته شده ضربدر بزني و بگي اين پس كله ي منه !...ضمنا همه ميدونن از 3 سالگي فعاليت هنري تو شروع كردي و اگه حقتو نمي خوردن الان 4 تا اسكار و نوبل داشتي ، ديگه صد بار اينو تكرار نكن اخوي!

-آپ نميكنم ! : تاريخ آخرين پست 2/11/87 ، تاريخ تائيد آخرين كامنت 27/6/92 ! خب نكن ديگه ! تو كه روزي 16 بار به وبت سر ميزني و حتي به كامنتاي تبليغاتي هم رحم نميكني و تائيدش ميكني خب ديگه آپ نكردنت چيه ؟! بخدا همه ميدونيم معروفي و سرت شلوغه و يه پات اينجاست يه پات نمي دوني تا كجا ميره ! اما تو كه انقد دلت واسه وب قنج ميزنه خب قشنگ بشين مث بچه ي آدم آپ كن عسيسم! بخدا با كلاسي به اين چيزا نيستا !

-آرتور شوپنهاور منم! : چن تا روزنامه پهن ميكني روي زمين ، پوست تخمه هاتو توف ميكني روش و با صداي عباس قادري و جواد يساري بشكن ميزني ! خب اين كجاش بده ؟! چرا فكر ميكني تا 4 نفر آدمو كه مي بيني اگه بگي تلويزيون ايرانو نگاه ميكني يا صداي عهديه و بازي مريم امير جلالي رو دوس داري كلاست مياد پايين ؟ بخدا ما همه مون عين هميم ، همه مون از دم در هيئت كه رد بشيم دلمون هوايي حسين ميشه و توي كافه كه باشيم حتي اگه جنيفر لوپز هم افتخار بده با ما برقصه غير از باباكرم جور ديگه بلد نيستيم قر بديم ! بخدا ميدونم داري بال بال ميزني توي وبت از برد پرسپوليس و دعوات توي صف نونوايي و کباب خوری 13 به در امسالتون بنويسي ، پس چيه چند ساله داري مقدمه ي همون 4-3 تا كتابي كه خوندي رو با پس و پيش كردن پاراگرافاش هي توي وبت به اسم خودت مي نويسي ؟! به جون خودت ما اين كتابارو بچه كه بوديم خونديم ، شما خودت باشي خواستني تري!

-همه ي مخاطبان من !‌ : خجالت نميكشي توي تلويزيون يا پشت تريبوني كه مجريش هستي آدرس وبلاگتو اعلام ميكني ؟! آخه اين " با احترام لينك شدين!" يا " با احترام دعوتيد به خوانش پست جديدم!" چيه كه اينطور داري واسش بال بال ميزني ؟ بخدا چه 5 نفر بيان وبت چه 5 هزار نفر ، مخاطب اصلي و واقعي وبت كه واقعا دارن از مطالبت استفاده ميكنن همون دو سه تا كور كچلن كه بيچاره ها رو آدم حسابشون نميكني !...عقده اي بازي در نيار رفيق! چيزي خواستي به خودم بگو!

-باشگاه هواداران من !: خودت وبلاگ ميزني بعد مي نويسي جمعي از هواداران فلاني ؟! خيلي نوبري به خدا ! خيلي جواتي!

- سايت دارم ، پس هستم ! : حالا سالي يه بار ، 6 ماه يه بار ميخواي يه آپ كني و 4 خط بنويسي ، ديگه دبليو دبليو دبليو اسمال دات آي آرت چيه ديگه ؟! همون وب خودت خوب بود ديگه ، نبود؟! اي بسوزه پدرت اي دختربازي كه جوان طفل معصوم مردمو به قول شهرام صولتي " كجاها كه نكشوندي!"

-مرا ببوس ! : ببين پدرجان ! عشق ديده شدن و شنيده شدن همه مونو كشونده اينجا ! واسه كي داري فيلم بازي ميكني ؟! تو اگه ميخواستي واسه خودت بنويسي خب يه صفحه ي word  باز ميكردي روي دسكتاپ كامپيوترت و همونجا مي نوشتي ديگه ! پس حالا كه اينجايي بي زحمت اين ادا و اصولا رو بذار كنار و ستون نظراتتو فعال كن ! چه پسري شده !

-زبل خان همه جا ! : "من در فيس بوك " ، " من در ياهو " ، " من در مجله ي فلان " ، " لينك دكلمه ي من " ، من ، من ، من !...خب پدر آمرزيده ، تو كه همه ي اونا رو توي همين وب نوشتي ، شماره ي پيامگير و خط اعتباري و صندوق پستي و ناشر و همه رو هم كه 10 جا نوشتي ! ديگه اين كارا چيه با اين حالت ؟! راحت باش پاتو دراز كن بخدا جمع خودمونيه انقده نمير واسه خودت!

-نيگا من چقد خوبم ! : انجمن خيره ميرم ! به ايتام و کودکان سرطانی كمك ميكنم ! عارفم ، عاشقم ، فنا في الله هستم ! از ناسوت رسته و به لاهوت رسيده ام ! مرغ باغ ملكوتم.....خب خدا خيرت بده جناب ابوسعيدابوالخير! ما كه حسود نيستيم ، اصلا به ما چه كه " چون به خلوت ميروي آن كار ديگر ميكني!"

-كه رستم يلي بود در سيستان ! : بخدا هيچ تغييري در ابعاد و سايز تو ايجاد نميكنه ! حالا تو لينكاي اولتو بذار چاوشي و احسان عليخاني و محمدرضا فروتن و ....وانمود كن رفيقشوني و به يكي بگو استاد و به يكي بگو دوست عزيزم و يكي ديگه رو باد كن واسه خودت!....خودتم ميدوني كه اونا نه ميشناسنت نه عمري يه بار حتي ميان ازت تشكر كنن كه يه عمر براشون خالي بستي و از محاسن نداشته شون تعريف كردي . ذكر ابوسعيدابوالخير شد بذار حسن ختام اين پست جمله اي ازين عارف نامي باشه كه : " در ديگران مپيچ و از ايشان ننويس ، آنگونه باش كه از تو بنويسند "

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 18:5 | لینک 

 

در مورد اين شخصيت بزرگ تاريخي ، سخن گفتن به همان اندازه دشوار است كه قضاوت كردن . او را كه پرورش يافته ي صحرا است و تربيت يافته ي مكتب جنگاوري و استقامت ، شايد حتی امروزه هم كمتر كسي است كه بشناسد يا دست كم خود حقيقي او را بشناسد . آقا محمدخان از آن دسته مردهاست كه نه تنها در تمام عمر بلكه حتي پس از مرگ هم محكوم به نفرت و تحقيرند و من به راستي نمي دانم چرا قضاوت تاريخي ما گاهي آنچنان مبنا و اساس ساده لوحانه اي پيدا ميكند كه حتي با گذشت صده ها و هزاره هاي متمادي باز هم عوامانه ترين يا ناجوانمردانه ترين نوع قضاوت را در مورد برخي شخصيت ها يا وقايع تاريخي ارائه مي دهد . زندگي آقامحمدخان از آغاز تا فرجام در 3 حرف خلاصه شده است : " درد " . پدرش " محمدحسن خان اشاقه باش" از ياغيان و ماجراجويان بزرگ زمان خويش بود که گاهي اين ماجراجويي ها بدانجا مي رسيد كه حتي در ايالت هاي شمالي (استرآباد – مازندران و گيلان) اعلام استقلال و حكومت مستقل مي كرد .محمدحسن خان از طایفه ی اشاقه باش ، ایل قاجار و ساکن استرآباد (گرگان امروزی )بود که شغل اصلی و اجدادی شان شبانی و دامداری بود اما گاهی هم در سالهای قحطی به گردنه گیری و راهزنی روی می آوردند. او به علت اين خوي سركش و ياغي مورد خشم نادر قرار گرفت و براي در امان ماندن از غضب شاه افشار به صحراي تركمن گريخت و در آنجا بود كه براي نخستين بار طعم پدر شدن را چشيد و خداوند به او و همسر فرزانه و نجيبش "جيران" پسري داد كه نامش را محمد نهادند .

مي گويند كه خوش اقبالي و بداقبالي از شكم مادر ، همزاد ما هستند و اگر بنا باشد اين فرضيه را بپذيريم بايد تصديق كنيم كه "محمد" – همو كه تاريخ بعدها او را به نام آقامحمدخان قاجار مي شناسد – از همان زمان تولد بد اقبال بود . در شب دوازدهم ربیع الثانی سال ۱۱۵۵درست در همان شبي كه جيران در خيمه اش از درد زايمان به خود مي پيچيد ستاره ي دنباله دار هالي در آسمان ترکمن صحرا ظهور كرد و زنان و مردان خرافاتي و عوام ايل تركمن و قاجار شروع به پچ پچ كردند كه اين ستاره ي دم دار مظهر خشكسالي و بلاست و لاجرم كودكي كه در چنين شبي نحس به دنيا مي آيد بدقدم و شوم است . ريش سفيدهاي طايفه هم كه موقعيتي مغتنم براي سخنراني و شايعه پراكني يافته بودند پيش بيني كردند كه كودكي كه مقارن با پيدا شدن اين ستاره ي دم دار به دنيا بيايد بي دم و مقطوع النسل خواهد گرديد و همان زمان كه دور از چشم و گوش محمدحسن خان قاجار اين شايعات زمزمه مي شد زنان ،كودكانشان را به درون چادرها مي بردند تا مبادا شومي و بدقدمي این طفل تازه به دنیا آمده گريبانگير اطفال آنها گردد. اين نوزاد كه در بدو تولد چشماني سبز و زيبا داشت به زودي رنگ چشمانش به سياهي تغيير كرد و همين هم به عنوان نشانه اي ديگر بر بد قدمي اين نوزاد دهان به دهان نقل شد .

آقا محمدخان به زودي تحت آموزش و تعليم مادر باسواد و زيركش "جيران " سواد خواندن و نوشتن و حساب آموخت و البته غير از اينها درسهايي از آن شيرزن فراگرفت كه تا واپسين دقايق عمر به عنوان كليدهاي طلايي موفقيت از آنها بهره جست . درسهايي نظير : قناعت و مقتصد بودن ، صبر و شكيبايي ، تلاش و خستگي ناپذيري و همچنين متانت و توداري . او تا زنده بود هرگز كسي نتوانست از گفتار يا علائم چهره اش پي به راز و نيت درونش ببرد ( و فقط در یک مورد اشتباه کرد و نیت قلبی اش را بروز داد که همان اشتباه ،اولین و آخرین اشتباهش شد و برایش مرگی تلخ به دنبال داشت) و نيز تا آخرين دقايق عمر حتي زماني كه كرور كرور ثروت داشت با قناعت و سادگي زيست كه البته بسياري از افراد ازين صفت برجسته اش به عنوان بخل و لئامت ياد كردند كه در جاي خود توضيح داده خواهد شد.

محمد هنوز 7 سال بیشتر نداشت كه توسط مادرش به صحرا فرستاده شد تا در كنار پدر و مردان طايفه اش سواركاري و تيراندازي و مشق جنگ بياموزد و شايد امروزه كه كودكان 7 ساله ي ما گاها در ساده ترين كارها نظير غذا خوردن و استحمام كردن هم نيازمند كمك والدين خود هستند اين گفته كمي عجيب به نظر برسد كه چگونه يك طفل 7 ساله مي تواند تا آن سن سواد آموخته باشد و با نشستن بر پشت زين اسبهاي تيزپاي تركمني ، تفنگ در دست گرفته و دل به كوه و بيابان بزند ؟ و شما بدانيد كه در قديم تمام آنان كه ستاره ي بزرگي بر پيشاني آنان مي درخشيد چنين بودند و شاه اسماعيل نيز آنگاه كه به عنوان مرشد كامل و مدعي سلطنت به اين سو و آن سو مي رفت بيش از 13 سال نداشت.

آنگاه که محمد 12 ساله شد آثار مجد و بزرگي در چهره و سلوكش پديدار گشت . نوجواني باريك اندام و رشيد با چشماني سياه و درشت كه در سواركاري و تيراندازي يگانه ي صحراي تركمن بود و از توان و استقامتش همين بس كه كه هيچ كس در تمام ولايات شمالي ايران نمي توانست چون او راست بر كرسي زين بنشيند و حتي در ميان مردان تركمن كه پدر در پسر بر پشت زين زاده مي شدند و از دنيا مي رفتند و حتي خواب و زندگي شان هم بر پشت اسب بود هيچ كس نبود كه چون او بتواند 4 روز بي وقفه از اسب به زير نيايد و بي وقفه بتازد. او در همان سن كم چنان زيركي و تدبير از خود نشان داد كه همگان با كمال ميل رهبري اين نوجوان را پذيرفته و به فرمانش گردن نهادند و از آن پس محمدحسن خان اشاقه باش هرجا كه جنگي يا حمله اي در پيش داشت شيرپسر زيبا و رشيدش را به عنوان فرمانده و امير لشگر مي فرستاد و شك نداشت كه به زودي پيك فتح و پيروزي از راه مي رسد و مژده ي پیروزي محمد را در آن جنگ به همراه مي آورد اما غافل از اينكه زندگي همواره مطابق خواست هيچ كسي به پيش نمي رود .

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 16:6 | لینک 

 

سياست با تمام پيچيدگي هايش ، گاه شكل حماقت به خود مي گيرد . حماقتي كه گاه به خودزني و گاه به خودكشي منجر مي گردد . خطاي ديد ، اشتباه محاسباتي و عدم واقع بيني در تشخيص منافع باعث بروز و ظهور اين دست حماقت ها مي گردد . آمريكا يك غول كاغذي از جنس همان پهلوان پنبه هاي سنتي است ، كه سالهاست در بازارهاي جهاني ، كودكانه دست به دست مي گردد و عروسك سازان و عروسك گردانان اين بازار مكاره ، ديرگاهيست به فراست دريافته اند كه اين مضحكه هرچه با ظاهر خشن تر و مهيب تري ارائه گردد قدر و قيمت بيشتري  خواهد داشت . حقيقت اين است كه آمريكا ، خود بهتر از هر كس ديگري مي داند كه اين مترسك پوسيده ، كدخداي هيچ مزرعه اي نيست . گنجشك هاي كوچك ويتنامي و كلاغان القاعده خيلي زودتر از عقابان حزب الله به دروغ بودن افسانه ي اين مترسک دست ساز پي برده اند . از كارخانه ي دروغ سازي هاليوود و رشادت هاي نورپردازي شده ي " راكي" و " رمبو" كه بگذريم ، جلگه هاي مي سي سي پي و دامنه هاي رشته كوه هاي آند هرگز آنقدر حاصلخيز نبوده كه قهرماني اسطوره اي در خويشتن بپروراند . آمريكا كه در جنگ جهاني دوم با بهره گيري از بعد مسافت و سياست دو پهلوي پارس كردن و دم تكان دادن ، هم از كينه توزي بمب افكن هاي متحدين مصون مانده و هم عنوان ريش سفيد و كدخداي جهان را از خواهر پيرش - انگلستان – غصب كرده بود به زودي سياست فريبكارانه ي قديمي اش مبتني بر صلح دوستي و انسان دوستي را به كناري نهاده و با راه انداختن جنگي خونين ولي سرد با همتاي شرقي اش روسيه ، عملا دنيا را چون گوسفندي قرباني به دو شقه ي شرق و غرب تقسيم نمود. اين جنگ ستارگان كه با اتكا بر گنبدهاي آهنين و موشك هاي نشانه گيري شده به سمت واشنگتن و مسكو به راه افتاد و كماكان نيز ادامه دارد ، عملا ساير ملت ها را به پيادگاني در اين شطرنج ناجوانمردانه تبديل كرد كه يكي يكي بايد قرباني مي شدند تا فيل هاي و اسب هاي سركش ابرقدرتها آزادانه خانه هاي سياه و سفيد قاره هاي 5 گانه را تصرف كنند .

با فروپاشي نظام كمونيستي به ظاهر اگرچه آمريكا به عنوان برنده ي جنگ سرد ، دستهايش را به آسمان بلند كرد ولي معادلات پيچيده اي كه در سالها و دهه هاي اخير پيش روي مجامع بين المللي قرار گرفته نشان مي دهد كه آمريكاي خسته و ناتوان امروز ، در تمام سالهاي جنگ سرد فقط سرگرم خودزني بوده و دير نخواهد بود روزي كه اين جنگجوي قلدر ولي نادان در يك جدال نفس گير و سرنوشت ساز به زانو درآمده و براي هميشه به دوران بازنشستگي اجباري فرستاده شود .

دوران فترت آمريكا فرا رسيده است . آمريكا كه در تمام سالهاي قبل از جنگ هاي جهاني با شعار انسان دوستي ، عدالت گستري ، صلح طلبي و بسط دموكراسي و آزادي به عنوان يك اتوپياي افسانه اي ملجا و پناه نوابغ و آزادگان جهان شده بود و مغزها و انديشه هاي خلاق جهان از هر گوشه و كناري چمدان مي بستند تا شهروند اين سرزمين افسانه اي باشند امروز آنچنان نقاب از چهره اش افتاده كه ديگر كمتر كسي است در عالم كه در خواب يا بيداري كابوس دندان هاي تيز اين هيولاي جنگ افروز و بي رحم را نديده باشد . دست هاي پيدا و پنهان اين كشور در قاچاق انسان - دارو – اسلحه- مواد مخدر ، تجاوز و دخالت مسقيم نظامي در ويتنام – افغانستان – عراق – پاكستان ، حضور و نقش آفريني غير مستقيم در قتل عام و جنگ افروزي ها خاورميانه و شرق دور و آفريقا و جنايت هاي هولناكي كه در ابوغريب ها و گوانتاناموها در حافظه ي ملت ها به جا مانده است  اگرچه هنوز به فريادي مشترك تبديل نشده ولي تجربه نشان داده كه دور و دير نخواهد بود روزي كه مشتها به آسمان روند و يك وال استريت جهاني بر عليه سلطه ي سرمايه داري يهودمحورانه ي آمريكا در سرتاسر جهان به راه افتد.

آمريكا در طول تاريخ كوتاهي كه از گذشته تا حال دارد هرگز برنده نبوده ، او فقط فرصت طلب و فريبكار خوبي بوده و البته جز اين هم نبايد از روباه هاي يهود انتظار داشت . يهود در هيچ عصر و زماني براي جنگيدن و جنگاوري آفريده نشده و شكست هاي مذبوحانه اش در ويتنام و افغانستان و عراق و جنگهاي 33 روزه و 8 روزه ثابت كرده كه اراده ي ملت ها هرگز مطابق سناريوهاي كارگردانان ينگه ي دنيا رفتار نمي كند . آنچه در عراق و افغانستان پيش آمد با آنچه ممكن است در سوريه رخ بنماياند يكي نيست چون سوريه امروز به عنوان شاهرگ شيعه در منطقه به شمار ميرود و به عنوان يك ضلع از مثلث ايران – حزب الله – سوريه شناخته می شود. اين جنگ اگرچه بعيد به نظر مي رسد ولي چنانچه روي دهد جالوت هاي مغرور و زره پوش غربي چنان به سنگ طالوت هاي مقاومت از پاي در خواهند آمد كه هيچ افسانه اي در تاريخ تا اين حد عبرت آموز سروده نشده باشد . شيخ هاي فريبكار و ترسوي عرب كه خاك كشورهايشان در كمتر از 3 روز توسط صدام به توبره كشيده شد و سياست مداران منفعت طلب اروپايي و آمريكايي كه ازين مجمع به آن مجمع براي خود به دنبال شريك حماقت براي مداخله ي نظامي در سوريه مي گردند بايد بدانند كه در اين جنگ نيابتي و فرسايشي كه در پيش خواهند داشت آنچه در انتها برايشان بر جاي مي ماند تلي از خاك به نام اسرائيل خواهد بود و گورستاني از سربازان غربي به نام سوريه .

جنابان غربي بدانند كه سوريه امروز خط قرمز شيعه است ، سوريه جزئي از حريم شيعه و بخشي از جاده ي آسفالته ي تهران – حزب الله است و همان اراده اي كه حزب الله را در همسايگي اسرائيل پرورانده و به نيرويي مهار نشدني تبديل كرده است امروز هم بر دوام و بقاي حكومت سوريه اصرار دارد . سوريه، ليبي و تونس و مصر نيست كه با دخالت خارجي يا بلواي داخلي بتوان در آن حكومتي را ساقط يا حكومتي را جايگزين كرد كه اصلا بلواي سوريه بر سر حكومت نيست . دعواي سوريه يك جدال حيثيتي و لجبازانه بر سر تغيير توازن قدرت در منطقه است كه نقش بشار اسد در اين بازي هرگز از يك سياهي لشگر فراتر نرفته است . آمريكا شك نكند كه به محض شنيده شدن صداي اولين موشك در حريم هوايي سوريه اولين صدايي كه به گوشش خواهد رسيد صداي " لبيك يا حسين " سيد حسن نصرالله خواهد بود و تل آويو نشينان به چنان كابوس دهشتناكي دچار خواهد شد كه اجداد يهودي و دربه درشان در اورشليم زمان بخت النصر هم بدان دچار نشده بودند . اين نه يك شعار است ، نه يك تهديد بلكه اين عين واقعيت است كه تا زماني كه تهران سقوط نكرده دمشق و غزه نيز سقوط نخواهند كرد . اين جنگ اگرچه بعيد ميدانم در ابعاد يك جنگ هرگز به وجود بيايد – اگرچه احتمال حملات هوايي و موشكي كوتاه مدت دور از ذهن نيست – ولي هرگاه سردمداران غرب دچار اين حماقت سياسي بشوند و جنگ همه جانبه اي براي براندازي در سوريه آغاز گردد آنگاه عيار شهادت طلبي شيعه مشخص خواهد گرديد و همان ها كه اين جنگ ابلهانه را آغاز كرده اند به عنوان بازندگان اين دوئل تا ابد از سوريه با نام كشتارگاه سربازانشان ياد خواهند نمود .

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 13:29 | لینک 

 

 

بابا بزرگ مرحوم ما – كه علي القاعده الان داره توي ديسكوها و گاردن پارتي هاي بهشت با دختركان سياه چشم و بلا گرفته ي بهشت جفتك چاركش ميندازه ! – مي فرمود : " سوار اسب مردم كه باشي هميشه خودتو پياده فرض كن !" . قبل از اينكه به معناي اين جمله ي حكيمانه برسيم بد نيست كه حاشيه اي هم بر جمله ي معترضه ي سطر اول ( دختركان سياه چشم....) بنويسم ! خلاصه هرچي نباشه بنده ي حقير سراپا تقصير يك دوره دروس حوزوي تا سطح خارج ( يعني تا زماني كه از مكتب خونه اخراجم كردن و به سطح خارج  حوزوي رسيدم!!!) هم خوندم و هيع روزگار ! چقدر ملاي بيچاره از دست ما زجر كشيد و با عصا و چوسك توي سر ما زد و ما آدم نشديم كه هيچ ، هنوز همون آقا كه بوديم هستيم !...برسيم به تفسير : عن بابك! ، قال : دخلت على ملاي دهاتني! و معي باقر هپلي! و... وعند ملا بنته فاطي! فقال الخوف مخفي الفتاه لبنت ملا : ما هو رايكم حول الحوري؟! فالنظر فاطي الي وجهي متبسما و تقول :الا اذ انا ميت في العالم ان كنت تبحث عن شريك المشي ؟!!! ( از بابك روايت شده است كه : وارد شدم بر ملاي ده ، در حالي كه باقر هپلي همراهم بود ! و در نزد ملا دخترش فاطي نشسته بود ! پس پنهاني و با ترس و خجالت به دختر ملا گفتم : نظرت در مورد حوريان بهشتي چيست ؟! پس دخترك با لبخند نگاهم كرد و فرمود : مگر من مرده ام كه تو در آن دنيا به دنبال معشوقه مي گردي؟!!!)....خب براي اينكه از وب هم اخراجم نكنن و به سطح خارج وب هم نائل نشم كلاس تفسير نمونه مو در همينجا تموم ميكنم و ميرم سراغ معنا كردن جمله ي "گت با "(پدر بزرگ) "كه رحمت بر آن تربت پاك باد !"....يعني من توي اين مملكت ، قلندر (همسايه ي سابقمون كه همينجوري نگاش كه ميكردي ترياك و شيره ازش مي چكيد!) هم نشدم كه يه هيلمند قراضه ي مدل 44 (كه توي محله معروف و مشهور به ماشين قلندر– يه چيزي توي مايه هاي ماشين مش ممدلي! شده بود و بچه كه بوديم سر كوچه مي ايستاديم و هر وقت كه قلندر با ماشينش رد ميشد مسخره ش ميكرديم و اونم پياده ميشد و يكي دوزار فحش حواله ي مادرامون ميكرد كه فلان فلان شده هاي كره خر ! مگه من همسر شما هستم !!! – معنيش با ادبيات قلندري ميشه : مگه همسن شما هستم !- كه منو اينجوري مي كنين ؟!!! – معنيش با ادبيات ما ميشه :- با من اينطوري رفتار ميكنين!!!).....خلاصه اينكه توي اين مملكت ، ما يه قلندر هم نشديم كه يه 4 چرخ زير پاي ما باشه و انقد واسه اينجا و اونجا رفتن آويزون اين و اون نشيم و مجبور نشيم توي سفر ، با اين همه يال و كوپال و سواد سطح داخل و خارج ، مثل يه شاگرد شوفر فلاكس واسه راننده پر كنيم و چايي براش بريزيم و خشتكشو براش بخارونيم كه آقا حواسش از رانندگي پرت نشه !

بنا شده واسه اينكه با اين پاي چلاق حوصله م سر نره و ايضا قبل از رسيدن به سطح خارج!!!( اين سطح خارج با سطح خارج قبلي فرق داره و خب بعضي دوستان ميدونن چي ميگم!) يه بار ديگه دهات مونو  از نزديك ببينم منو در طي چن روز آينده ببرن شمال و از اونجا هم چن روز ببرن ده . خيلي ساله نرفتم دهاتمون و الان دقيقا نميدونم اون خر سياه مش ممد هنوز در قيد حيات هست يا عمرشو بخشيده به شما ولي عجيب از همين الان هواي خرسواري و آش گزنه و نون تنوري به سرم افتاد ! بچه كه بودم و گاهي تابستونا بابابزرگ منو ميبرد روستا ، يادمه يه رفيقي اونجا پيدا كرده بوديم كه اسمش كاظم بود و  ازونجا كه گفتن آب مي گرده و چاله رو پيدا ميكنه ! ما هم گشتيم توي اونهمه بچه ي سالم با كاظم رفيق شديم كه منحرف تر از ما بود و آي چه غروبايي كه مي رفتيم صحرا و منظره ي ملكوتي جفتگيري سگ ها و خرها و گوسفندها و ساير جك و جونوراي آبادي از مگس تا مرغ و خروسو ديد ميزديم!!! و كاظم با خلوص نيت براي من توضيح ميداد كه محبوب ترين حيوانات در نظرش بزهاي ماده هستن كه خب هميشه دم شونو بالا مي گيرن و!!!....و من از همون زمان به فلسفه علاقه مند شدم و دنبال جواب اين سوال فلسفي افتادم كه اون تخم مرغ به اون عظمت چطوري و از كجا در مياد؟!!!! بماند كه چقدر توي باغ هاي اطراف ده گردو دزدي كرديم و چقدر به دختراي آبادي كه دبه ي آب در دست از چشمه به طرف خونه مي رفتن از سر انسان دوستي و فقط با قصد كمك به همنوع گفتيم : " دختر بده آبتو برات بياريم!!!" ....الان اگه تا فردا صبح هم هي سرخ و سفيد بشين و لب و لوچه گاز بگيرين حتي يه خاطره ي خوب و مثبت يادم نمياد چون بي صحنه ترين و خانوادگي ترين خاطرات عصر جاهليت من كتك زدن بچه ها و شكستن شيشه ي خونه ي مردم و دم گذاشتن براي خلق الله با نخ و ريسمونه ! حالا حسابشو بكن اون سالي كه من فقط موقع نشستن ، خودكار ميذاشتم زير همكلاسيام و يا كاغذي كه روش نوشته بود :" اين خر به فروش مي رسد!" مي چسبوندم پشت بچه ها و معلما ، نمره ي انظباطم 20 شد و لابد از نظر اولياي مدرسه بسيار بسيار آقا و جنتلمن شده بودم!

از نوستالوژي و خاطره بازي كه بگذريم ، من به احتمال قريب به يقين تا چند روز ديگه به دهات خودمون ميرم و حالا كه فكر ميكنم مي بينم با وجود اينكه هرگز در اون روستا زندگي نكردم و در تموم عمرم شايد 10 بار هم به اونجا سفر نكردم ولي چقدر دوستش دارم و راست گفتن كه " هر كسي كو دور ماند از اصل خويش/ باز جويد روزگار وصل خويش" ....اين همون حسيه كه هر وقت از تنگه ها و گردنه هاي ايذه و رامهرمز و چهارمحال و بختياري تا دشتهاي پيرامون شيراز هم رد ميشم در من زنده ميشه و انگار حسي غريب منو برميگردونه به قرن هايي دور كه اجدادم از همين تنگه ها و گذرگاه ها ، گاه به قصد لشگركشي و گاه به قصد كوچ به اين سو و آن سو ميرفتن ....

ادامه دارد....

 دوستانی که افسانه ی ایلیاد و اودیسه رو دنبال میکنن میتونن ادامه ی این داستانو در ادامه ی مطلب بخونن...

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 15:18 | لینک  | 

 

 

اين روزها كه پاي چپ ما طبق عرف متعارف و معمول همه ساله شكسته و چلاق و زمينگير افتاديم گوشه ي خونه ، هيچ كاري و خدمتي از ما بر نمياد جز اينكه 24 ساعته بشينيم پشت كامپيوتر و در حالي كه پاي چلاق مونو گذاشتيم روي 2 تا متكا ، علاف و بلاتكليف توي وبلاگستان بچرخيم و سير آفاق و انفس كنيم و غبطه بر ايام گذشته و آينده بخوريم. براي اينكه از فضاي وب كه " سيري بر اسطوره هاي كهنه " فاصله نگيريم بايد بگم كه حكايت اين مچ پاي چپ ما يه جورايي حكم پاشنه ي مرحوم آشيل شده كه تا تقي به توقي ميخوره تاراقي ميكشنه و ما رو يكي 2 ماه خونه نشين ميكنه تا با زنان مطبخ سبزي پاك كنيم و غيبت خلق الله كنيم كه واه واه خواهر ديدي دختر تقي زگيل چه چوس كلاسي ميذاره وقتي ميخواد با كسي سلام و عليك كنه ؟ حالا خوبه نون ندارن كه بخورن كه اينطور طبق طبق فيس و افاده داره و...الخ . پريروز كه رفته بوديم پامونو گچ بگيريم بماند كه توي بيمارستان معيري كه مركز شكستگي و ارتوپده يه دونه ويلچر پيدا نشد بشينيم روش و لي لي از دم در تا طبقه ي دوم رفتيم و بماند كه از شدت درد ، همون پاي شكسته رو 124 هزار بار به اينجا و اونجاي زن و زمبيل صاب بيمارستان حواله داديم كه ملت مونده بودن ما داريم زير لب ذكر ميگيم يا با تمام عناصر مونث خانواده ي صاب بيمارستان جفتگيري لفظي مي كنيم ....اما ( به قول جمال تركه : عاما) عكس راديولوژي كه از پامون گرفته شد انگار آلبوم عكساي يادگاري خودم وا شد و چه نوستالوژي ها كه تداعي نشد!  دكتر كه انگشت حيرت در كان مباركش مونده بود با تعجب : " اين كه يه جاي سالم توش نيست!" ...من مثل دكتر علي شريعتي در زمان ختنه شدن!: " اين كه چيزي نيست ، من جونمو هم واسه اين انقلاب ميدم!!!" و بعد مبسوط و بليغ شروع كردم به  توضيح دادن تك تك اون ترك تروك ها و شكستگي ها ! اون يكي وقتي باشگاه ميرفتم شكست ، اينجا ( دكتر : كجا؟! من : اينجا اين پايين!) از ديوار پريدم پايين شكست ، اون يكي هم تصادف كرده بودم و....دكتر : پلاتين هم داري توي پات ؟! من : پلاتين چيه دكتر؟! ميله گرد 16 بايد كار بذارن توي اين صاب مرده....و بعد طبق معمول جراحي و 2 تا استخون شكسته رو جا انداختن و گچ و....الانم كه ...همه هر سال گردنشون كلفت تر ميشه ما آلت مون ! آخه اين شانسه من دارم ؟ يه مستراح ميخاي بري نمي توني . حالا جالب اينجاست هميشه پامو با يكي دو تا استخون شكسته گچ مي گيرن وقتي گچو وا ميكنن مي بينن 5 تا استخون جوش خورده !خب علتش واضحه ديگه ، هميشه 4-3 تا استخون هم در زمان گچ گرفتگي ميشكنه بس كه با پاي گچ گرفته توي حموم و مستراح و راه پله ميخورم زمين!....زندگي با عصا بهتر از اين نميشه كه ، خلاصه دنياي ما شده بدتر از آخرت يزيد و يكي نيست به اين خدا بگه : آخه (بر شيطون لعنت!) آخه مگه تو همقد مني كه اينهمه اذيتم ميكني؟ خب يه دفه بكش و خلاص ديگه ، فقط مونده يه تجاوز به ما بكني تا كلكسيون بلاهايي كه سرم آوردي تكميل بشه! بخدا ايوب نبي اگه به جاي من بود تا حالا از دستت كراكي شده بود!....واكنش دوستان هم نسبت به قلم شدن پاي ما در نوع خودش حکایتیه و انگار شکستن پای ما برای همه جز خودم عادی شده !(...الو بابك چي شده ؟!....پام شكسته !....خب خدا روشكر! ترسيدم گفتم نكنه چيزي شده باشه!!!....) خلاصه بدچيزيه غريبي و پاشكستگي و بي ملاقاتي بودن ، خدا واسه اسفنديار رحيم مشايي هم نياره !....كه پات شكسته باشه و ديگران مدام سرت نق بزنن و بهت بگن " اه چقد سيگار ميكشي تو ؟!"  ، " اين كيه وقت و بي وقت بهت اس ميده ؟!" ، " نهار املت داريم ، ميخوري ديگه ؟!"....بخدا راضي تر بودم منو از بيمارستان ميبردن توي بيابون ول ميكردن ولي نمي آوردن خونه دست اين ميرغضب ها نمي دادن....

خلاصه اين ميشه كه مام پناه مياريم به نت و ولگردي و وبگردي و البته حتي وقتي اسم " تاريخ معاصر ايران" رو هم سرچ ميكنم از ميون شونصد ميليون وبلاگ فعال و نيمه فعال فقط اينا گيرم مياد:

وب هاي عاشقونه ي دخترونه : " يه دختر تنها!" ، " يه دختر بدبخت و فلك زده!" ،" دختري كه آنجايش درد مي كند!( لابد دلش!)" ، " هيس ! دخترها يواش آخ و اوخ مي كنند!" و هزار تا اسم عجيب و غريب ديگه!....قالب وبلاگ : يه قالب ترجيحا سياه با عكس دختري افسرده و نيمه پرهنه كه قمبلش طرف ماست و از حق كه نگذريم عجب مالي هست ! ...محتواي وبلاگ : " اسمال ، حسن ، علي ، جعفر و كل كسبه ، شوفر تاكسي ها و دستفروش ها و اهالي محترم و پسرهاي يابوي تهران پارس و هفت حوض و نظام آباد تا پيچ شمرون و از اون طرف تا ميدون خراسون ! شما هيچ كدوم لياقت منو نداشتين ! خاك بر سر همه تون ! امضا : فاطي ديازپام!" .... كامنت ها (237 كامنت) : رضا : الهي بميرم برات فاطي! چه غمي توي اون سينه هات!!! داري! غماتو بده به من فاطي جون!!!" . زين العابدين از روستاي پشنگ آباد : سلام فاطي جون ! (آيكون بوس) اونا لياقت تورو نداشتن ! شب بيا باغ بالا پيش خودم تا حال و هوات عوض بشه!!! بيا اسب هم برات گذاشتم تا زودتر بياي!!!" . هوتي از هپروت : " فاطي چن ميگيري بياي خونه مون ؟! آدرستو از وب اسمال پيدا كردم!"...سوسول : فاطی شماره مو برات گذاشتم هر وقت دوس داشتی با من درد دل کنی زنگ برن ! این اسمال خیلی بیشعوره ! با منم شوخیای بد بد میکنه اییییییییییش ۰۹۳۶۰۰۰۰۰

وب هاي خفن دخترونه : " بيا تو حالشو ببر!" ، " بذار تو حالشو ببر !" ، " بذا اون تو بمونه حالشو ببر!" ، " دختر خفن !" ، " تخت خوابي براي 5 نفر!" و....قالب وبلاگ : معمولا رنگ صورتي با عكس پسر و دختري در لحظه هاي ملكوتي ارگاسم و انزال ! ...محتواي وبلاگ : " سلام بچه ها جون! اميدوارم از خاطره ي پريشب لذت برده باشين ! الان ميخوام  خاطره ي ديشبمو براتون بنويسم ! نظر يادتون نره ها شيطونا ! ديشب من و خاله سهيلا رفته بوديم بستني بخوريم كه چن تا آقاي بد به زور براي ما بوق زدن!!! و ما هم مجبور شديم سوار شيم! بعد 27 نفري مارو بردن گاوداري و ترتيب مونو دادن!!! يه وقت غصه نخورينا ! من و خاله جون حالمون خوبه  و امروز غروب هم قراره بريم چلوكباب بخوريم! اگه ايشالله اتفاقي افتاد فردا ميام براتون تعريف ميكنم!!! باباي...امضا : سي سي!".... كامنت ها(6537 كامنت) : بدون اسم : 29 نفر بوديم ج – ده !(آيكون نيشخند!)....سهراب : ووووووي ! الان جاش ميسوزه سي سي ؟! ....ركسانا : كجا بستني خوردين سي سي؟! ميشه آدرسشو به منم بدي ؟!!!!.....روح الله !: جانم فداي آقا!!! با آخرين تحليل سياسي به روزم!....

وبلاگ هاي مذهبي : " بر شمر لعنت !" ، " غلام ام كلثوم!" ، " شير سماور به چيز عمر !" ، " ياد قيمه هاي هيئت بخير!" ... قالب وبلاگ : سياه با انواع ادعيه و دعاها كه از گوشه و كنار وبلاگ به صورت زير نويس و رونويس و بغل نويس رد ميشه و موسيقي متن با صداي مرحوم آقاسي يا مداحي حاج محمود كريمي ! وبو كه باز ميكني شورش در خلق عالم ميفته ! حوصين حوصين حوصين حوصين من خرتم رقيه، فدات بشم رقيه !....و الخ....محتواي وبلاگ : " ايشالله روزي بشه كه آقامون بياد و نفري يه مسلسل به ما بده تا بيفتيم توي خيابونا و هركسي سر راهمون ديديم به رگبار ببنديم!!! خدايا كاري كن كه هر كي هيئت نمياد همين امشب بخوابه و پا نشه! خدايا به عظمتت قسمت ميدم كه اين قلاده و افسارو تا قيامت از گردن ما نگير!!!!...امضا : حمار اهل بيت! " ...كامنت ها(64 كامنت) سيد : الهي آمين!!!....آمنه : التماس دعا اخوي ! نصف شبا اگه حالي دست داد مارو فراموش نكن!!!....حاجي : خطاب به آمنه ؛ همشيره دارم مشرف ميشم كربلا! رئيس كاروان از خودمونه !!! اگه طلبه بودي بگو يا علي!!!" ....حمار واقعي اهل بيت !: قبول باشه برادر! به ما هم سر بزن ، آمنه خانوم از شما هم التماس دعا داريم!!!!

وبلاگ هاي سياسي : تموم سياسي نويس هاي مخالف فيل تر شدن جز يكي كه اونم تنها مطالبه ش فقط ارزون شدن سيب زميني و پهن تر شدن پهناي باند اينترنته ! بقيه همه شون مثل پادگان هاي مرزي سپاه یا پسوند پايگاه فلان و مقر فلان دارن یا اسم تک تیرانداز و دیده بان و بسیجی بی ترمز و فلان ! حالا همون يه دونه وب : قالب : فرقي نداره هرچه پيش آمد خوش آمد ! محتواي وبلاگ : " واقعا متاسفم براي همه ي اونايي كه هيچي نمي فهمن و فقط من مي فهمم و همه بي خيال هستن و دارن كيف ميكنن اما من دارم شاخ غول ميشكنم و مبارزه ميكنم ! اصلا من با همه تون قهرم و ديگه هيچكيو چيز خودم حساب نميكنم ! صد بار گفتم راي ندين ! صد بار گفتم ماست نخرين ! صدبار گفتم برين بيرون شلوغ كنين تا رژيم ساقط بشه اما گوش ندادين! منو باش كه بخاطر شما با مامانم قهر كردم و سياسي نويس شدم! اين آخرين فرصته كه دارم به شما ميدم اگه حرفمو گوش نكنين ديگه دوستتون ندارم! امروز غروب از ساعت 5 تا 7 هرجا كه هستين بوق بزنين ، بوق نداشتين سوت بزنين ، سوت بلد نبودين يه صداي ديگه از خودتون خارج كنين!!! اين كه ديگه سخت نيست! هست؟! باور كنين اگه اينكارو بكنين نظام همين امشب ساقط ميشه!!! با تشكر : فسفري!" ...كامنت ها (2 كامنت!) اولي ؛ خودش : حالا اين كامنت دوني رو بتركونين تا ببينم چقد دوسم دارين !....دومي ؛ سه نقطه : خفه شو ديوث!!!!(تازه اونم بدون آدرسه!)

وبلاگ هاي آموزشي : از روش طبخ كوكوسبزي گرفته تا آموزش استخراج كره از گوز ! دقيق و مفصل و مو به مو همه چيو آموزش ميدن....همون چيزايي كه بيرون بايد توي كلاساي مختلف صدها هزار تومن و گاهي ميليون ها تومن هزينه كنی تا به صورت نيم بند ياد بگیری اونجا دقيق و نكته به نكته آموزش میدن ولي بيچاره ها وبشون تنها يك بازديد كننده داره كه اونم مدير وبلاگه! بميرم براش!!!....كامنت ( يك كامنت) مدير سايت فلان : حوصله ت سر نرفته اينجا با خودت حرف ميزني کوسخول؟! بيا چن تا برنامه و كد بهت بدم وبلاگتو بتركون بدبخت!!!

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 15:45 | لینک  |