خودت باش! نه بيش ، نه كم

 

 

صبر بسیار بباید پدر پیر جهان را   که دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید

در مورد تاریخ و بزرگانش سخن گفتن كاريست سخت و سخن صواب گفتن ، كاري به مراتب سختتر چرا که ما در بررسي تاريخ ، با دو دسته ابهامات روبرو هستيم : نخست دانسته ها و سپس نادانسته ها و اينكه من دانسته هاي تاريخي را هم در زمره ي ابهامات به شمار مي آورم از اين روست كه هر دانسته اي به انبوهی از نادانسته ختم شده و هر پاسخي در وراي خود به سوالي منتهي مي گردد و از پیچیدگی تاریخ همین بس که گاهی تکه سفالی پرده از اسرار قرونی فراموش شده بر می دارد و  گاهی در زير تخته سنگي يا در پس  ديواری مخروبه هزاره هايي گمشده کشف می گردد . به آغاز سخن باز مي گرديم . بزرگي تاريخ در هر زماني بسته به بزرگاني كساني بود كه در آن عصر زيسته اند . تاريخ ، يك نام كلي براي دهها خواهر است كه هر كدام مادر فرزندان خود بوده اند مانند :تاريخ سلاطين ، تاريخ تمدن ، تاريخ هنر ، تاريخ انديشه و غيره . 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 5:40 | لینک 

سالروز آسمانی شدنت تبریک امیر سپهبد صیاد شیرازی

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 10:10 | لینک  | 

ناموس، ناموس است . می خواهد مام میهن باشد یا خواهر تنی و یا حتی برادری هم وطن که به تکرار فاجعه ی قادسیه و نهاوند در فرودگاه جاهلیه مورد تجاوز  قرار بگیرد . غیرت اما همیشه غیرت نیست, گاه معنایش خلاصه می شود در گل نخوردن از بحرین و گاه محدود می شود به زندانی کردن همسر در منزل و ممانعت از اشتغال و تحصیلش . غیرت ، گاهی حتی معنایی سخیفتر از این می گیرد و مترادف می شود با سیلی زدن به دخترکی که شال رنگی به سر دارد اما غیرت هرچه که باشد قطعا به معنای دق کردن از غم تجاوز به غرور ملی کشوری با تمدن ۱۰ هزار ساله نیست. 

سرت را بالا بگیر برادرم! آنکه به او تجاوز شد تو نبودی بلکه ابهت توخالی کسانی بود که در برادر کشی ، شیرانی سرپنجه و کارآزموده اند اما نوامیس شان سالهاست که در فاحشه خانه های دبی بین دشداشه پوشان عرب دست به دست می چرخند . تو سرت را بالا بگیر ، آنکه باید شرم کند تو نیستی که تو خود شهید این قربانگاهی ،این قافله ی شتر سوار سالهاست که دارد به بهانه ی کعبه ، مارا به سمت ترکستان می برد . تو آریایی بمان اما ،  تو مسلمانی اما نه از نسل اعرابیان شاش شترخور که از نسل سلمانی و درفش کاویان از آن توست حتی اگر رستم شاهنامه ات قرنها اسیر چاه مکر شغادان مانده باشد. 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 11:44 | لینک  | 

تا چشم بهم زدیم ۲ هفته مثل برق و باد گذشت و خدا میدونه با این کالیبرای گشاد و پشت بادخورده چطوری باید فردا بریم سرکار. تعطیلات یه جورایی مثل دوس دختره؛ یعنی تا نداری توی کفشی، وقتی داریش حوصلتو سر میبره و وقتی میره انقد باید دپرس بمونی تا بعدیش از راه برسه!!! ...

تعطیلات امسال ما به استراحت و تماشای تی وی و ایضا کلیپ های ارسالی از طرف آقا امید گذشت و البته سفری کوتاه ولی دلچسب به ولایتمون مازندران . شکر خدا بد نبود و باز هم شکر خدا که شیرینی این تعطیلات با شهد توافق هسته ای توام شد . فقط کاش در دولت روحانی علاوه بر ظریف یک کلفت هم پیدا می شد تا از پس دلواپسان داخلی بر بیاد و قال قضیه در داخل و خارج به صورت همزمان کنده بشه!

دوستانی که در این مدت التماس دعا داشتین که بپیچین توی لاین ما! اینم آیدی:babak8956

خب دیگه حرفی نمی مونه جز التماس دعا و آماده شدن برای ۱۱ ماه و ۱۴ روز تلاش مضاعف....خدایا مددی.

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 22:5 | لینک  | 

هرگز نخواستم که تورو ، با کسی قسمت بکنم

یا حتی از تو با خودم، یه لحظه صحبت بکتم

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم

بگم فقط مال منی، به تو جسارت بکنم

هرکوچه، هر خونه ، هر سال و هر نشونه ای در خاطرات ما به نام کسی ثبت میشه . گاهی ترانه ای اشنا، عطری اشنا، صدایی اشنا و حتی نگاهی اشنا میتونه مارو پرت کنه به دنیایی دوردست ، به سرزمینی متروکه با ادمهایی که همه انگار سنگ شدن و تنها عابر زنده ی اون سرزمین ، خودمون هستیم که گاهی چنان وحشتزده از اون سنگها و مومیایی ها فرار می کنیم که انگار نه انگار خودمون هم در سرزمین خاطرات یه نفر دیگه یه مجسمه ی نفرین شده هستیم . خاطره ها گاهی جون می گیرن و مثل اشباحی سرگردون روی در ودیوار ذهن ما رژه میرن ، گاهی شنیدن  اهنگی یا دیدن منظره ای و گاهی حتی بغضی اشنا میتونه به یکی از خاطرات مرده ی ما جون بده و اونارو لااقل برای لحظاتی در پیش چشمای ما به رقص در بیاره.

این اهنگ برای من یعنی لباس خاکی و گردان حمزه- گروهان یک و سید علی اصغر اصغری، سید مهدی هاشمی، رضا یداللهی، علی کردی، مهدی مازنی، محسن مهدوی ، شاپور مطوری، علی بیت سیاح و ....فکر نمی کردم بعد از اینهمه سال حتی یه دونه از اون اسامی هم یادم مونده باشه ولی الان می بینم اسامی مثل کمد لباسی که درش با فشار باز شده باشه از ناخوداگاهم به زبونم سرازیر شدن ...سلیمان عالیشاه، حمزه ال کثیر، محمد مومنی، علی شیری....

شب که میشد اسایشگاهو کاباره می کردیم! خوندن تصنیف های کوچه باغی مثل" عزیز دلم ذلیخا" با من بود و رقصیدنش با سیدمهدی که بچه ها به خاطر قر باسن فوق العاده ش مهدی خانوم صداش می کردن . دیگه محفل که گرم میشد، هرکی با هرچی دم دستش بود ضرب می گرفت و هرجای اسایشگاه که بود همصدا با جمع ، دست میزد و دم می گرفت حالا چه سیامک با حشیش لای انگشتاش از پشت در و چه حمیدی فر از روی سجاده ش که هم می خندید و هم سرشو به علامت تاسف تکون میداد!

 

این اهنگ قمیشی ،منو یاد سیدمهدی میندازه. اونم روی تخت کناری من ،  طبقه ی سوم می خوابید و چه شبها که دلم می گرفت و می گفتم مهدی برام سیاوش بخون و اونم انگار که فقط همین یه دونه اهنگو بلد باشه اروم اروم برام زمزمه می کرد و منم با اینکه یادم رفته اون وقتا با شنیدن این اهنگ  یاد کی می افتادم ولی بغضم عجیب  هوای شونه ای اشنا برای باریدن میکرد. مثل الان که نمیدونم هوای دلم ابری کجاست ولی عجیب هوای اغوشی اشنا دارم....

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 22:4 | لینک  | 

سبزی پلو ماهیتو خوردی و سفره ی هفت سینت پهنه جلوت، کنترل تلویزیون توی دستت- که انگار کنترل دنیاست- ازین کانال میری به اون کانال، ازین سر دنیا به اون سر دنیا ... که ایشالا سرتاسر دنیات همیشه شاد باشه و غم نیاد بشینه کنج دلت ، اما رفیق! ، تورو نمیگم ، دارم خودمو میگم ، حالا گیرم بیکاری، بی پولی ، گرفتاری ، چه میدونم خب دایره ی قسمته و از قدیم گفتن "جام می و خون دل، هر یک به کسی دادند" ، اما تو که نونت گرمه و جات نرم ، تو یادت نره امشب چه نون خالی خورده باشی چه مثل اقای من برنج و فسنجون ، (که سنت دیرینه ی شبای عیدشه)تو یه شکرانه به تموم هستی بدهکاری. انقد گند دماغ و بدعنق نباش و فورا جبهه نگیر که مگه چی دارم... تو باارزشترین هدیه ای که افرینش به تو داد _ یعنی خودتو _ داری و یادت نره که دنیای تو ، خودتی و بقول زنده یاد حسین پناهی "جهانی در تاریکی فرو میرود " اگه چشاتو ببندی. 

امشب فصل دگرگون میشه و زمین این گهواره ی ازلی و ابدی ما درست روی خط اعتدالین قرار میگیره پس تو هم یادت نره که دگرگون بشی و تحولی در احوالت ایجاد کنی یا لااقل از ایزدان موکل بر مقدرات بخوای که این تحول و تحویلو در احوالت ایجاد کنن . بخدا حیفه که تو از کوه ، از صخره ، از خاک و از شاخساران مرده کمتر باشی.

برای خواستن و شکر کردن دنبال بهانه نباش. همینکه زنده ای و زندگی میکنی یعنی هنوز امید جوانه زدن و سبز شدن در تو هست پس در هر کجای زمستون که ایستادی بهارو صدا بزن که فاصله ی تو از مرگ تا زندگی به اندازه ی یک عنایت یا رو برگردوندن حضرت بهاره. بذار دستهات به خدایی که در این نزدیکیه نزدیکتر باشه پس جرات رویش و امید شکوفا شدنو از خودت نگیر و اگه هزار زخم تبر از هزار زمستون ناتموم بر تن داری بازهم همصدا با تک تک دانه هایی که در تکاپوی سر براوردن از خاکن نجوا کن ؛

یا مقلب القلوب و الابصار(ای تعالی دهنده ی افکار و نگرشها)

یا محول الحول و الاحوال( ای زیر و رو کننده ی سرنوشت ها )

یا مدبر الیل و النهار( ای دانا و توانا بر ذره ذره ی هستی)

حول حالنا الی احسن الحال ( سرنوشت ما را زیبا بنویس و مقدرات بد را از ما برگردان)

نوروز بر همگان خجسته، ایام بکام...

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 21:40 | لینک  | 

  

 

WARNING 

 توجه : مطلبی که در زیر می خوانید یک داستان کاملا تخیلی بوده و به هیچ عنوان در هیچ کجای دنیا اتفاق نیفتاده ، لذا در هنگام خرید کاملا دقت فرمایید چون پس از فروش ، تعویض یا پس گرفته نمی شود !

بارون رفته رفته داشت تندتر ميشد . هوا به حدي سرد بود كه حتي اوركت آمريكايي هم نمي تونست بدنمو از نفوذ سرماي بيرون حفظ كنه . راه رفتن توي اون تنگه راهها و كوره راههاي سخت كوهستاني اونم با اونهمه وسايل و تجهيزات كه بايد روي دوشمون حمل ميكرديم همينطوري در شرايط عاديش كار واقعا سخت و طاقت فرسايي بود ، حالا شما حساب كنين كه بارون هم بباره و زمين زير پاي آدم خيس و لغزنده بشه .محسن كه توي خيلي از عملياتها همراهم مي اومد و يه جورايي پاي ثابت تموم ماموريت هام شده بود مثل هميشه شروع به نق زدن كرد : آخه اين چه قاطري بود به ما دادن ؟! قاطر گرفتيم كه بار و بنديلمونو بذاريم پشتت ، سبكتر حركت كنيم ولي فعلا كه خودمون داريم مثل قاطر بار ميبريم و جناب قاطرخان معلوم نيست كجا دارن واسه خودش ول ميگرده و ميچره !(قاطرمون توي يكي از گردنه ها پاش به سنگلاخها گير كرد و شكست و با اون پاي شكسته ديگه نميشد با خودمون بياريمش بنابراين همونجا ولش كرديم و خودمون زحمت حمل بار و بنه مونو  متقبل شديم ! )

در حالي كه از حرفاي محسن خنده م گرفته بود بهش گفتم : فعلا كه جنابعالي و قاطر خان ! دست به يكي كردين و منو بار كردين ! حالا خوبه يه كوله پشتي گذاشتي روي دوشت و اينهمه نق ميزني . اگه مثل من يه وانت بار روي دوشت بود چي ميگفتي ؟! محسن هم همونجوري كه داشت كلاه اوركتشو روي سرش محكم ميكرد گفت :  اون وقت ديگه مثل تو سرمو مينداختم پايين بارمو ميبردم ! از كنايه و ايهام زيركانه اي كه در حرف محسن بود واقعا خوشم اومد .  

ماموريت من اين بود كه كتانه ، دختر يكي از اشرار خطرناك و تحت تعقيب يكي از مناطق غرب كشورو دستگير كنم . اين شرور كه با عناصر تروريست و خرابكار تركيه و عراق مثل گروههاي " پ . ك . ك "همكاري داشت ، بارها و بارها با حمله به روستاهاي مناطق مرزي غرب ، دهها نفر از مردم بيگناه اون مناطقو كشته بود و به مال و نواميسشون تجاوز كرده بود  . مخفي گاه اين شرور تحت تعقيب و خطرناك در كوهستانهاي كردستان عراق بود و دستگيريش به اين سادگي امكان پذير نبود چون علاوه بر اينكه در خارج از حريم مرزهاي ايران قرار داشت ، واقعا و تقريبا دست نيافتني و غير قابل نفوذ بود . كساني كه كمترين اطلاع از شرايط مناطق مرزي مخصوصا مناطق صعب العبور كوهستاني داشته باشن خيلي خوب ميدونن كه پيدا كردن يه آدم توي اونهمه دره و پرتگاه و قله هاي و يخچالهاي هميشه برفي دقيقا مثل بيرون كشيدن  يه دونه صدف از دل يه اقيانوسه  و گاهي حتي غيرممكن تر و محال تر . در چنين شرايطي معمولا مقامات امنيتي سعي ميكنن با طرح يك نقشه و فريب دادن فرد مورد نظر ، اونو از مخفي گاهش بكشن بيرون و با به دام انداختنش در يك فرصت مناسب و مقتضي دستگيرش كنن . البته در اينجور عملیات ها ، نقش عوامل نفوذي و خبرچين هاي محلي واقعا موثر و انكار ناپذيره .

در مورد اين شرور معروف و خطرناك ( كه از اينجا به بعد با نام " خان " ازش نام ميبرم )هم وضع به همين منوال بود . يكي از مخبرها كه اتفاقا از نزديكان و معتمدين خان بود خبر داده بود كه كتانه ( دختر يكي يه دونه ي خان و از طراحان و عوامل اصلي بسياري از عملياتهاي خرابكارانه ش ) قراره تا چند روز آينده با هويت جعلي و به صورت مخفيانه براي دیدار و مذاکره با برخی خوانین محلی و بزرگان عشایر به یکی از مناطق غربی که بنا به دلایلی از ذکر نامش معذورم بیاد . خبر بلافاصله مورد بررسي قرار گرفت و با وصول اخبارهاي مشابه از طرف ساير مخبرها و خبرچين ها ، صحت و درستي خبر تائيد شد و جهت اتخاذ تدابير و تصميمات مقتضي در اختيار مقامات گرفت . فرصت بسيار مناسبي دست داده بود تا با طراحي يك نقشه ي حساب شده و دقيق ، هم كتانه دستگير بشه و هم خوانين و خرابكارهاي طوايف غربي كه خيلي زيركانه دست به شرارت ميزدن و هنوز مدرك محكمي براي دستگيري و مجازاتشون در دست نبود . به علاوه با دستگيري كتانه ، قطعا خان هم براي نجات دخترش وارد عمل ميشد و اين فرصت مناسبي بود تا اونو از مخفي گاهش بيرون بكشيم و با در دست گرفتن ابتكار عمل ، كار اونو هم يكسره كنيم .

نقشه طراحي شد و به صورت فوق سري در اختيار عوامل اجرايي قرار گرفت . از ميون گزينه هاي اجراي عمليات ، من به عنوان نفر اصلي انتخاب شدم و تا اونجايي كه مطلع شدم 5 نفر ديگه براي پشتيباني انتخاب شدن . در چنين طرح هايي هيچ وقت به يه نفر اكتفا نميشه چون ممكنه به هر دليلي اون يه نفر نتونه كارشو درست انجام بده . در چنين مواقعي بلافاصله نفر دوم وارد عمل ميشه و اگر اون هم نتونست كاري از پيش ببره نفرات بعدي وارد عمليات ميشن . البته هيچ كدوم از اين افراد ، همديگه رو نميشناسن و هر كدوم به صورت مستقل و مجزا و با نقشه هايي متفاوت وارد عمل ميشن و جالب اينجاست كه گاهي حتي ممكنه يكي از نفرات دشمن به عنوان يكي از عوامل اصلی اجراي نقشه انتخاب شده باشه .

براي اجراي عملياتها و ماموريت هاي اينچنيني معمولا كسي كه به عنوان مجري اصلي انتخاب ميشه توسط افراد يا گروههايي حمايت ميشه ولي در نهايت بايد به تنهايي وارد عمل بشه و نقشه رو عملي كنه . مثلا من از تهران تا كرمانشاه به همراه يك گروه 50 نفري اومديم . اونجا 20 نفر از ما جدا شدن و هر كدوم سر ماموريتهاي از پيش طراحي شده شون رفتن . از 30 نفر باقي مونده ، 25 نفرشون در حوالي سرپل ذهاب از ما جدا شدن و رفتن سر ماموريتهاي محوله شون و بالاخره در حوالي منطقه ی مورد نظر فقط من و محسن مونده بوديم كه اونم بايد كمي جلوتر ازم جدا ميشد و بقيه ي راهو تنها ميرفتم .

شايد اين سوال براي بعضيا به وجود بياد كه اون 50 نفر كجا رفتن و چيكار ميكردن . براي پاسخ به اين عزيزان بايد بگم كه اجراي يك نقشه ي امنيتي اونم دستگيري تبهكاران حرفه اي و به قول معروف گرگ بارون ديده کار ، به اين سادگي ها نيست . در واقع اونا عوامل و نفوذي هاي زيادي دارن و خودشون براي خودشون يه پا اطلاعاتي هستن . خيلي عوامل بايد دست به دست هم بدن و خيلي تدابير بايد اتخاذ بشه تا يك ماموريت حساس اينچنيني به سرانجام برسه . از كنترل تماسها و پيامكهاي مشكوك استانها و شهرهاي دور و نزديك گرفته تا كنترل سايتها و وبلاگها و نظارت بر پروازها و مسافرت هاي شهري و استاني و كنترل تجمع ها و اجتماعات مشكوك شهري و همچنين نظارت بر پاسگاهها و پادگانهاي مرزي و تحت نظر گرفتن قبايل و طوايف منطقه و خلاصه شايد يك ماه زحمت شبانه روزي و مستمر توسط يك اكيپ كاربلد و ورزيده لازم باشه تا يك عمليات نيم ساعته توسط يك نفر با موفقيت اجرا و انجام بشه .

در اين ماموريت ها ، معمولا آخرين نفري كه از آدم جدا ميشه كسي هست كه رابطه ي عميق عاطفي با مامور اصلي اجراي عمليات داره . اون در واقع براي اين ، با مامور اصلی همراه ميشه كه از نظر روحي و عاطفي باعث تقويت انگيزه و روحيه ي اون بشه و به اصطلاح كاري كنه كه طراحي اصلي عمليات ، كم نياره . اين رابطه در مورد من فقط و فقط بين من و محسن برقرار بود . من واقعا اونو از صميم قلب دوست داشتم و به حضورش در كنار خودم نياز داشتم . سر به سرش گذاشتن و شوخي كردن باهاش ، مثل ب كمپلكس شارژم ميكرد و خستگيمو از تنم در ميكرد . علاوه بر اين ، من عملياتهاي زيادي رو با محسن انجام داده بودم و حضور اون در كنار من باعث ميشد كه با يادآوري موفقيت هاي گذشته م ، انگیزه و انرژی مضاعفی برای ادامه ی کارم پیدا کنم. ضمنا خانوم محسن هم كه تا دست شوهرشو توي دستم نمي ديد و ازم قول و قسم نمي گرفت كه شوهرشو زنده و  سالم به آغوش گرم خانواده برگردونم محال بود اجازه بده شوهرش پاشو از خونه بذاره بيرون ، اين انگيزه رو در من تقويت ميكرد كه لااقل برای زنده برگردوندن اين تحفه هم كه شده زنده بمونم !

 ***

خبر به سرعت در روزنامه هاي كثير الانتشار صبح و عصر كشور منتشر شد : " يكي از عناصر وابسطه يه يكي از گروهكهاي تروريستي ، ديشب با بمب گذاري در نزديكي يكي از ارگان های دولتی موجب كشته و زخمي شدن جمعي از هموطنان عزیز شد.اين عنصر خودفروخته شناسايي شده و تحت تعقيب قرار دارد و بعد عكسي از من رو به عنوان عكس چهره نگاري در ذيل خبر قرار دادن و از تمام مردم خواستن كه چنانچه خبري از صاحب اين عكس  دارن هرچه سريعتر مقامات رو در جريان قرار بدن !

اين خبر دروغ كه به عنوان مرحله ي اول عمليات در جرايد منتشر شد فقط براي اين بود كه من بتونم به عنوان كسي كه همچين كاري كرده به كوههاي منطقه ی مورد نظر فرار كنم و گروهكهاي معاند اون منطقه به من اعتماد كنن و پناهم بدن تا مرحله بعدي عمليات آغاز بشه....

* * *

اون شب در حالي كه من و محسن توي يه غار كوچيك ، توي كيسه خواب رفته بوديم و سعي ميكرديم در دماي حداقل زير 15 درجه زير صفر اونجا چند ساعت بخوابيم  هردوتامون ساكت بوديم و از اين پهلو به اون پهلو ميشديم .

فردا بايد ما دوتا از هم جدا ميشديم و اگه مشكلي پيش نمي اومد و عمليات با موفقيت انجام ميشد حداقل دو هفته طول ميكشيد كه دوباره بتونيم همديگه رو ببينييم . ....

بارون كه حالا ديگه تبديل به برف شده بود بي وقفه ميباريد و سرما مثل نوك چاقو بدنمونو حتي از داخل كيسه خواب ميخراشيد ....با اينكه خيلي خسته بودم اما اصلا خوابم نميبرد . همش توي فكر فردا و فرداها بودم . كاري كه قرار بود من انجامش بدم درست مثل زنده بيرون كشيدن يه بره از ميون يه گله گرگ بود و شايد بيرون كشيدن يه گرگ از ميون يه گله گرگ !....فكر و خيال حتي يه لحظه رهام نميكرد....يعني چه سرنوشتي در انتظارم بود خدايا.........

احتمالا ادامه دارد!.... 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 21:27 | لینک  | 

 

تصویر فوق متعلق به یکی از عزیز دردانه ها و دختران قبله ی عالم ، سلطان صاحبقران ، شاه شهید جناب ناصرالدین شاه قاجار است که شاهدخت تپل مپل و پدرسوخته را در حال خیاطی نشان داده و اصلا هم معلوم نیست که علیا مخدره همینجوری سرخود چی برای خودش بریده و دوخته و قرار است به تن خود یا دیگران کند !  . بعید نیست که اگر بابای تاجدار ،  دختر وجیهه اش را اینگونه بانمک در حال خیاطی می دید سبیل همایونی را تاب داده و با صدای کلفت و لهجه ی دورگه ی ترکی -تهرانی اش به تقلید از ایرج میرزای بزرگ این شعر را زمزمه می کرد :  

آب حیات است پدرسوخته !                           حب نبات است پدرسوخته! 

بس که سیه چرده و شیرین لب است              چون شکلات است پدرسوخته!  

من به تحقیق نمی دانم که نفس بابا در حال دوختن چه قبای گشادی برای ملک و مملکت است ولی به عنوان یک عوام الناس می دانم که مشکلات این مرز و بوم درست از همان زمانی آغاز شد که چرخ مملکت به دست نازدانه ها و آقازاده ها افتاد ! . می گویند رضاشاه آلاشتی در سالهای آخر سلطنتش وقتی که مملکت داری دلش را زده بود و بیشتر به خرید باغ و زمین رغبت نشان می داد دستور داده بود که مقامات در مورد امورات جاری کشور به ولیعهد رجوع کرده و رهنمودهای لازم را از ایشان دریافت کنند . حالا شما تصور بفرمایید سپهبد امیراحمدی کبیر با آن یال و کوپال و دبدبه و کبکبه بخواهد برای مشورت در مورد فتح قلمروی " خداکرم خان " با ممل جان (محمدرضاشاه که پدرش اینگونه صدایش میزد!) مشورت کند که تمام فکر و ذکرش معطوف به فتح باسن دوس دختر فرانسوی اش می باشد !!! آیا حاصل چیزی جز واقعه ی شهریور 1320 می شود ؟ 

احمدعلی مسعود انصاری تعریف می کرد که پنتاگون 4 ماه پیچیده ترین نقشه های نظامی را کشید تا با اشغال جزیره ی کیش و استقرار هنگ هایی از زبده ترین نیروهای نظامی ، آنجا را ایران آزاد معرفی کرده و حکومت پهلوی را مجددا با بر تخت نشاندن رضاپهلوی (ولیعهد شاه) بر سر کار آورد . زمانی که برنامه را از پنتاگون تحویل گرفتم و نزد رضا پهلوی بردم ، هنوز طرح را باز نکرده ، پرسید : " احمد چطوری فرار کنیم "!!!!! 

از روزگار ملوسک و ملیجک و کپل النساء تا همین امروز که هزاران پرونده ی مفتوح و نیمه مفتوح در مجامع جهانی داریم و سالهاست که تمام گزینه ها در رابطه ما روی میز است همواره نازدانه ها و ولینعمت ها بدون کمترین توانایی و دانش و تخصص و تنها و تنها با اتکا بر رانت "پدرم بوده فاضل" برای ما تصمیم گرفته اند و از آنجا که فرموده اند " الرعایا اغنام الملوک " ( مردمان ، گوسفندان حاکمان خویشند) ، ما نیز دهه ها و قرن هاست که " وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم / که در طریقت ما کافریست رنجیدن ! " . باری ! چهره ای آشنا را چندین سال است که در همه جا می بینم . از پشت پرده ی مذاکرات هسته ای تا پشت صحنه ی ترکاندن ماکت ناو هواپیمابر آمریکایی .  خدا کند بر حسب تصادف هم که شده قبایی که اینبار با دستان مبارک این عزیزدل بر تن ما دوخته می شود اندازه قامت ما باشد و تیم مذاکرات هسته ای ایران فارغ از فشارهای داخلی به توافقی پایدار و معقول در زمینه ی مسائل هسته ای نائل گردد وگرنه خدا می داند اینبار تحریم ها چه بر سر مردم خواهد آورد .  

و در پایان این هم حکایتی طنز برای تغییر فضا و شیرین شدن کام عزیزان : گویند روزی ناصرالدین شاه به مازندران رفت . او که تا آن زمان به مازندران نرفته و در تمام زندگی اش دریا ندیده بود همانگونه که سرش از پنجره ی کالسکه ی همایونی بیرون بود و اطراف را می نگریست ناگهان از دور دریای خزر را دید که مهیب و پهناور از دور خودنمایی می کرد . شاه با تعجب از یکی از ملازمان پرسید : آن چیست ؟! ملازم تعظیمی کرده و چاپلوسانه عرض کرد : قربانت گردم! بحر خزر است ، جهت دستبوس خدمت رسیده است!!!! 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 14:13 | لینک  | 

 

 gol maryam

یک زن زیبا و قد بلند با پوستی سفید و ابروهایی کشیده که حتی من که پسرش بودم موهای لخت و پرکلاغیشو هرگز بدون چارقد ندیدم . زنی که حتی از اولاد خودش هم حیا داشت و توی خونه ی خودش هم مراقب طرز نشستن و راه رفتنش بود . مادر همیشه ساده لباس می پوشید ، توی خونه معمولا پیراهن بلند و نسبتا گشاد که بیشتر مواقع خودش دوخته بود و شلواری که اغلب با اضافه ی همون پارچه پیرهنی دوخته میشد و یک روسری که با اینکه چندان بزرگ نبود ولی موهای بلند مادر به راحتی زیرش استتار می شد که نمیدونم این از مهارت مادر بود یا هنر روسری های اون زمان ! . وقتی هم که بیرون می رفت یه جوراب زخیم بلند مشکی که تا زانوهاش می رسید و یه چادر مشکی ساده به این پوشش اضافه میشد و کفشهایی که عمدتا طبی و ساده بود و البته خیلی بعدها یه مانتو ساده و گشاد مشکی که لباس زیر چادرش شد و اونم لابد به اصرار خواهرام بود که هرگز نفهمیدم چه اصراری بر باکلاس زندگی کردن داشته و دارن .  

مادر زیاد اهل رفت و آمد و معاشرت با زنهای کوچه و محله نبود و به ندرت پیش می اومد که در کنفرانس های روتین زنهای محله که معمولا جلوی درب خونه ها تشکیل می شد شرکت کنه . اون هفته ای یکی دوبار برای خرید نون یا سبزیجات از خونه بیرون می رفت و در سایر مواقع کاری به بیرون  و خاله زنک بازی های مرسوم زنانه و چشم و همچشمی و غیبت و فضولی های متعارف نداشت . مادر همیشه سبزی هاشو خودش تنهایی پاک کرد، غذاهاشو خودش تنهایی پخت ، بچه هاشو خودش تنهایی بزرگ کرد و زندگیشو خودش تنهایی چرخوند .  البته با تمام اینها یک زن خوش مشرب و اجتماعی به شمار می رفت و از علاقه ای که زنهای فامیل و محله برای هم صحبتی با اون نشون می دادن می شد فهمید که اصلا و ابدا این گوشه گیری از افسردگی و انزوا ناشی نمیشه و به روحیه و شخصیت مستقل و خودکفای اون بر میگرده.  

مادر ، با اینکه زیاد اهل گیر دادن و امرو نهی کردن نبود و جز در مواقع لزوم کاری به کار کسی نداشت ولی برنامه ی منظم و دقیقی برای خودش و اهل خونه چیده بود که با اینکه این برنامه رو مستقیم به زبون نمی آورد ولی همه ی مارو خیلی هوشمندانه با خودش هماهنگ کرده بود . اون عادت داشت صبح موقع اذان از خواب بیدار بشه و بعد از نماز بره سراغ آماده کردن صبحونه. اگه زمان مدرسه ی ما بود که راس ساعت 6 صبح برپا میزد و جمعه و روزهای تعطیل راس ساعت 7 . بعد از برپای مادر که البته زیاد مهربانانه نبود و با کشیدن لحاف و پتو از سر همه و گاهی هم غر زدن به اجرا در می اومد نوبت به صبحانه می رسید که در طول هفته معمولا چای شیرین پنیر یا مرباهایی بود که غالبا خودش در فصلهای مختلف بسته به میوه های اون فصل می پخت و در روز جمعه حلوای مخصوص خودش با اون رنگ قهوه ای سوخته و طعم شیرینش که هنوز هم که هنوزه نظیرشو جایی نخوردم. بعد از صبحونه یکی دو ساعت به نظافت عمومی منزل می رسید و من نمیدونم چه اصراری داشت که همیشه در و دیوار خونه ش برق بزنه حتی وقتایی که واقعا مریض بود و توان کار کردن نداشت.  

مادر به نظم و انضباط فوق العاده مقید بود و بدش می اومد دور و برش نامرتب باشه . بلااستثنا بلافاصله بعد از جمع کردن سفره ، ظرفهای کثیفو می شست و به ما هم یادآوری می کرد که اگه چیزی از جایی برداشتیم حتما بعدا تمیز و مرتب بذاریم سرجاش. توی خونه ی ما هرچیزی جایی کاملا مشخص و طراحی شده داشت و مادر سرسختانه با هر تغییری در دکوراسیون و چینش اثاثیه ی منزلش مخالفت می کرد مگه اینکه خودش هرسال توی خونه تکونی عید تشخیص می داد که چیزی نیاز به نو شدن یا تغییر دکور داره . جای خواب بچه ها ،  جای غذا خوردن و حتی مکان نشستن هر کسی سر سفره کاملا تحت نظارت و مدیریت مادر بود و مادر با اینکه قلمروی بزرگی نداشت ولی توی همون خونه ی قدیمی و 3 اتاقه یه سلطان بود برای خودش . توی خونه ی مادر هرگز لباس کثیف ، ظرف کثیف و قیافه ی کثیفی وجود نداشت و اون کدبانوی تمام عیار حتی با لباسهای رنگ و رو رفته ی سال قبل هم بلد بود چطوری بچه هاشو تمیز و مرتب توی انظار بفرسته همونطور که وقتی برای خودمون غذا می پخت و یهو مهمون سرزده از راه می رسید من هرگز نمی فهمیدم که مادر صرفه جو و مقتصد من که دقیقا به اندازه اهالی خونه غذا می پخت چطوری و با چه مهارتی همون غذا رو برای 5-4 نفر دیگه هم می کشید که همه سیر از سر سفره بلند می شدن .

مادر ، عادات غریبی داشت . گاهی حس میکنم اون ماده شیر حتی خودش هم دیگه زن بودن خودشو از یاد برده بود . کم حرف میزد ، کم می خندید و توی رفتار و حرفاش هیچ نشونه ای از عشوه ها و ظرافت های زنونه نبود . حرفاش مختصر و با تحکم و نگاهش نافذ بود . اهل ناسزا گفتن نبود و فقط قهر می کرد . گاهی هنوز هم توی خیالاتم زنی جدی و مصمم می بینم که وقتی کاری بر خلاف میلش می کردیم چند ثانیه با دلخوری فقط نگاهمون می کرد و بعد سرشو بر می گردوند و من چقدر عاشق این قهر زنونه ش بودم. تنبیهش برای پدر هم همین بود ، با اینکه هرگز جای خوابشو جدا نمیکرد ولی رو برگردوندش به گمونم وحشتناک ترین نوع تنبیه بود و وقتی هم که روشو بر می گردوند با دیوار خونه هیچ تفاوتی نداشت یا لااقل اینطور به نظر می رسید چون دیگه بعدش محال بود به حرفت گوش بده و این تنبیه تا زمانی ادامه پیدا می کرد که اون موردی که باعث دلخوریش شده بود کاملا رفع می شد و براش ثابت می شد که اون مورد دیگه تکرار نمیشه.  

مادر اهل موسیقی و فیلم و رقص و شادی های آنچنانی نبود هرچند آدم غمگینی هم نبود و اصولا دنیای خاص خودشو داشت و با هرچیزی که آرامش دنیاشو بهم بزنه مخالف بود . من فقط یکبار و در عروسی داداش حسین دیدم که چند دقیقه با خاله هام محلی رقصید و اگرچه رقصش چنگی به دل نمیزد ولی برام جالب بود که زنی مثل اون هم بتونه برقصه . البته گریه ی صدا دار هم فقط 2 بار ازش دیدم : یکبار که مادرش مرده بود و یکبار هم موقع تشییع جنازه ی داداش حسین . دیگه نه قبل از اون و نه بعد از اون هرگز ندیدم مادر بلند گریه کنه و فقط یکبار که با پدر دعواش شده بود و پدر بهش گفته بود "از دستت خسته شدم دیگه نمیخوامت " من به وضوح دیدم که وقتی روشو از پدر برگردوند دونه های درشت اشک چطوری از گونه هاش جاری شدن و البته گریه ش اونقدر بی صدا بود که پدرم اونروز هرگز اشکاشو ندید و بعید میدونم در هیچ روز دیگه ای هم اونقدر باهوش بوده باشه که اشکها و غصه های مادرو دیده باشه .  

مادر یک زن تودار بود . زنی که هرگز نمیشد به حرفها و اسرار دلش پی برد . بر خلاف خواهرام که به بابام رفتن و موجوداتی برون ریز و قابل پیش بینی بار اومدن ولی مادرم هرگز اهل رو کردن درونیات خودش نبود و من گاهی حس میکنم اون زن حتی سعی داشت زن بودن خودشو هم از همه مخفی کنه . تموم دنیای مادر در شوهر و بچه هاش خلاصه می شد و من بارها دیدم که حتی با برادر و خواهر خودش هم اگه حس می کرد دارن به حقوق و حدود شوهر و بچه هاش تعددی میکنن قطع رابطه می کرد . اون زن ذاتا یک مدیر بود ، یک دستگاه کاملا برنامه ریزی شده ی مادری و خانواده داری . یک صخره ، یک جزیره ی ناشناخته که انگار آخرین مامن و زیستگاه نوع خاصی از موجودات در حال انقراض بود و به همین علت هم به شدت دور خودش حصار می کشید تا از هر چشم نامحرم و غریبه ای مخفی بمونه . اون با هیچ مرد غریبه ای مراوده نداشت و حتی با دایی ها و شوهرخاله های من هم بسیار بسیار رسمی و با نزاکت برخورد می کرد و من به شخصه به یاد ندارم شوخی یا جمله ی خارج از عرفی بینشون رد و بدل شده باشه . نه که پدر ازش خواسته باشه اینطور رفتار کنه بلکه ذات و شخصیت خودش اینطوری بود . یک زن نجیب و اصیل ایرانی که حتی بچه هاش هم هرگز شاهد رفتارها و حرفای زناشویی بین اون و همسرش نبودن و من هنوز هم نمیتونم حدس بزنم اون زن جدی و سرد در خلوتش با همسرش چطوری حرف میزد و چطور رفتار می کرد . مادر سر نترسی داشت و زیاد با ظرافت های زنانه میونه نداشت ، یکبار که پدرم جبهه بود و مرد همسایه نمی دونم چرا توی کوچه به من سیلی زده بود یادم نمیره مادرم با چه صلابتی دستمو گرفت و کشون کشون تا سر کوچه برد و چه کشیده ی آبداری زیر گوش اون مردک زد که صدای اون سیلی هنوز توی گوشمه و این جمله ی مردونه ش که : " پدر این بچه منم ! میخوام ببینم کدوم نامردی جرات داره دست روی بچه ی من بلند کنه "... 

مادر هنوز هم که هنوزه مثل همون صخره س با این تفاوت که اون زن قد بلند و درشت استخون دیگه به موهای سفیدش حنا میذاره و دیابت و جراحی قلب و داغ حسین دیگه چیزی از جوانی و سلامتش براش باقی نذاشته . اون حالا هنوز هم توی خونه ی قدیمی و حیاط دارش هر روز ساعت 7 صبح برپا میزنه و با اینکه باغچه ی کوچیکشو بابا موزاییک کاری کرده و دیگه توی حیاط خونه ش خبری از گلهای شیپوری و شمعدونی و عطر نعنا و ریحون نیست ولی مادر هنوز هم که هنوزه با اینکه بچه هاش بزرگ شدن و از دور و برش رفتن در قلمروی 2 نفره  که شامل اون و پدر میشه یک سلطانه . اون هنوز هم وقتی خوشحال میشه یه لبخند کوچولو میزنه بدون اینکه دندوناش دیده بشن و وقتی ناراحت میشه سرشو بر می گردونه و قهر میکنه . حالا که به گذشته فکر میکنم تازه بعد از 37 سال میفهمم که علت رو برگردوندن مادر چی بود . مادرم با نگاهش حرف میزد و تموم حرفاشو در سکوت و با نگاهش می گفت و وقتی نگاهت نمی کرد یعنی حرفی باهات نداشت . با اینکه ازت دورم ولی عاشق نگاهتم مادر ، عاشق نگاه ماده شیری که گرچه اهل غرش نبود ولی اون روح وحشی و رام نشدنیش چنان ابهتی به رفتارش داده بود که هیچ درنده ای هرگز جرات نکرد پاشو توی قلمروش بذاره. عاشق نگاه مادری که اگرچه شاید سالی یکبار هم عادت به بوسیدن بچه هاش و نوازش کردن اونا نداشت ولی خونه ی تمیز و گرمش همیشه امن ترین و آرامش بخش ترین جای دنیا برای شوهر و بچه هاش بود . دوستت دارم مادر . دوستت دارم مریم من.... 

این غزل قدیمی رو که سالها قبل درباره ش گفتم دوباره با سبد سبد گلهای بوسه تقدیم به مامان گلم : 

افتاده در سر من  ، امشب هوای مریم          

آهنگ گریه دارم بر شانه های مریم  

عمری دویدم اما  ، هرگز نشد که باشم        

یک لحظه دست در دست  ، یا پا به پای مریم  

مانند ماه و خورشید  ، عمری جدا و بی هم      

یا او به جای من بود یا من بجای مریم

در دست خالی ام نیست  ، جز اندکی که هستم     

مدیون گریه ها و نذر و دعای مریم  

حتی اگر پس از مرگ  ، پا را نهد به خاکم     

گویم بهشتم اینجاست  ، در زیر پای مریم 

این دلنوشته را در تنهایی ام نوشتم              

تنها برای عشقم  ، تنها برای مریم  

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 18:29 | لینک  | 

وقتی که تموم هفته برای جمعه برنامه ریزی کنی و نقشه بکشی حاصل همین میشه که جمعه از راه برسه و تموم روز در خواب باشی . یاد غزلی قدیمی از خودم افتادم که فرموده بودم : 

نیمی به خواب طی شد و نیمی خیال بود 

حاصل همین که چیدم و گفتید کال بود...  

 چند روز پیش جایی خوندم که  صاحب نفس زکیه و کرامات جلیله علامه شیخ "بندر الخیبری" یکی از آیات عظام سعودی در جایی افاضات فرمودند : " درست برخلاف آنچه که علم آن را قرن‌ها پیش ثابت کرد و اهل زمین آن را باور دارند ، زمین ثابت است و نمی چرخد، و این خورشید است که به دور زمین در فضا می‌چرخد ! " . این روحانی خستگی ناپذیر و جلیل القدر سپس با بدست گرفتن یک فنجان چای ادامه داد : " شما می گویید زمین می چرخد، فرض کنید ما از فرودگاه امارات به سمت چین می رویم، آنطور که شما می گویید زمین می چرخد، پس اگر هواپیما بتواند چند ساعت در هوا بایستد، چین به سمت آن می اید و اگر قرار بود به لندن برویم هواپیما هرگز به لندن نمی رسد، چراکه خود لندن نیز با زمین می چرخد و هر لحظه از ما دورتر می شود !!! " . البته این شیخ از کرامات و معجزات دیگری هم برخوردار هستند و برای مثال در جایی دیگر هم فرمودند : "ادعای اینکه بشر به ماه رسیده دروغ است و این ادعا چیزی جز یک داستان ساختگی در هالیوود بیش نیست!!! "  
اینکه عالمان دین به اون درجه از سواد و دانش برسن که ماشالا مثل مرحوم علامه جعفری علاوه بر فقه و اصول و شرعیات و شکیات ، هم بر توابع مثلثاتی اشراف داشته باشن و هم از نظریه کوانتومی سر در بیارن نه تنها چیز بدی نیست که البته بسیار مطلوب و خوشحال کننده هم هست اما اینکه با خوندن چند جلد کتاب از جمله مکاسب شیخ انصاری و کفایه الاوصول آخوند خراسانی خیال کنن حجم مغزشون از یک و نیم کیلو به 5 کیلو افزایش یافته و بر تمام علوم و اسرار خفیه و غریبه ی عالم وقوف پیدا کردن حاصل همین میشه که بشینن در بیت خودشون و از آسمانها خبر بدن که این طنز تلخ هم موجب وهن اسلام میشه و هم وهن روحانیت . هنوز مدت زیادی نگذشته از اون سخنان گهربار شیخ بندر وطنی که در جایی فتوا داده بودن " چون رئیس جمهور ( منحصرا احمدی نژاد ) فرمان ریاست جمهوریشو از دست نائب بر حق امام زمان میگیره لذا نماینده ی امام زمان بوده و هرگونه نقد و مخالفتی نسبت به ایشون حرام می باشد !" و 4 سال بعد در مورد لنکرانی هم فرمودند که " بخدا قسم در زیر آسمان ، کسی را اصلح تر از لنکرانی سراغ ندارم !!! " و البته چند روز بعدکه لنکرانی به نفع جلیلی از کاندیداتوری انصراف داد همون آیت خدا و علامه ی دهر فرمود : " بادبان ها را بکشید یه اصلح تر پیدا کردم ! " و ...الخ  

من از همین میترسم که حجره ی علما به دکانی برای دنیاطلبی تبدیل بشود . من از همین می ترسم که برخی علمای ما خدای نخواسته نفسانیات و حرفهای شخصی خود را به نام اسلام و خدا و دین به مردم تحویل دهند . آقایان محاسن سپید کرده در دین ! حضرات علما ! آیات عظام ! بین علی و معاویه تفاوت فقط یک انگشتر از انگشت بیرون آوردن است مبادا ابوموسی وار فریب عمروعاص ها را بخورید و سخنی بگویید که نفاق و تفرقه ی حاصل از آن را با هزار نهروان نتوان شست . مبادا روزی فرا برسد که دلزدگی مردم از برخی اظهارات نسنجیده ی شما به دلزدگی از دین و معنویت منجر گردد . حضرت آیت الله مصباح یزدی ! در کجای کتاب خدا آمده که دینداری و آخرت مداری مترادف با ریاضت کشی و بیکاری و فقر و تورم و تحریم است ؟ آیا شما این سخن معصوم را نشنیده اید که " من لا معاش له ، لا معاد له " ( کسی که زندگی اش تامین نباشد دین و آخرتی برایش نمی ماند ) ، آیا شما روحانی همان مذهبی نیستید که مولای نخستینش علی (ع) سر در آتش تنورفرو می برد که چرا از حال چند یتیم فقیر در قلمرو حکومتش غافل مانده بود ؟ پس چگونه است که در 8 سال تصدی گری دزدترین و فاسدترین دولت تاریخ ایران که هزاران میلیارد پول بادآورده ی نفتی حیف و میل شد و روز به روز بر تورم و تحریم و اختلاف طبقاتی افزوده شد دم بر نیاوردید و حالا هفته ای یکبار درد دین می گیرید و فریاد واشریعتا سر می دهید و می فرمایید : " در وصيت‌نامه شهدا چيزي غير از سفارش به حفظ اسلام، اجراي احکام اسلام، و پيروي از رهبر ديده نمي‌شد، اما امروز اوضاع چيست، و کجا در سخنان مسئولان کشور، صحبت از دين است؟ متأسفانه آخرين و بلندترين اهداف ما برداشتن تحريم‌ها شده است! . انقلاب ما براي چيز ديگري بود؛ ما دنبال اسلام بوديم؛ ..." . آیا بنظر شما مشکل امروز جامعه ی ما دین است یا معاش ؟ باز صد رحمت به کرامات شیخ آن شاعر طنزپرداز که لااقل شیره را میخورد اینقدر صداقت داشت که بگوید شیرین است نه که مانند برخی حضرات زهر هلاهل را در کام مردم ببینند و فریاد " شیرین شیرینا ! " سر دهند .  

"از کرامات شیخ ما این است         شیره را خورد و گفت شیرین است ! 

از کرامات شیخ ما چه عجب         پنجه راباز کرد و گفت وجب  

دست دارای پنج انگشت است      متضاد جلو همان پشت است ! 

مرغ نر را خروس می گویند          زن نو را عروس می گویند...! "  

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 0:48 | لینک  |