خودت باش! نه بيش ، نه كم

هرگز نخواستم که تورو ، با کسی قسمت بکنم

یا حتی از تو با خودم، یه لحظه صحبت بکتم

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم

بگم فقط مال منی، به تو جسارت بکنم

هرکوچه، هر خونه ، هر سال و هر نشونه ای در خاطرات ما به نام کسی ثبت میشه . گاهی ترانه ای اشنا، عطری اشنا، صدایی اشنا و حتی نگاهی اشنا میتونه مارو پرت کنه به دنیایی دوردست ، به سرزمینی متروکه با ادمهایی که همه انگار سنگ شدن و تنها عابر زنده ی اون سرزمین ، خودمون هستیم که گاهی چنان وحشتزده از اون سنگها و مومیایی ها فرار می کنیم که انگار نه انگار خودمون هم در سرزمین خاطرات یه نفر دیگه یه مجسمه ی نفرین شده هستیم . خاطره ها گاهی جون می گیرن و مثل اشباحی سرگردون روی در ودیوار ذهن ما رژه میرن ، گاهی شنیدن  اهنگی یا دیدن منظره ای و گاهی حتی بغضی اشنا میتونه به یکی از خاطرات مرده ی ما جون بده و اونارو لااقل برای لحظاتی در پیش چشمای ما به رقص در بیاره.

این اهنگ برای من یعنی لباس خاکی و گردان حمزه- گروهان یک و سید علی اصغر اصغری، سید مهدی هاشمی، رضا یداللهی، علی کردی، مهدی مازنی، محسن مهدوی ، شاپور مطوری، علی بیت سیاح و ....فکر نمی کردم بعد از اینهمه سال حتی یه دونه از اون اسامی هم یادم مونده باشه ولی الان می بینم اسامی مثل کمد لباسی که درش با فشار باز شده باشه از ناخوداگاهم به زبونم سرازیر شدن ...سلیمان عالیشاه، حمزه ال کثیر، محمد مومنی، علی شیری....

شب که میشد اسایشگاهو کاباره می کردیم! خوندن تصنیف های کوچه باغی مثل" عزیز دلم ذلیخا" با من بود و رقصیدنش با سیدمهدی که بچه ها به خاطر قر باسن فوق العاده ش مهدی خانوم صداش می کردن . دیگه محفل که گرم میشد، هرکی با هرچی دم دستش بود ضرب می گرفت و هرجای اسایشگاه که بود همصدا با جمع ، دست میزد و دم می گرفت حالا چه سیامک با حشیش لای انگشتاش از پشت در و چه حمیدی فر از روی سجاده ش که هم می خندید و هم سرشو به علامت تاسف تکون میداد!

 

این اهنگ قمیشی ،منو یاد سیدمهدی میندازه. اونم روی تخت کناری من ،  طبقه ی سوم می خوابید و چه شبها که دلم می گرفت و می گفتم مهدی برام سیاوش بخون و اونم انگار که فقط همین یه دونه اهنگو بلد باشه اروم اروم برام زمزمه می کرد و منم با اینکه یادم رفته اون وقتا با شنیدن این اهنگ  یاد کی می افتادم ولی بغضم عجیب  هوای شونه ای اشنا برای باریدن میکرد. مثل الان که نمیدونم هوای دلم ابری کجاست ولی عجیب هوای اغوشی اشنا دارم....

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 22:4 | لینک  | 

سبزی پلو ماهیتو خوردی و سفره ی هفت سینت پهنه جلوت، کنترل تلویزیون توی دستت- که انگار کنترل دنیاست- ازین کانال میری به اون کانال، ازین سر دنیا به اون سر دنیا ... که ایشالا سرتاسر دنیات همیشه شاد باشه و غم نیاد بشینه کنج دلت ، اما رفیق! ، تورو نمیگم ، دارم خودمو میگم ، حالا گیرم بیکاری، بی پولی ، گرفتاری ، چه میدونم خب دایره ی قسمته و از قدیم گفتن "جام می و خون دل، هر یک به کسی دادند" ، اما تو که نونت گرمه و جات نرم ، تو یادت نره امشب چه نون خالی خورده باشی چه مثل اقای من برنج و فسنجون ، (که سنت دیرینه ی شبای عیدشه)تو یه شکرانه به تموم هستی بدهکاری. انقد گند دماغ و بدعنق نباش و فورا جبهه نگیر که مگه چی دارم... تو باارزشترین هدیه ای که افرینش به تو داد _ یعنی خودتو _ داری و یادت نره که دنیای تو ، خودتی و بقول زنده یاد حسین پناهی "جهانی در تاریکی فرو میرود " اگه چشاتو ببندی. 

امشب فصل دگرگون میشه و زمین این گهواره ی ازلی و ابدی ما درست روی خط اعتدالین قرار میگیره پس تو هم یادت نره که دگرگون بشی و تحولی در احوالت ایجاد کنی یا لااقل از ایزدان موکل بر مقدرات بخوای که این تحول و تحویلو در احوالت ایجاد کنن . بخدا حیفه که تو از کوه ، از صخره ، از خاک و از شاخساران مرده کمتر باشی.

برای خواستن و شکر کردن دنبال بهانه نباش. همینکه زنده ای و زندگی میکنی یعنی هنوز امید جوانه زدن و سبز شدن در تو هست پس در هر کجای زمستون که ایستادی بهارو صدا بزن که فاصله ی تو از مرگ تا زندگی به اندازه ی یک عنایت یا رو برگردوندن حضرت بهاره. بذار دستهات به خدایی که در این نزدیکیه نزدیکتر باشه پس جرات رویش و امید شکوفا شدنو از خودت نگیر و اگه هزار زخم تبر از هزار زمستون ناتموم بر تن داری بازهم همصدا با تک تک دانه هایی که در تکاپوی سر براوردن از خاکن نجوا کن ؛

یا مقلب القلوب و الابصار(ای تعالی دهنده ی افکار و نگرشها)

یا محول الحول و الاحوال( ای زیر و رو کننده ی سرنوشت ها )

یا مدبر الیل و النهار( ای دانا و توانا بر ذره ذره ی هستی)

حول حالنا الی احسن الحال ( سرنوشت ما را زیبا بنویس و مقدرات بد را از ما برگردان)

نوروز بر همگان خجسته، ایام بکام...

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 21:40 | لینک  | 

  

 

WARNING 

 توجه : مطلبی که در زیر می خوانید یک داستان کاملا تخیلی بوده و به هیچ عنوان در هیچ کجای دنیا اتفاق نیفتاده ، لذا در هنگام خرید کاملا دقت فرمایید چون پس از فروش ، تعویض یا پس گرفته نمی شود !

بارون رفته رفته داشت تندتر ميشد . هوا به حدي سرد بود كه حتي اوركت آمريكايي هم نمي تونست بدنمو از نفوذ سرماي بيرون حفظ كنه . راه رفتن توي اون تنگه راهها و كوره راههاي سخت كوهستاني اونم با اونهمه وسايل و تجهيزات كه بايد روي دوشمون حمل ميكرديم همينطوري در شرايط عاديش كار واقعا سخت و طاقت فرسايي بود ، حالا شما حساب كنين كه بارون هم بباره و زمين زير پاي آدم خيس و لغزنده بشه .محسن كه توي خيلي از عملياتها همراهم مي اومد و يه جورايي پاي ثابت تموم ماموريت هام شده بود مثل هميشه شروع به نق زدن كرد : آخه اين چه قاطري بود به ما دادن ؟! قاطر گرفتيم كه بار و بنديلمونو بذاريم پشتت ، سبكتر حركت كنيم ولي فعلا كه خودمون داريم مثل قاطر بار ميبريم و جناب قاطرخان معلوم نيست كجا دارن واسه خودش ول ميگرده و ميچره !(قاطرمون توي يكي از گردنه ها پاش به سنگلاخها گير كرد و شكست و با اون پاي شكسته ديگه نميشد با خودمون بياريمش بنابراين همونجا ولش كرديم و خودمون زحمت حمل بار و بنه مونو  متقبل شديم ! )

در حالي كه از حرفاي محسن خنده م گرفته بود بهش گفتم : فعلا كه جنابعالي و قاطر خان ! دست به يكي كردين و منو بار كردين ! حالا خوبه يه كوله پشتي گذاشتي روي دوشت و اينهمه نق ميزني . اگه مثل من يه وانت بار روي دوشت بود چي ميگفتي ؟! محسن هم همونجوري كه داشت كلاه اوركتشو روي سرش محكم ميكرد گفت :  اون وقت ديگه مثل تو سرمو مينداختم پايين بارمو ميبردم ! از كنايه و ايهام زيركانه اي كه در حرف محسن بود واقعا خوشم اومد .  

ماموريت من اين بود كه كتانه ، دختر يكي از اشرار خطرناك و تحت تعقيب يكي از مناطق غرب كشورو دستگير كنم . اين شرور كه با عناصر تروريست و خرابكار تركيه و عراق مثل گروههاي " پ . ك . ك "همكاري داشت ، بارها و بارها با حمله به روستاهاي مناطق مرزي غرب ، دهها نفر از مردم بيگناه اون مناطقو كشته بود و به مال و نواميسشون تجاوز كرده بود  . مخفي گاه اين شرور تحت تعقيب و خطرناك در كوهستانهاي كردستان عراق بود و دستگيريش به اين سادگي امكان پذير نبود چون علاوه بر اينكه در خارج از حريم مرزهاي ايران قرار داشت ، واقعا و تقريبا دست نيافتني و غير قابل نفوذ بود . كساني كه كمترين اطلاع از شرايط مناطق مرزي مخصوصا مناطق صعب العبور كوهستاني داشته باشن خيلي خوب ميدونن كه پيدا كردن يه آدم توي اونهمه دره و پرتگاه و قله هاي و يخچالهاي هميشه برفي دقيقا مثل بيرون كشيدن  يه دونه صدف از دل يه اقيانوسه  و گاهي حتي غيرممكن تر و محال تر . در چنين شرايطي معمولا مقامات امنيتي سعي ميكنن با طرح يك نقشه و فريب دادن فرد مورد نظر ، اونو از مخفي گاهش بكشن بيرون و با به دام انداختنش در يك فرصت مناسب و مقتضي دستگيرش كنن . البته در اينجور عملیات ها ، نقش عوامل نفوذي و خبرچين هاي محلي واقعا موثر و انكار ناپذيره .

در مورد اين شرور معروف و خطرناك ( كه از اينجا به بعد با نام " خان " ازش نام ميبرم )هم وضع به همين منوال بود . يكي از مخبرها كه اتفاقا از نزديكان و معتمدين خان بود خبر داده بود كه كتانه ( دختر يكي يه دونه ي خان و از طراحان و عوامل اصلي بسياري از عملياتهاي خرابكارانه ش ) قراره تا چند روز آينده با هويت جعلي و به صورت مخفيانه براي دیدار و مذاکره با برخی خوانین محلی و بزرگان عشایر به یکی از مناطق غربی که بنا به دلایلی از ذکر نامش معذورم بیاد . خبر بلافاصله مورد بررسي قرار گرفت و با وصول اخبارهاي مشابه از طرف ساير مخبرها و خبرچين ها ، صحت و درستي خبر تائيد شد و جهت اتخاذ تدابير و تصميمات مقتضي در اختيار مقامات گرفت . فرصت بسيار مناسبي دست داده بود تا با طراحي يك نقشه ي حساب شده و دقيق ، هم كتانه دستگير بشه و هم خوانين و خرابكارهاي طوايف غربي كه خيلي زيركانه دست به شرارت ميزدن و هنوز مدرك محكمي براي دستگيري و مجازاتشون در دست نبود . به علاوه با دستگيري كتانه ، قطعا خان هم براي نجات دخترش وارد عمل ميشد و اين فرصت مناسبي بود تا اونو از مخفي گاهش بيرون بكشيم و با در دست گرفتن ابتكار عمل ، كار اونو هم يكسره كنيم .

نقشه طراحي شد و به صورت فوق سري در اختيار عوامل اجرايي قرار گرفت . از ميون گزينه هاي اجراي عمليات ، من به عنوان نفر اصلي انتخاب شدم و تا اونجايي كه مطلع شدم 5 نفر ديگه براي پشتيباني انتخاب شدن . در چنين طرح هايي هيچ وقت به يه نفر اكتفا نميشه چون ممكنه به هر دليلي اون يه نفر نتونه كارشو درست انجام بده . در چنين مواقعي بلافاصله نفر دوم وارد عمل ميشه و اگر اون هم نتونست كاري از پيش ببره نفرات بعدي وارد عمليات ميشن . البته هيچ كدوم از اين افراد ، همديگه رو نميشناسن و هر كدوم به صورت مستقل و مجزا و با نقشه هايي متفاوت وارد عمل ميشن و جالب اينجاست كه گاهي حتي ممكنه يكي از نفرات دشمن به عنوان يكي از عوامل اصلی اجراي نقشه انتخاب شده باشه .

براي اجراي عملياتها و ماموريت هاي اينچنيني معمولا كسي كه به عنوان مجري اصلي انتخاب ميشه توسط افراد يا گروههايي حمايت ميشه ولي در نهايت بايد به تنهايي وارد عمل بشه و نقشه رو عملي كنه . مثلا من از تهران تا كرمانشاه به همراه يك گروه 50 نفري اومديم . اونجا 20 نفر از ما جدا شدن و هر كدوم سر ماموريتهاي از پيش طراحي شده شون رفتن . از 30 نفر باقي مونده ، 25 نفرشون در حوالي سرپل ذهاب از ما جدا شدن و رفتن سر ماموريتهاي محوله شون و بالاخره در حوالي منطقه ی مورد نظر فقط من و محسن مونده بوديم كه اونم بايد كمي جلوتر ازم جدا ميشد و بقيه ي راهو تنها ميرفتم .

شايد اين سوال براي بعضيا به وجود بياد كه اون 50 نفر كجا رفتن و چيكار ميكردن . براي پاسخ به اين عزيزان بايد بگم كه اجراي يك نقشه ي امنيتي اونم دستگيري تبهكاران حرفه اي و به قول معروف گرگ بارون ديده کار ، به اين سادگي ها نيست . در واقع اونا عوامل و نفوذي هاي زيادي دارن و خودشون براي خودشون يه پا اطلاعاتي هستن . خيلي عوامل بايد دست به دست هم بدن و خيلي تدابير بايد اتخاذ بشه تا يك ماموريت حساس اينچنيني به سرانجام برسه . از كنترل تماسها و پيامكهاي مشكوك استانها و شهرهاي دور و نزديك گرفته تا كنترل سايتها و وبلاگها و نظارت بر پروازها و مسافرت هاي شهري و استاني و كنترل تجمع ها و اجتماعات مشكوك شهري و همچنين نظارت بر پاسگاهها و پادگانهاي مرزي و تحت نظر گرفتن قبايل و طوايف منطقه و خلاصه شايد يك ماه زحمت شبانه روزي و مستمر توسط يك اكيپ كاربلد و ورزيده لازم باشه تا يك عمليات نيم ساعته توسط يك نفر با موفقيت اجرا و انجام بشه .

در اين ماموريت ها ، معمولا آخرين نفري كه از آدم جدا ميشه كسي هست كه رابطه ي عميق عاطفي با مامور اصلي اجراي عمليات داره . اون در واقع براي اين ، با مامور اصلی همراه ميشه كه از نظر روحي و عاطفي باعث تقويت انگيزه و روحيه ي اون بشه و به اصطلاح كاري كنه كه طراحي اصلي عمليات ، كم نياره . اين رابطه در مورد من فقط و فقط بين من و محسن برقرار بود . من واقعا اونو از صميم قلب دوست داشتم و به حضورش در كنار خودم نياز داشتم . سر به سرش گذاشتن و شوخي كردن باهاش ، مثل ب كمپلكس شارژم ميكرد و خستگيمو از تنم در ميكرد . علاوه بر اين ، من عملياتهاي زيادي رو با محسن انجام داده بودم و حضور اون در كنار من باعث ميشد كه با يادآوري موفقيت هاي گذشته م ، انگیزه و انرژی مضاعفی برای ادامه ی کارم پیدا کنم. ضمنا خانوم محسن هم كه تا دست شوهرشو توي دستم نمي ديد و ازم قول و قسم نمي گرفت كه شوهرشو زنده و  سالم به آغوش گرم خانواده برگردونم محال بود اجازه بده شوهرش پاشو از خونه بذاره بيرون ، اين انگيزه رو در من تقويت ميكرد كه لااقل برای زنده برگردوندن اين تحفه هم كه شده زنده بمونم !

 ***

خبر به سرعت در روزنامه هاي كثير الانتشار صبح و عصر كشور منتشر شد : " يكي از عناصر وابسطه يه يكي از گروهكهاي تروريستي ، ديشب با بمب گذاري در نزديكي يكي از ارگان های دولتی موجب كشته و زخمي شدن جمعي از هموطنان عزیز شد.اين عنصر خودفروخته شناسايي شده و تحت تعقيب قرار دارد و بعد عكسي از من رو به عنوان عكس چهره نگاري در ذيل خبر قرار دادن و از تمام مردم خواستن كه چنانچه خبري از صاحب اين عكس  دارن هرچه سريعتر مقامات رو در جريان قرار بدن !

اين خبر دروغ كه به عنوان مرحله ي اول عمليات در جرايد منتشر شد فقط براي اين بود كه من بتونم به عنوان كسي كه همچين كاري كرده به كوههاي منطقه ی مورد نظر فرار كنم و گروهكهاي معاند اون منطقه به من اعتماد كنن و پناهم بدن تا مرحله بعدي عمليات آغاز بشه....

* * *

اون شب در حالي كه من و محسن توي يه غار كوچيك ، توي كيسه خواب رفته بوديم و سعي ميكرديم در دماي حداقل زير 15 درجه زير صفر اونجا چند ساعت بخوابيم  هردوتامون ساكت بوديم و از اين پهلو به اون پهلو ميشديم .

فردا بايد ما دوتا از هم جدا ميشديم و اگه مشكلي پيش نمي اومد و عمليات با موفقيت انجام ميشد حداقل دو هفته طول ميكشيد كه دوباره بتونيم همديگه رو ببينييم . ....

بارون كه حالا ديگه تبديل به برف شده بود بي وقفه ميباريد و سرما مثل نوك چاقو بدنمونو حتي از داخل كيسه خواب ميخراشيد ....با اينكه خيلي خسته بودم اما اصلا خوابم نميبرد . همش توي فكر فردا و فرداها بودم . كاري كه قرار بود من انجامش بدم درست مثل زنده بيرون كشيدن يه بره از ميون يه گله گرگ بود و شايد بيرون كشيدن يه گرگ از ميون يه گله گرگ !....فكر و خيال حتي يه لحظه رهام نميكرد....يعني چه سرنوشتي در انتظارم بود خدايا.........

احتمالا ادامه دارد!.... 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 21:27 | لینک  | 

 

تصویر فوق متعلق به یکی از عزیز دردانه ها و دختران قبله ی عالم ، سلطان صاحبقران ، شاه شهید جناب ناصرالدین شاه قاجار است که شاهدخت تپل مپل و پدرسوخته را در حال خیاطی نشان داده و اصلا هم معلوم نیست که علیا مخدره همینجوری سرخود چی برای خودش بریده و دوخته و قرار است به تن خود یا دیگران کند !  . بعید نیست که اگر بابای تاجدار ،  دختر وجیهه اش را اینگونه بانمک در حال خیاطی می دید سبیل همایونی را تاب داده و با صدای کلفت و لهجه ی دورگه ی ترکی -تهرانی اش به تقلید از ایرج میرزای بزرگ این شعر را زمزمه می کرد :  

آب حیات است پدرسوخته !                           حب نبات است پدرسوخته! 

بس که سیه چرده و شیرین لب است              چون شکلات است پدرسوخته!  

من به تحقیق نمی دانم که نفس بابا در حال دوختن چه قبای گشادی برای ملک و مملکت است ولی به عنوان یک عوام الناس می دانم که مشکلات این مرز و بوم درست از همان زمانی آغاز شد که چرخ مملکت به دست نازدانه ها و آقازاده ها افتاد ! . می گویند رضاشاه آلاشتی در سالهای آخر سلطنتش وقتی که مملکت داری دلش را زده بود و بیشتر به خرید باغ و زمین رغبت نشان می داد دستور داده بود که مقامات در مورد امورات جاری کشور به ولیعهد رجوع کرده و رهنمودهای لازم را از ایشان دریافت کنند . حالا شما تصور بفرمایید سپهبد امیراحمدی کبیر با آن یال و کوپال و دبدبه و کبکبه بخواهد برای مشورت در مورد فتح قلمروی " خداکرم خان " با ممل جان (محمدرضاشاه که پدرش اینگونه صدایش میزد!) مشورت کند که تمام فکر و ذکرش معطوف به فتح باسن دوس دختر فرانسوی اش می باشد !!! آیا حاصل چیزی جز واقعه ی شهریور 1320 می شود ؟ 

احمدعلی مسعود انصاری تعریف می کرد که پنتاگون 4 ماه پیچیده ترین نقشه های نظامی را کشید تا با اشغال جزیره ی کیش و استقرار هنگ هایی از زبده ترین نیروهای نظامی ، آنجا را ایران آزاد معرفی کرده و حکومت پهلوی را مجددا با بر تخت نشاندن رضاپهلوی (ولیعهد شاه) بر سر کار آورد . زمانی که برنامه را از پنتاگون تحویل گرفتم و نزد رضا پهلوی بردم ، هنوز طرح را باز نکرده ، پرسید : " احمد چطوری فرار کنیم "!!!!! 

از روزگار ملوسک و ملیجک و کپل النساء تا همین امروز که هزاران پرونده ی مفتوح و نیمه مفتوح در مجامع جهانی داریم و سالهاست که تمام گزینه ها در رابطه ما روی میز است همواره نازدانه ها و ولینعمت ها بدون کمترین توانایی و دانش و تخصص و تنها و تنها با اتکا بر رانت "پدرم بوده فاضل" برای ما تصمیم گرفته اند و از آنجا که فرموده اند " الرعایا اغنام الملوک " ( مردمان ، گوسفندان حاکمان خویشند) ، ما نیز دهه ها و قرن هاست که " وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم / که در طریقت ما کافریست رنجیدن ! " . باری ! چهره ای آشنا را چندین سال است که در همه جا می بینم . از پشت پرده ی مذاکرات هسته ای تا پشت صحنه ی ترکاندن ماکت ناو هواپیمابر آمریکایی .  خدا کند بر حسب تصادف هم که شده قبایی که اینبار با دستان مبارک این عزیزدل بر تن ما دوخته می شود اندازه قامت ما باشد و تیم مذاکرات هسته ای ایران فارغ از فشارهای داخلی به توافقی پایدار و معقول در زمینه ی مسائل هسته ای نائل گردد وگرنه خدا می داند اینبار تحریم ها چه بر سر مردم خواهد آورد .  

و در پایان این هم حکایتی طنز برای تغییر فضا و شیرین شدن کام عزیزان : گویند روزی ناصرالدین شاه به مازندران رفت . او که تا آن زمان به مازندران نرفته و در تمام زندگی اش دریا ندیده بود همانگونه که سرش از پنجره ی کالسکه ی همایونی بیرون بود و اطراف را می نگریست ناگهان از دور دریای خزر را دید که مهیب و پهناور از دور خودنمایی می کرد . شاه با تعجب از یکی از ملازمان پرسید : آن چیست ؟! ملازم تعظیمی کرده و چاپلوسانه عرض کرد : قربانت گردم! بحر خزر است ، جهت دستبوس خدمت رسیده است!!!! 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 14:13 | لینک  | 

 

 gol maryam

یک زن زیبا و قد بلند با پوستی سفید و ابروهایی کشیده که حتی من که پسرش بودم موهای لخت و پرکلاغیشو هرگز بدون چارقد ندیدم . زنی که حتی از اولاد خودش هم حیا داشت و توی خونه ی خودش هم مراقب طرز نشستن و راه رفتنش بود . مادر همیشه ساده لباس می پوشید ، توی خونه معمولا پیراهن بلند و نسبتا گشاد که بیشتر مواقع خودش دوخته بود و شلواری که اغلب با اضافه ی همون پارچه پیرهنی دوخته میشد و یک روسری که با اینکه چندان بزرگ نبود ولی موهای بلند مادر به راحتی زیرش استتار می شد که نمیدونم این از مهارت مادر بود یا هنر روسری های اون زمان ! . وقتی هم که بیرون می رفت یه جوراب زخیم بلند مشکی که تا زانوهاش می رسید و یه چادر مشکی ساده به این پوشش اضافه میشد و کفشهایی که عمدتا طبی و ساده بود و البته خیلی بعدها یه مانتو ساده و گشاد مشکی که لباس زیر چادرش شد و اونم لابد به اصرار خواهرام بود که هرگز نفهمیدم چه اصراری بر باکلاس زندگی کردن داشته و دارن .  

مادر زیاد اهل رفت و آمد و معاشرت با زنهای کوچه و محله نبود و به ندرت پیش می اومد که در کنفرانس های روتین زنهای محله که معمولا جلوی درب خونه ها تشکیل می شد شرکت کنه . اون هفته ای یکی دوبار برای خرید نون یا سبزیجات از خونه بیرون می رفت و در سایر مواقع کاری به بیرون  و خاله زنک بازی های مرسوم زنانه و چشم و همچشمی و غیبت و فضولی های متعارف نداشت . مادر همیشه سبزی هاشو خودش تنهایی پاک کرد، غذاهاشو خودش تنهایی پخت ، بچه هاشو خودش تنهایی بزرگ کرد و زندگیشو خودش تنهایی چرخوند .  البته با تمام اینها یک زن خوش مشرب و اجتماعی به شمار می رفت و از علاقه ای که زنهای فامیل و محله برای هم صحبتی با اون نشون می دادن می شد فهمید که اصلا و ابدا این گوشه گیری از افسردگی و انزوا ناشی نمیشه و به روحیه و شخصیت مستقل و خودکفای اون بر میگرده.  

مادر ، با اینکه زیاد اهل گیر دادن و امرو نهی کردن نبود و جز در مواقع لزوم کاری به کار کسی نداشت ولی برنامه ی منظم و دقیقی برای خودش و اهل خونه چیده بود که با اینکه این برنامه رو مستقیم به زبون نمی آورد ولی همه ی مارو خیلی هوشمندانه با خودش هماهنگ کرده بود . اون عادت داشت صبح موقع اذان از خواب بیدار بشه و بعد از نماز بره سراغ آماده کردن صبحونه. اگه زمان مدرسه ی ما بود که راس ساعت 6 صبح برپا میزد و جمعه و روزهای تعطیل راس ساعت 7 . بعد از برپای مادر که البته زیاد مهربانانه نبود و با کشیدن لحاف و پتو از سر همه و گاهی هم غر زدن به اجرا در می اومد نوبت به صبحانه می رسید که در طول هفته معمولا چای شیرین پنیر یا مرباهایی بود که غالبا خودش در فصلهای مختلف بسته به میوه های اون فصل می پخت و در روز جمعه حلوای مخصوص خودش با اون رنگ قهوه ای سوخته و طعم شیرینش که هنوز هم که هنوزه نظیرشو جایی نخوردم. بعد از صبحونه یکی دو ساعت به نظافت عمومی منزل می رسید و من نمیدونم چه اصراری داشت که همیشه در و دیوار خونه ش برق بزنه حتی وقتایی که واقعا مریض بود و توان کار کردن نداشت.  

مادر به نظم و انضباط فوق العاده مقید بود و بدش می اومد دور و برش نامرتب باشه . بلااستثنا بلافاصله بعد از جمع کردن سفره ، ظرفهای کثیفو می شست و به ما هم یادآوری می کرد که اگه چیزی از جایی برداشتیم حتما بعدا تمیز و مرتب بذاریم سرجاش. توی خونه ی ما هرچیزی جایی کاملا مشخص و طراحی شده داشت و مادر سرسختانه با هر تغییری در دکوراسیون و چینش اثاثیه ی منزلش مخالفت می کرد مگه اینکه خودش هرسال توی خونه تکونی عید تشخیص می داد که چیزی نیاز به نو شدن یا تغییر دکور داره . جای خواب بچه ها ،  جای غذا خوردن و حتی مکان نشستن هر کسی سر سفره کاملا تحت نظارت و مدیریت مادر بود و مادر با اینکه قلمروی بزرگی نداشت ولی توی همون خونه ی قدیمی و 3 اتاقه یه سلطان بود برای خودش . توی خونه ی مادر هرگز لباس کثیف ، ظرف کثیف و قیافه ی کثیفی وجود نداشت و اون کدبانوی تمام عیار حتی با لباسهای رنگ و رو رفته ی سال قبل هم بلد بود چطوری بچه هاشو تمیز و مرتب توی انظار بفرسته همونطور که وقتی برای خودمون غذا می پخت و یهو مهمون سرزده از راه می رسید من هرگز نمی فهمیدم که مادر صرفه جو و مقتصد من که دقیقا به اندازه اهالی خونه غذا می پخت چطوری و با چه مهارتی همون غذا رو برای 5-4 نفر دیگه هم می کشید که همه سیر از سر سفره بلند می شدن .

مادر ، عادات غریبی داشت . گاهی حس میکنم اون ماده شیر حتی خودش هم دیگه زن بودن خودشو از یاد برده بود . کم حرف میزد ، کم می خندید و توی رفتار و حرفاش هیچ نشونه ای از عشوه ها و ظرافت های زنونه نبود . حرفاش مختصر و با تحکم و نگاهش نافذ بود . اهل ناسزا گفتن نبود و فقط قهر می کرد . گاهی هنوز هم توی خیالاتم زنی جدی و مصمم می بینم که وقتی کاری بر خلاف میلش می کردیم چند ثانیه با دلخوری فقط نگاهمون می کرد و بعد سرشو بر می گردوند و من چقدر عاشق این قهر زنونه ش بودم. تنبیهش برای پدر هم همین بود ، با اینکه هرگز جای خوابشو جدا نمیکرد ولی رو برگردوندش به گمونم وحشتناک ترین نوع تنبیه بود و وقتی هم که روشو بر می گردوند با دیوار خونه هیچ تفاوتی نداشت یا لااقل اینطور به نظر می رسید چون دیگه بعدش محال بود به حرفت گوش بده و این تنبیه تا زمانی ادامه پیدا می کرد که اون موردی که باعث دلخوریش شده بود کاملا رفع می شد و براش ثابت می شد که اون مورد دیگه تکرار نمیشه.  

مادر اهل موسیقی و فیلم و رقص و شادی های آنچنانی نبود هرچند آدم غمگینی هم نبود و اصولا دنیای خاص خودشو داشت و با هرچیزی که آرامش دنیاشو بهم بزنه مخالف بود . من فقط یکبار و در عروسی داداش حسین دیدم که چند دقیقه با خاله هام محلی رقصید و اگرچه رقصش چنگی به دل نمیزد ولی برام جالب بود که زنی مثل اون هم بتونه برقصه . البته گریه ی صدا دار هم فقط 2 بار ازش دیدم : یکبار که مادرش مرده بود و یکبار هم موقع تشییع جنازه ی داداش حسین . دیگه نه قبل از اون و نه بعد از اون هرگز ندیدم مادر بلند گریه کنه و فقط یکبار که با پدر دعواش شده بود و پدر بهش گفته بود "از دستت خسته شدم دیگه نمیخوامت " من به وضوح دیدم که وقتی روشو از پدر برگردوند دونه های درشت اشک چطوری از گونه هاش جاری شدن و البته گریه ش اونقدر بی صدا بود که پدرم اونروز هرگز اشکاشو ندید و بعید میدونم در هیچ روز دیگه ای هم اونقدر باهوش بوده باشه که اشکها و غصه های مادرو دیده باشه .  

مادر یک زن تودار بود . زنی که هرگز نمیشد به حرفها و اسرار دلش پی برد . بر خلاف خواهرام که به بابام رفتن و موجوداتی برون ریز و قابل پیش بینی بار اومدن ولی مادرم هرگز اهل رو کردن درونیات خودش نبود و من گاهی حس میکنم اون زن حتی سعی داشت زن بودن خودشو هم از همه مخفی کنه . تموم دنیای مادر در شوهر و بچه هاش خلاصه می شد و من بارها دیدم که حتی با برادر و خواهر خودش هم اگه حس می کرد دارن به حقوق و حدود شوهر و بچه هاش تعددی میکنن قطع رابطه می کرد . اون زن ذاتا یک مدیر بود ، یک دستگاه کاملا برنامه ریزی شده ی مادری و خانواده داری . یک صخره ، یک جزیره ی ناشناخته که انگار آخرین مامن و زیستگاه نوع خاصی از موجودات در حال انقراض بود و به همین علت هم به شدت دور خودش حصار می کشید تا از هر چشم نامحرم و غریبه ای مخفی بمونه . اون با هیچ مرد غریبه ای مراوده نداشت و حتی با دایی ها و شوهرخاله های من هم بسیار بسیار رسمی و با نزاکت برخورد می کرد و من به شخصه به یاد ندارم شوخی یا جمله ی خارج از عرفی بینشون رد و بدل شده باشه . نه که پدر ازش خواسته باشه اینطور رفتار کنه بلکه ذات و شخصیت خودش اینطوری بود . یک زن نجیب و اصیل ایرانی که حتی بچه هاش هم هرگز شاهد رفتارها و حرفای زناشویی بین اون و همسرش نبودن و من هنوز هم نمیتونم حدس بزنم اون زن جدی و سرد در خلوتش با همسرش چطوری حرف میزد و چطور رفتار می کرد . مادر سر نترسی داشت و زیاد با ظرافت های زنانه میونه نداشت ، یکبار که پدرم جبهه بود و مرد همسایه نمی دونم چرا توی کوچه به من سیلی زده بود یادم نمیره مادرم با چه صلابتی دستمو گرفت و کشون کشون تا سر کوچه برد و چه کشیده ی آبداری زیر گوش اون مردک زد که صدای اون سیلی هنوز توی گوشمه و این جمله ی مردونه ش که : " پدر این بچه منم ! میخوام ببینم کدوم نامردی جرات داره دست روی بچه ی من بلند کنه "... 

مادر هنوز هم که هنوزه مثل همون صخره س با این تفاوت که اون زن قد بلند و درشت استخون دیگه به موهای سفیدش حنا میذاره و دیابت و جراحی قلب و داغ حسین دیگه چیزی از جوانی و سلامتش براش باقی نذاشته . اون حالا هنوز هم توی خونه ی قدیمی و حیاط دارش هر روز ساعت 7 صبح برپا میزنه و با اینکه باغچه ی کوچیکشو بابا موزاییک کاری کرده و دیگه توی حیاط خونه ش خبری از گلهای شیپوری و شمعدونی و عطر نعنا و ریحون نیست ولی مادر هنوز هم که هنوزه با اینکه بچه هاش بزرگ شدن و از دور و برش رفتن در قلمروی 2 نفره  که شامل اون و پدر میشه یک سلطانه . اون هنوز هم وقتی خوشحال میشه یه لبخند کوچولو میزنه بدون اینکه دندوناش دیده بشن و وقتی ناراحت میشه سرشو بر می گردونه و قهر میکنه . حالا که به گذشته فکر میکنم تازه بعد از 37 سال میفهمم که علت رو برگردوندن مادر چی بود . مادرم با نگاهش حرف میزد و تموم حرفاشو در سکوت و با نگاهش می گفت و وقتی نگاهت نمی کرد یعنی حرفی باهات نداشت . با اینکه ازت دورم ولی عاشق نگاهتم مادر ، عاشق نگاه ماده شیری که گرچه اهل غرش نبود ولی اون روح وحشی و رام نشدنیش چنان ابهتی به رفتارش داده بود که هیچ درنده ای هرگز جرات نکرد پاشو توی قلمروش بذاره. عاشق نگاه مادری که اگرچه شاید سالی یکبار هم عادت به بوسیدن بچه هاش و نوازش کردن اونا نداشت ولی خونه ی تمیز و گرمش همیشه امن ترین و آرامش بخش ترین جای دنیا برای شوهر و بچه هاش بود . دوستت دارم مادر . دوستت دارم مریم من.... 

این غزل قدیمی رو که سالها قبل درباره ش گفتم دوباره با سبد سبد گلهای بوسه تقدیم به مامان گلم : 

افتاده در سر من  ، امشب هوای مریم          

آهنگ گریه دارم بر شانه های مریم  

عمری دویدم اما  ، هرگز نشد که باشم        

یک لحظه دست در دست  ، یا پا به پای مریم  

مانند ماه و خورشید  ، عمری جدا و بی هم      

یا او به جای من بود یا من بجای مریم

در دست خالی ام نیست  ، جز اندکی که هستم     

مدیون گریه ها و نذر و دعای مریم  

حتی اگر پس از مرگ  ، پا را نهد به خاکم     

گویم بهشتم اینجاست  ، در زیر پای مریم 

این دلنوشته را در تنهایی ام نوشتم              

تنها برای عشقم  ، تنها برای مریم  

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 18:29 | لینک  | 

وقتی که تموم هفته برای جمعه برنامه ریزی کنی و نقشه بکشی حاصل همین میشه که جمعه از راه برسه و تموم روز در خواب باشی . یاد غزلی قدیمی از خودم افتادم که فرموده بودم : 

نیمی به خواب طی شد و نیمی خیال بود 

حاصل همین که چیدم و گفتید کال بود...  

 چند روز پیش جایی خوندم که  صاحب نفس زکیه و کرامات جلیله علامه شیخ "بندر الخیبری" یکی از آیات عظام سعودی در جایی افاضات فرمودند : " درست برخلاف آنچه که علم آن را قرن‌ها پیش ثابت کرد و اهل زمین آن را باور دارند ، زمین ثابت است و نمی چرخد، و این خورشید است که به دور زمین در فضا می‌چرخد ! " . این روحانی خستگی ناپذیر و جلیل القدر سپس با بدست گرفتن یک فنجان چای ادامه داد : " شما می گویید زمین می چرخد، فرض کنید ما از فرودگاه امارات به سمت چین می رویم، آنطور که شما می گویید زمین می چرخد، پس اگر هواپیما بتواند چند ساعت در هوا بایستد، چین به سمت آن می اید و اگر قرار بود به لندن برویم هواپیما هرگز به لندن نمی رسد، چراکه خود لندن نیز با زمین می چرخد و هر لحظه از ما دورتر می شود !!! " . البته این شیخ از کرامات و معجزات دیگری هم برخوردار هستند و برای مثال در جایی دیگر هم فرمودند : "ادعای اینکه بشر به ماه رسیده دروغ است و این ادعا چیزی جز یک داستان ساختگی در هالیوود بیش نیست!!! "  
اینکه عالمان دین به اون درجه از سواد و دانش برسن که ماشالا مثل مرحوم علامه جعفری علاوه بر فقه و اصول و شرعیات و شکیات ، هم بر توابع مثلثاتی اشراف داشته باشن و هم از نظریه کوانتومی سر در بیارن نه تنها چیز بدی نیست که البته بسیار مطلوب و خوشحال کننده هم هست اما اینکه با خوندن چند جلد کتاب از جمله مکاسب شیخ انصاری و کفایه الاوصول آخوند خراسانی خیال کنن حجم مغزشون از یک و نیم کیلو به 5 کیلو افزایش یافته و بر تمام علوم و اسرار خفیه و غریبه ی عالم وقوف پیدا کردن حاصل همین میشه که بشینن در بیت خودشون و از آسمانها خبر بدن که این طنز تلخ هم موجب وهن اسلام میشه و هم وهن روحانیت . هنوز مدت زیادی نگذشته از اون سخنان گهربار شیخ بندر وطنی که در جایی فتوا داده بودن " چون رئیس جمهور ( منحصرا احمدی نژاد ) فرمان ریاست جمهوریشو از دست نائب بر حق امام زمان میگیره لذا نماینده ی امام زمان بوده و هرگونه نقد و مخالفتی نسبت به ایشون حرام می باشد !" و 4 سال بعد در مورد لنکرانی هم فرمودند که " بخدا قسم در زیر آسمان ، کسی را اصلح تر از لنکرانی سراغ ندارم !!! " و البته چند روز بعدکه لنکرانی به نفع جلیلی از کاندیداتوری انصراف داد همون آیت خدا و علامه ی دهر فرمود : " بادبان ها را بکشید یه اصلح تر پیدا کردم ! " و ...الخ  

من از همین میترسم که حجره ی علما به دکانی برای دنیاطلبی تبدیل بشود . من از همین می ترسم که برخی علمای ما خدای نخواسته نفسانیات و حرفهای شخصی خود را به نام اسلام و خدا و دین به مردم تحویل دهند . آقایان محاسن سپید کرده در دین ! حضرات علما ! آیات عظام ! بین علی و معاویه تفاوت فقط یک انگشتر از انگشت بیرون آوردن است مبادا ابوموسی وار فریب عمروعاص ها را بخورید و سخنی بگویید که نفاق و تفرقه ی حاصل از آن را با هزار نهروان نتوان شست . مبادا روزی فرا برسد که دلزدگی مردم از برخی اظهارات نسنجیده ی شما به دلزدگی از دین و معنویت منجر گردد . حضرت آیت الله مصباح یزدی ! در کجای کتاب خدا آمده که دینداری و آخرت مداری مترادف با ریاضت کشی و بیکاری و فقر و تورم و تحریم است ؟ آیا شما این سخن معصوم را نشنیده اید که " من لا معاش له ، لا معاد له " ( کسی که زندگی اش تامین نباشد دین و آخرتی برایش نمی ماند ) ، آیا شما روحانی همان مذهبی نیستید که مولای نخستینش علی (ع) سر در آتش تنورفرو می برد که چرا از حال چند یتیم فقیر در قلمرو حکومتش غافل مانده بود ؟ پس چگونه است که در 8 سال تصدی گری دزدترین و فاسدترین دولت تاریخ ایران که هزاران میلیارد پول بادآورده ی نفتی حیف و میل شد و روز به روز بر تورم و تحریم و اختلاف طبقاتی افزوده شد دم بر نیاوردید و حالا هفته ای یکبار درد دین می گیرید و فریاد واشریعتا سر می دهید و می فرمایید : " در وصيت‌نامه شهدا چيزي غير از سفارش به حفظ اسلام، اجراي احکام اسلام، و پيروي از رهبر ديده نمي‌شد، اما امروز اوضاع چيست، و کجا در سخنان مسئولان کشور، صحبت از دين است؟ متأسفانه آخرين و بلندترين اهداف ما برداشتن تحريم‌ها شده است! . انقلاب ما براي چيز ديگري بود؛ ما دنبال اسلام بوديم؛ ..." . آیا بنظر شما مشکل امروز جامعه ی ما دین است یا معاش ؟ باز صد رحمت به کرامات شیخ آن شاعر طنزپرداز که لااقل شیره را میخورد اینقدر صداقت داشت که بگوید شیرین است نه که مانند برخی حضرات زهر هلاهل را در کام مردم ببینند و فریاد " شیرین شیرینا ! " سر دهند .  

"از کرامات شیخ ما این است         شیره را خورد و گفت شیرین است ! 

از کرامات شیخ ما چه عجب         پنجه راباز کرد و گفت وجب  

دست دارای پنج انگشت است      متضاد جلو همان پشت است ! 

مرغ نر را خروس می گویند          زن نو را عروس می گویند...! "  

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 0:48 | لینک  | 

 

تصاویر طنز ایرانی (30 عکس) 

نقل است روزی مستوره ای مخدره (خانمی باشخصیت!) بر شیخ دلواپس الدین اختلاس آبادی ( رحمه الله علیه و علی نفسه زکیه!) در آمد و شیخ را در آن نوبت ، حال خوش بود . باری ضعیفه شیخ را فرمود : یا شیخ ! معلومم فرما از معنای این حدیث نبوی (صلوات الله علیه و علی آله و عترته و شیعته و محبه ) که فرمود : " من رد دانقا من الحرام فقد نال درجه من النبوه " ( آنکه یک دانگ از اموال حرام خود را به صاحبانش بازپس دهد خداوند جل و اعلی درجه ای از نبوت به او دهد " . پس شیخ نگاهی عاقل اندر سفیه در خاتون فرموده و بانگ در داد : " خاموش باش که تو اسرار غیب ندانی و چندین فضیلت که مراست اگر کفر نباشد خواهم گفت که در هیچ نبی مرسل مجموع نگردیده و 6 دانگ نبوت را همان روزی که از دیوار سفارت بالا رفتم حقتعالی سبحانه و تعالی همه را یکجا به من ارزانی داشت که انبیا در کاملترین مرتبه ی نبوت خویش بر شیطان فائق آمدند و من پشت شیطان بزرگ را به خاک مالیده ام ! پس چه رسیده است تورا که اینگونه درشت با من سخن میکنی حال آنکه من پول خلق میخورم و خدمت خالق بجای می آورم و نان این جهان میخورم و به کار آن جهان مشغولم ! " . زن گفت : " باری یا شیخ ! چنین است که می فرمایی و قدر و مرتب تو بیش ازین باشد که خود حدیث کردی لکن مرا مقصود در پول نفت و عواید گاز و فرش و خشکبار و عوارض گمرکی و مازاد پولی است که از راه گران کردن طلا و سکه و دلار و ماشین و زمین خواری و دریا خواری و رانت خواری به جیب زده ای وگرنه مرا چه رسد که با محو کننده ی اسرائیل و دور زننده ی تحریم های سخت و به زانو درآورنده ی آمریکا و سازنده ی موشک های 12 متری کلاهک دار اینگونه سخن بگویم! " . شیخ تسبیح به گردش در آورد و محاسن بمالید و به افق خیره گشت و پرسید : " آیا همه ی اینها که برشمرده ای به آن نیرزد که قلب های شما از ناسوت به لاهوت متوجه شده و همواره خدا را در نظر دارید تا بدانجا که حتی برای نان شب هم مجبورید دسته جمعی به درگاه باریتعالی استغاثه کنید که خدایا تورو به عظمتت قسم کاری کن لااقل امشب بچه هام سر بی شام زمین نذارن ! و کجا خود تاریخ بشریت سراغ دارد که حکومتی برای ملتی چنین دریای بی کرانی از معنویت به ارمغان آورده باشد که پدر و مادری برای درمان فرزند سرطانی شان بجای اینکه او را نزد طبیب ببرند از زور بی پولی به امامزاده ها و نذر نماز و روزه ی مستحبی متوسل شوند ؟ و کجا دولتی توانسته ملتی تا این اندازه متواضع و خاکی پرورش بدهد که فوق لیسانسش برود نظافتچی منازل مردم شود و دکترایش با ارائه ی مدرک دیپلم در شهرک صنعتی کارگری کند؟ پس تو را چه رسیده که بجای شکر اینهمه موهبت و رحمت که به شما ارزانی شده کفر می گویی و در مقطع حساس کنونی حرفهای علی مطهری شادکن میزنی ؟!...از ادامه ی این دیدار و مکالمه اطلاع دقیقی در دست نیست ولی انگار آن ضعیفه هنوز هم در بیت شیخ در حصر خانگی به سر میبرد و آشپزی اش هم عالی شده !!!....

*توی کلکسیون بدشانسیام فقط همینو کم داشتم که دندون نیشم بیفته و قیافه م از آنچه که بود زشتتر  بشه و به پای چلاق و کله ی کچل و شکم گنده ما این حسن هم اضافه بشه و گویا راست فرموده خداوند تبارک و تعالی که : " بنده ای را که دوست بدارم از دنیا نبرم مگر آنکه او را به انواع بلایا دچار سازم و بیازمایم !" ...گویا با این حال و روز و خنده های ازین به بعد احتمالا زشت ، مشیت باریتعالی بر این قرار گرفته که گناه دختر بازی هم انشالا از پرونده ی اعمال ما حذف بشه و پاک و طیب و طاهر به ملاقاتش بریم ! ...با این روند طیب و طاهرسازی که خداوند برای من در پیش گرفته عنقریبه که یه روز از خواب پاشم و ببینم هاله ای از نور منو در بر گرفته و شعیب موعود شدم!!!...

*دوست عزیزی که خصوصی نوشته بودی : " تکلیفتو مشخص کن بالاخره شاه دوستی یا انقلابی ؟ " ... دوست عزیز ! دری وری های مارو اینجا زیاد جدی نگیر ! ، ما افکار و باورهای من درآوردی و خاصی داریم که در هیچ کدوم از چارچوب ها و قالب های از پیش ساخته شده ای که شما میشناسی نمیگنجه . قبلا هم گفتم من زیر هیچ بیرقی سینه نمیزنم ، من خودمم و اینا حاصل باورهای خودمه و همین دستچین کردن های سلیقه ای و شخصیم باعث شده که گاهی حرفام متناقض به نظر برسه و فقط کسایی که منو سالهاست میشناسن میدونن که اینا تناقض نیست بلکه باورهامه...باورهایی که باعث میشه گاهی از هر مذهبی ، مذهبی تر بشم و گاهی از هر سکولار ، سکولارتر ... و من هرگز آدمی نبودم که کلیت چیزی رو بپذیرم چون تجربه و دانسته های اندکم همواره نشون داده که هرگز تمامیت چیزی نمیتونه خوب یا بد باشه و خوب ها و بدها همواره در هم تنیده شدن ... من یه انقلابی ام که هرگز کارهای لاجوردی و خلخالی مورد تائیدم نبوده و ادامه ی بیهوده ی جنگ و اونهمه تصفیه و تسویه های شخصی و سلیقه ای احزاب و تفکرات ...و اشغال سفارت و ادامه ی یک دشمنی و قهر بیهوده با دنیا و مصادره ی انقلاب و امام و خون شهدا به نفع عده ای خاص...بگذریم...گفتم که پرت و پلاهای مارو زیاد جدی نگیرین رفیق! ...مهم اینه که شما خوبین و ما بد ! باقیش حرف هست و حرفم که گفتن باد هواست.... 

*آقای دکتر علی مطهری ، کاری به گذشته ات ندارم اما به امروزت افتخار میکنم .  

*ترانه ی " مناجات " از " جواد یساری " عزیز

من نه چنانم که توئی ، تو نه چنانی که منم        

من نه برآنم که توئی ، تو نه بر آنی که منم

تو همه در خون منی ، قبله ی گردون منی       

 گر بشوم ماه و زمین ، بیشتر از آنی که منم

همچو نسیم پا به پا ، چون گذرم به هرکجا          آنقدر آهسته روم تا تو بدانی که منم

اون همه درد بیکسی ، عاشقی و بوالهوسی      دم نزنم دم نزم ، بسته زبانی که منم...

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 12:58 | لینک  | 

 

نمی دانم در آستانه ی ورود به دروازه های تمدن بودیم یا بر لبه ی پرتگاه ، اما عده ای می گویند : " حال ما خوب بود حالا تو می خواهی باور کن و می خواهی باور نکن" . میدان گمرک و شکوفه ی نو و پری بلنده و منقل و وافور و سکس ...لاله زار و یک سیر آبجو و چرخاندن دستمال سفید و رقصیدن با آهنگ " آمنه آمنه " آغاسی ... فردین و  عشق جاهلی و کفشهای پاشنه بخواب و راه رفتن یه کتی و گنج قارون و صدای ایرج و آبگوشت بزباش ...خانه ی قمر خانوم و هر اتاق یه مستاجر و رخت های آویزان روی بند و زنهایی با چادر سفید گلدار و شکم بالا آمده و دویدن و های و هوی بچه ها وسط حیاط و هندوانه وسط حوض حیاط و مردهایی که چه با دوچرخه و چه با پای پیاده همیشه قبل از غروب آفتاب با دست پر به خانه می رفتند . "بوی گل و سوسن آمد " و  هر کسی از هیپی گرفته تا معمم هر کاری که از دستش بر آمد انجام داد تا " هوا دلپذیر " شود و " گل از خاک " بر دمد . صدای "رگبار مسلسل ها " که برخواست ، دیو رفت و ما ماندیم و "ایران مشت شده بر ایوان " . آن روزها هنوز ما در "مقطع حساس کنونی" نبودیم و اسلام با هر بهانه ای به خطر نمی افتاد . آن روزها ما هنوز آنقدر با بصیرت نشده بودیم که به روی زنان سرزمین مادری مان اسید بپاشیم ...آن روزها....آن روزها هنوز  آنقدر دهاتی و باصفا بودیم که حتی داخل لوله ی تفنگ قاتلان برادرانمان گل می گذاشتیم . آن روزها هنوز اینقدر دلواپس مقام و قدرت و اختلاس های خود نبودیم ...

حالا اما " حال همه ی ما خوب است اما تو باور نکن " . ما 8 سال جنگیدیم و حالا که فشنگ های ما تمام شده با لنگه کفش به هم شلیک می کنیم و لات های نخورده مست ما اینبار نه در کوچه پس کوچه های اطراف "شهرنو " بلکه در صحن علنی مجلس به جان هم می افتند تا هر نطقی که بر خلاف میل شان است ناتمام بماند . حالا لاله زار بازار لوسترفروش ها شده و کافه ها به هیئت ها تبدیل شدند با این تفاوت که " آمنه آمنه " جایش را به " رقیه رقیه " داده وگرنه رقص همان رقص است و شور همان شور . این روزها گاهی دلم برای همان دیوی تنگ می شود که جرات داشت با صدایی لرزان و چشمانی شرمسار به مردمانش بگوید : " صدای انقلاب شما را شنیدم " ، برای دیوی که وقتی فهمید دوستش ندارند رفت....

"...گناه هرچی که گذشت                  به گردن ما بود و هست 

از ما اگه بتی شکست                       بتهای تازه جاش نشست 

هیچ کس به غیر از خود ما                   از خود ما فریب نخورد 

هیچ کس به غیر از خود ما                   مارو به بیراهه نبرد ..." (اردلان سرفراز)

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 14:40 | لینک  | 

  

"توصیه‌ام به شاعران جوان این است که از خلاقیت غافل نمانند...مطالعه‌ی زیاد حالتی برای شاعر ایجاد می‌کند که ترکیب‌سازی ملکه ذهنش می‌شود ولی اگر مطالعه نکند در جا می‌زند و کارش پیش نمی‌رود."

دانی که نوبهار جوانی چه سان گذشت ؟     زود آنچنان گذشت که تیر از کمان گذشت 

نیمی به راه عشق و جوانی تمام شد           نیم دگر به غفلت و خواب گران گشت  

صد آفرین به همت مرغی شکسته بال        کز خویشتن شد و از آشیان گذشت

افسرده ای که تازه گلی را ز دست داد    داند چه ها به بلبل بی خانمان گذشت... 

باز هم مادر شعر ،یکی دیگر از پسرانش را از دست داد . استاد مشفق کاشانی، مردی که غزل را نفس می کشید از نفس افتاد . ما را که در فرودست دو چشم گرفتار مانده ایم کجا می رسد که در وصف مردانی " از شمار خرد هزاران بیش " سخن بگوییم ،شاید امروز را شاملویی دیگر می باید تا در رسای چنین مردی چنین شاهکارانه بسراید : 

انسان دشواری ی وظیفه است 

  دالان تنگي را كه در نوشته ام 

به وداع 

 فراپشت مي نگرم :   

 فرصت كوتاه بود و سفر جانكاه   

 اما يگانه بود و هيچ كم نداشت... "

عربها 120 دقیقه شانس آوردند...                          

 

عربها در روزی که آماده ی بازگشت از استرالیا نبودیم بلیط پروازو به زور توی جیبمون گذاشتن . این شاید از معدود باختهای فوتبالی ما باشه که من از ته دل میگم : فدای سرتون بچه ها ! بازی همینه ..خسته نباشین و دمتون گرم... 

 *حرفهایم گفتنی تر از همیشه اند اما چه سود که دهانم را دوخته این چرخ کج نهاد که دیگر حتی اگر شعر هم بگویم  نه آتش به دنیا که آتش به دل خویش میزنم . اینجا را تو سنگر فرض کن که من با تفنگی خالی در آن به جهاد می کوشم . نبرد من نه با خصم رودر رو که با خویشتن است ، که من این دن کیشوت عصر پساکلاسیک که گاه از جلد مار بیرون می آیم و گاه از غلاف شمشیر . سربازی را می مانم ، بازمانده از کارزاری سخت که حتی اگر هزار زخم به یادگار مانده از هزار نبرد بزرگ در من دهان باز کنند باز هم حرفهایم برای ولگردان شبهای شهر به گزافه می ماند . حرفهایم گفتنی تر از همیشه اند اما من این بار نه به عزم صلح که به قصد فرار ، دهانم را می بندم تا برای همیشه با نمکی های شهر به دنبال نان خشک ازین محله به آن محله اردوکشی کنم و برای شکمم فریاد سر بدهم نه برای اندیشه ام که من دیرگاهیست در میان همهمه ی غریب مردمان این شهر طاعون زده به فراست دریافته ام که پیروز تمام جنگها هماره آنانند که برای ربودن نان مبارزه می کنند نه برای گرفتن حق مردمان .  حرفهایم گفتنی تر از همیشه اند اما دلم می خواهد زبان بسته تر از آن دخترک یتیم عرب باشم که از ترس حتی قاتلان پدرش را " یا سیدی " خطاب میکرد که در این درگاه اگر ملیجک نباشی سر از حمام فین در خواهی آورد . دلم هوای پرنده شدن دارد ، نه هوای پریدن ، که هوای گم شدن در میان هر شاخ و برگی که بتواند هم آسمان را از نگاهم بپوشاند و هم زمین را . این روزها زنده بودن چنگی به دل نمی زند دلم یک دل سیر مردن می خواهد .... 

*یه آهنگ واسه وبلاگم میخوام اما هر کد آهنگی که میذارم نمیاد بالا . اگه کد آهنگ مناسبی از حمیرا یا معین یا حبیب داشتین بذارین واسه ما...ابی و داریوش هم بود ایضا... 

*می خواستم در مورد تورم و بحث حذف یا عدم حذف یارانه ها و مذاکرات هسته ای و تمدید یا تعلیق تحریم ها و ....خلاصه کلی حرف توی مخم رژه میرن که دلم میخواد درباره همه شون بنویسم اما هرچی که فکر می کنم به این نتیجه می رسم که " آخه به تو چه مردک؟! " . من که فوق فوق ویژه خواری ام از این نظام اینه که دستشویی ام از سایر پرسنل جداست (تازه اونم اگه آرش کلید مسترابو با خودش نبره خونه !!!) و حالا مثلا روزی 2 تا لیوان چایی بیشتر از بقیه میخورم منو چه به این حرفها و گنده گوزیا ! ...حالا بیا 2 تا زر مفت بزنیم همین خودکار قرمزو هم از دست ما می گیرن و باید بریم جلوی ظاهر خبردار بایستیم که چی شده آقا درد وطن گرفته و تحلیل دونش باد کرده !...والا بخدا...ما که حالا همین عدس پلو (مگس پلو !) هم هست میدن بخوریم " تو بمان با دگران ، وای به حال دگران !!!" 

*از 28 اسفند میخوام یه پتو بکشم روی سرم تا خود 14 فروردین تخت بگیرم بخوابم ....یعنی بخوابما... 

*دلم برای قدم زدن توی خیابونای تهرون تنگ شده ...یادش بخیر چقد من حرص میخوردم از دست بعضی از هم وطنای عزیزم!!! ....بابا تورو سر جدتون وقتی ساپورت پوشیدین و مانتوی تنگ و کوتاه دارین اگه چیزی از دستتون افتاد پایین خم نشین بردارین!!!! به جهنم که افتاد...مورد داشتیم دختره گیس بریده خم شد جاسوئیچی شو از روی زمین برداره یه آقای محترم و ارزشی و متشخص و هنرمند و صاحب کمالاتی حواسش پرت شد افتاد توی جوب !!!!....نکنین تورو به حضرت عباس!..امیدوارم تا وقتی که من مجددا برای بازدید و سرکشی به خیابونای تهرون برمی گردم این مشکل مرتفع شده باشه!...این بچه های زحمتکش امر به معروف پس چکار میکنن؟! اسید بدم خدمتتون؟!!!....  

** راستی یه مطلبه الان چن هفته میخوام بگم یادم میره . احیانا اگه کسی با فیل از اینجا رد شد ما میریم خونه ی قبلی مون اینجا : " حرفهای گنده تر از دهن "  

بای تا هفته ی بعد

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 18:52 | لینک  | 

 

وایبر 

 

دوستی با نام کاربری " سپیده " واسه پست قبلی کامنت گذاشته بودن که با تک تک جمله هاش حال کردم . ازون جنس حرفا که آدم از شنیدنش سیر نمیشه و تازه اگه آدمش گوسفند هم باشه بعید میدونم سیر بشه ! ...خیلی وقت بود با کسی حال نکرده بودم . نمیدونم اشکال از مرکزه یا گیرنده های من ، ولی مدتهاست دور و برم یه آدم اهل دل نبوده . همه ش یه مشت آدم اهل عقل و منطق و حساب کتاب و تیزبازی و...انگار یار یکدل که حرفاش از جنس دل باشه این روزا کیمیا شده . نمونه ش همین آرش خودمون که ته ته درویش بازیاش اینه که 2 تا غزل از فاضل نظری خونده و چه میدونم زمان دانشجوییش 2 تا سوت هم به عشق سید ممد خاتمی زده ! حالا ببین در چه قحط الرجالی دست و پا میزنم که این گونی سیب زمینی شده رفیق فاب ما و چه کنیم که عجالتا آدم حسابی تر از این عتیقه دم دستمون نداریم و هرچی که نباشه دیگه از عبدوی قرومساق که بهتره!!!...

یکی چن وقت پیشا به من می گفت : " خیلی وقته کتابی چاپ نکردی و قشنگ داری فراموش میشی و بهتره تا خودتم یادت نرفته شاعری یه کتابی بدی بیرون و..." . حالا مثلا ما کتاب چاپ کنیم میشیم هنرمند شهیر جناب " احمد پورمخبر "! و همه مارو میشناسن ؟! حالا گیرم که اون هم شدیم و اصلا عکس مارو بیلبورد کردن و چسبوندن اون مالا مالاها ، خب یعنی بعدش خدارحم و قاسم و شیرزاد هرجا که مارو دیدن برامون دست تکون میدن و بوق میزنن؟!....ولمون کنین بابا یکی بیاد موتور عباس حاتمی رو درست کنه لج کرده چایی نمیخوره!!!

مدتیه به سرم افتاده یه گوشی هوآوی ازین ارزون مرزوناش بخرم تا اوقات بیکاریم گشت و گذاری توی لاین و واتس آپ و ویتالک  داشته باشم و ببینیم "شبا که ما تو خوابیم" دور و بر ما چی میگذره ! ولی با خودم که فکر میکنم میبینم این قرتی بازیا دیگه از ما گذشته و دیگه سر پیری ، تماشای عکسای تیکه های جوادیه و تهران پارس و  چت کردن با ژینوس(البته توی خونه صغرا صداش میکنن!) نه تنها واسه ما صفایی نداره بلکم افت داره و خدا بگم چکارتون کنه غربیا که گذاشتین "حالا که از ما گذشت "هرچی عشق و حال بود اختراع کردین ! چادرمشکی و مانتوی گشاد و مقنعه و کتک خوردن از بچه محلای باغیرت و 5 ساعت سرکوچه زاغ زدن واسه یه لحظه دیدن دختر همساده واسه ما بود و ساپورت و داداشای دوجنسی و موبایل و نت و دافی های همیشه پایه واسه شما جماعت ناشکر و همیشه طلبکار دهه ی هفتادی !

خسته م ...تابلو نیست ؟!....بگذار ببوسمت رعنا ، بگذار تمام آنچه را که نداشته ام در تمام آنچه بین دستان من و تو می گذرد یکجا به دست بیاورم . این یک بوسه هم که تمام شود دیگر مرا در لابه لای چرخی های خیابون شوش هم پیدا نخواهی کرد حتی اگر در صادقانه ترین رویاهایت هم شبی هزار بار تمام 4 راه خانی آباد تا مترو را یک نفس بدوی . این یک بوسه هم که تمام شود بعدش عاقله مردی می شوم مسافر خطی های راه آهن – آذری که کرایه ات را هرچقدر که باشد حساب میکنم و برای همیشه از نگاهت ناپدید می شوم . ناخنم افتاده ، این از گردش روزگار است که آنچه بیشتر به من می آید بیشتر از دستهایم می افتد .  سل ندارم ، این خس خس ها و سرفه ها یادگار پاکت پاکت نبودن های توست که دود میکنم هر شب ، این ته مانده ی جوانی من است  که...اصلا ولش کن ، ...بچسبیم به خاطره بازی ! یه دفتر دارم که شعرای دوران راهنماییم توش نوشته شده . دفتر شعر ابتداییم صدافسوس گم شده . با همون خط خرچنگ و قورباغه اون وقتا ...با یه دو بیتی ازین دفتر ، مطلب این هفته مو تمم میکنم :

کاخ آمال جهان ، کوه شنی بوده و بس                آرزوهای دلم ناشدنی بوده و بس

کار ما با دل تو ، بیدلی روز و شب است                کار تو با دل ما دلشکنی بوده و بس

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 15:56 | لینک  |