خودت باش! نه بيش ، نه كم

 

 

-اگر زردشت همان ابراهیم باشد پس آدم هم باید خاستگاهی ایرانی داشته باشد . نخست به فاصله ی زمانی بین ظهور آدم و ابراهیم می پردازیم . بر اساس گاه‌شماری کتاب مقدس ، بین آدم و طوفان نوح ۱٦۵٦ سال فاصله بود، و بین طوفان نوح و ابراهیم ۴٢٧ سال (راهنمای کتاب مقدس، هنری هَلی ص ۵٨ ) بنابر این، ابراهیم ٢٠٨٣ سال پس از آدم می‌زیست که اگر زردشت را همان ابراهیم بدانیم و زمان ظهورش را چیزی قریب به 3 هزار سال قبل ، و اگر منظور از " آدم " را نخستین قبائل آریایی مهاجر به فلات ایران بدانیم به این نتیجه می رسیم که نخستین مهاجرت های گسترده ی آریاییان در حدود 5 هزار سال قبل صورت گرفته که اتفاقا از نظر تطابق تاریخی درست است . بد نیست در همین مورد مطلبی از تورات را با هم بخوانیم . در تورات سفر پیدایش،در باب باغ عدن آمده است : " و خداوند خدا(الوهیم) باغی در عدن بطرف مشرق غرس نمود و آن آدم را که سرشته بود، در آنجا گذاشت .و خداوند خدا هر درخت خوش نما وخوش خوراک را از زمین رویانید، و درخت حیات را در وسط باغ و درخت معرفت نیک و بد را. و نهری از عدن بیرون آمد تا باغ را سیراب کند، و از آنجا منقسم گشته ، چهار شعبه شد. نام اول فیشون است که تمام زمین حویله را که در آنجا طلاست ، احاطه می کند. و طلای آن زمین نیکوست و در آنجا مروارید و سنگ جزع است . و نام نهر دوم جیحون که تمام زمین کوش را احاطه می کند. و نام نهر سوم حدقل که بطرف شرقی آشور جاری است . و نهر چهارم فرات. " (سفر پیدایش ، باب دوم ، آیات 8 تا 15 ) . گمان نمی کنم کسی با من اختلاف نظر داشته باشد که نام سرزمینی که در حدفاصل رودجیحون و فرات قرار دارد ایران است . 

  - "ذوالقرنین " قرآنی که امروزه غالب علمای اسلامی هم به این باور رسیده اند که مقصود از او همان " کورش کبیر" است پس از ابراهیم ظهور می کند ولی از نژاد و تبار اوست . حال اگر ابراهیم را عبری بدانیم که منتسب کردن کورش کبیر به بنی اسرائیل هیچ سنخیت تاریخی ندارد اما اگر حالت دوم را در نظر گرفته و بپذیریم که ابراهیم همان زردشت نبی می باشد آنگاه است که پازل های تاریخی ما به درستی در کنار هم نشسته و تصویر درستی به دست می آید چرا که زردشت و کوروش هردو از تخمه ی آریایی بوده و کوروش (کشورگشایی که بنابر روایات قرآنی و توراتی شرق و غرب عالم را تسخیر کرده بود ) قرن ها پس از زردشت ظهور میکند و بر کیش اوست (همانگونه که ذوالقرنین بر کیش ابراهیم است ) . امیدوارم مخاطب گرامی از این سخنان شگفت زده نشود که ما ازین ابهامات تاریخی ، فراوان در تاریخ کهن خود داریم و شاید بسیاری ندانند که تا همین نیم قرن پیش به تخت جمشید " تخت سلیمان " می گفتند و نیز مقبره ی بسیاری انبیاء بنی اسرائیل نظیر دانیال در ایران ، خود موید این است که عبریان بسیاری سرقت های تاریخی و اسطوره ای از ما نموده اند که اگر در حوصله ی شما و من می گنجید همه را یک به یک بر میشمردم.  

-ابراهیم ضرورتا باید از مردمان همان شهری باشد که بتهایش را شکست چون در محاکمه ای که برایش ترتیب داده شده در هیچ جا اشاره ای به خارجی بودن یا غیر بومی بودن او که معمولا در اینگونه مواقع برای تحقیر متهم مورد استفاده قرار می گیرد نشده است حال اینکه همه می دانیم که ابراهیم و عبریان از اهالی و صاحبان بین النهرین نبوده و مردمان آواره ای بودند که همواره کولی وار و خانه به دوش از چراگاهی به مرتعی در حال سفر بودند . اینجاست که ما باز با یک تناقض تاریخی مواجه می شویم (در روایات اسلامی – توراتی آمده که آزر ، پدر ابراهیم بت تراش بوده که نتیجتا از نظر طبقه ی اجتماعی ، خانواده اش باید در زمره ی نجبا و روحانیون بوده باشندکه محال بود بیگانگان را در طبقه ی اشراف راه دهند ) ، پس این ابراهیم نمی تواند همان ابراهیم واقعی باشد . اینجاست که ناگزیر می شویم مجددا به همان فرضیه ی خویش بازگردیم و زردشت را ابراهیم واقعی بدانیم که دهقان زاده ای آریایی بوده و لابد علاقمندان به تاریخ می دانند که دهقان ها خصوصا گاودارن (پدر زردشت ، گاو پرورش می داد) در طبقات متوسط رو به بالای اجتماع جای داشتند .

- نام پدر ابراهیم در روایات توراتی – اسلامی  ، " تارخ " یا " آزر " ذکر شده است . " و اذ قال ابراهیم لابیه آزر ..."(سوره ی انعام –آیه 74 ) که هر دوی این اسامی ایرانی می باشند . اتفاقا در ریشه یابی نام خود ابراهیم هم می بینیم که ابراهیم برگرفته از "پرهام"  ایرانی است که در زبان عبری ابتدا به " اوراهام " و بعد به " اورام " و نهایتا به " ابرام " تغییر شکل داده است .
- درباره ی نمرود که برگرفته از نام " مردوک " (خدای بزرگ بابلی است ) آمده است که : " نمرود در فکر ساختن قصری بلند می افتد تا به آسمان ها برسد و به جنگ با خدا برود . " . حال اگر این نمرود را پادشاه بین النهرین و یا شهر اور تصور کنیم آیا در جلگه های پست و سرزمین های کم ارتفاع سواحل دجله و فرات که با خشت و آجر خانه می ساختند ساختن ساختمانی چند طبقه مقدور بود ؟ و آیا سنگ و مصالح ساختن چنین بنایی باید از کجا تامین میشد و اگر هم ساختن چنین بناهایی در آنجا متعارف بود چرا امروزه آثاری از آنها بجای نمانده ؟ و آیا از نظر منطقی و عقلی ، بنایی آنچنان رفیع را در ارتفاعات آذربایجان و کردستان و ایلام ( سرزمین مادها که زرتشت در آنجا ظهور کرد) و با استفاده از ستون ها و سازه های سنگی می سازند یا در جلگه ها و با خشت و گل ؟ و شاید عده ای بگویند که از کجا معلوم که که آریاییان توان ساختن چنین ابرسازه هایی را داشتند ؟ و من به آنها پاسخ خواهم داد که ساختن بنای بزرگ تخت جمشید که اغلب باستان شناسان عقیده دارند بنایی چند طبقه بوده قطعا به دانش و تخصص و تجربه ی بالا نیاز داشته که نشان از قدمت و تبحر ایرانیان در ساختن اینگونه بناهاست .  

-ابراهیم پس از محاکمه به سوختن در آتش محکوم می شود و اینگونه راستی آزمایی که متهمان برای اثبات بی گناهی خود مجبور به عبور از میان آتش می شدند تنها در ایران مرسوم بود . در ماجرای ابراهیم آنچه مسلم است این است که مقصود از افکندن او در آتش ، مراسمی جهت راستی آزمایی و اثبات یا رد ادعای او مبنی بر ناتوانی بتهاست و غرض کشتن او نیست چون اگر چنین بود او را گردن می زدند و یا دست کم بعد از اینکه از آتش به سلامت بیرون آمد به طریقی دیگر سر به نیستش می کردند . ازینگونه داستان ها باز هم در ادبیات اساطیری ایران وجود دارد نظیر عبور سیاوش از آتش .  

- ابراهیم در آتش افکنده می شود (سوره ی انبیاء آیات 68 و 69  ) و این بدان معناست که او نه به پای خود درون آتش می رود و نه او را در میانه ی آتش می بندند بلکه افکنده شدن به معنای پرت شدن است . حال سوال اینجاست که ابراهیم با چه چیزی به درون آتش پرت می شود ؟ جواب تنها یک چیز می تواند باشد : منجنیق . و باز هم نتیجه ای که می گیریم این است که ابراهیم باید ایرانی بوده باشد چون اصولا مردمان بین النهرین با این وسیله آشنایی نداشتند و منجنیق برای نخستین بار توسط ایرانیان ساخته شد و اتفاقا تاریخ اختراع آن هم حدود 3 هزار سال قبل است .

-آتش بر ابراهیم گلستان می شود . این دیگر فقط و فقط می تواند زردشت نبی باشد چون برای نخستین بار در اساطیر آیینی دنیا درمورد اوست که داریم : " در بیابان آتش افروختند و زرتشت را از پدر ربوده و در آتش افکندند ولی آتش پیش پای او سرد گردیده وگلستان شد."

- شکستن بتها توسط ابراهیم در یک روز عید که تمام مردم شهر به صحرا رفته بودند انجام شد . چنین روزی که هم به نوعی عید باشد و هم تمام مردم شهر به دامان طبیعت بروند نه در تقویم آن زمان بین النهرین وجود داشت و نه در تقویم امروزینش ، ولی اگر ابراهیم را همان زردشت بدانیم آنگاه در اعیاد ایرانی به روزی به نام 13 به در برمیخوریم که ایرانیان برای در امان ماندن از نحوست 13 از عهد باستان تا کنون به دامان طبیعت پناه می برده اند ( در اعتقادات ایرانی ، عمر دنیا 12 هزار سال است و پس از آن دنیا نابود خواهد شد لذا اجداد ما طبق باوری دیرین پس از سپری کردن دوازدهمین روز سال به ایزدان طبیعت پناه می بردند تا از نحوست روز 13 در امان باشند ) و اینگونه است که باز هم نتیجه می گیریم ابراهیم هرگز نمی توانسته یک عبری ساکن بین النهرین یا هرجای دیگری جز ایران باشد .

 -از ابراهیم به عنوان نخستین موحد و یکتاپرست تاریخ نام برده شده و عجیب اینکه از این لحاظ هم تمام قراین و شواهد حکایت از آن دارد که ابراهیم همان زردشت ایرانی است چون هم اوست که برای نخستین بار تمام ایزدان هندی-ایرانی را در سایه ی یک ایزد متعال به نام اهورامزدا گرد آورده و مروج نخستین مکتب یکتاپرستی تاریخ می گردد و خدایی را پرستش می نماید که نور است و در قرآن هم از خداوند به عنوان نور یاد شده " الله نور السماوات و الارض " .

 - در قرآن آمده که ابراهیم از مهر پرستی به خداپرستی رسید : فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأَى كَوْكَباً قَالَ هذَا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَا أُحِبُّ الْآفِلِينَ‏ (سوره انعام آیه 76 پس هنگامى كه شب او را فرا گرفت، ستاره‏اى ديد. گفت: اين پروردگار من است. پس وقتى كه غروب كرد، گفت: من غروب كنندگان را دوست نمى‏دارم.) ، إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً وَ مَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ‏( انعام آيه 79 همانا من با گرايش به حق، روى خود را به سوى كسى كرده‏ام كه آسمان‏ها و زمين را آفريده است، و من از مشركان نيستم. ) این آیات می نشان می دهند که ماجرای ابراهیم تنها در صورت این فرضیه که زردشت همان ابراهیم است می تواند واقعیت داشته باشد چون مردمان بین النهرین غالبا بت پرست بوده و مهرپرستی در آنجا رواج چندانی نداشت حال آنکه ایرانیان در آن روزگار مهرپرست بوده و ستاره ی قطبی (میترا) را می پرستیدند . از طرفی هم در آیه ی دوم ، ابراهیم می گوید " من از مشركان نيستم. " و نمی گوید که من از کافران نیستم و این بدان معناست که مردم شهر کافر(بت پرست ) نبودند.    

-زردشت نبی  تخستین کسی در تاریخ بود که سنت غلط ذبح انسان در پای خدایان به عنوان فریضه ای مذهبی را منسوخ کرد و این ماجرا در داستان ابراهیم هم به چشم میخورد که قوچی را بجای فرزندش قربانی کرد و رسم قربانی کردن احشام بجای آدمیان را بنا نهاد . در اینجا لازم است به صورت کوتاه یادآور شوم که یهود هیچ چیزی تحت عنوان فرهنگ ، آیین و قانون از خود نداشته و ندارد و تمام آنچه که تحت عنوان تعالیم توراتی از آنها بجای مانده در واقع اقتباس ها و سرقت های موذیانه ای است که بزرگان یهود از ادیان و تاریخ و اساطیر ملل مختلف نظیر ایران و بابل و مصر انجام داده و با تحریف و تغییر به نام خود ثبت نموده اند .  

- در مورد نمرود داریم که همسرش ، مادرش سمیرا(سامیرامیس) بود و همسرش در واقع مادر او هم بوده . این مطلب نشان می دهد که او نمی توانسته از مردمان بین النهرین باشد چون در بین النهرین چنین قاعده ای وجود نداشت و ازدواج با محارم در بین قبائل آریایی مرسوم و متداول بوده کما اینکه در مورد زئوس هم داریم که با خواهرش ازدواج کرده . ازین روست که نتیجه می گیریم محل زندگی ابراهیم باید نه در شهر اور که در یکی از شهرهای آریایی نشین بوده باشد و از آنجا که قبائل عبری را هرگز راهی به سرزمین های ایران نبوده پس حرفی باقی نمی ماند جز اینکه بپذیریم آنکه در این داستان به عنوان ابراهیم از او یاد شده همان زردشت نبی – پیغمبر دانای پارسی – است که اتفاقا از جمله کارهای نیکی که انجام داد منع ازدواج با محارم بود .

-در تورات از قول خداوند به ابراهیم می خوانیم : " اما من اینك عهد من با توست و تو پدر امتهای بسیار خواهی بود. و نام تو بعد از این ابرام خوانده نشود بلكه نام تو ابراهیم خواهد بود زیرا كه تو را پدر امتهای بسیار گردانیدم. و تو را بسیار بارور نمایم و امتها از تو پدید آورم و پادشاهان از تو به وجود آیند. " (پیدایش) ، پس با توجه به اینکه فقط 2 گروه : برخی قبائل عرب و قوم بنی اسرائیل ، خود را از ذریه ی ابراهیم و بر دین او می دانستند آیا خداوند در مورد ابراهیم خلف وعده کرده و امت های بسیار از او به وجود نیاورده بود؟ پاسخ این سوال را از قرآن می گیرم آنجا که می فرماید : " مَا كَانَ إِبْرَاهِيمُ يَهُودِيًّا وَلاَ نَصْرَانِيًّا وَلَكِن كَانَ حَنِيفًا مُّسْلِمًا وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ" (آل عمران – آیه 67 ) ، این آیه صراحتا تاکید دارد که ابراهیم نه متعلق به قوم یهود است و نه نصاری (دقیقا 2 گروهی که تورات کتاب مقدس آنان است ) بلکه او حنیف است و دین حنیف به معنای "آیین راستی " و صورت دیگری از " به آیین " یعنی آیین زردشت نبی می باشد . اینجاست که با نگاهی گذرا به قلمرو ساسانیان و امت ها و کشورهایی که همه تحت سیطره ی ایران و آیین زردشتی بودند در می یابیم که وعده ی خداوند محقق شده و پیامبرش را همانگونه که خود فرموده پدر امت های فراوان گردانیده است .

 در پایان سخن ، تذکر نکاتی چند را به عزیزان ضروری می دانم . نخست اینکه این مطلب در پاسخ به سوال یکی از عزیزان نوشته شده و در نگارش آن سعی بر این بوده که حتی المقدور نگاهی علمی تر به موضوع داشته باشم و ازین روست که طبق عادت همیشگی ام در اینگونه مباحث ،سعی کردم از احادیث و روایات دینی استفاده نکرده و با نگاهی فرامذهبی به قضیه نگاه کنم و این اصلا به معنای بی اعتنایی به بسیاری احادیث و آیات شریفه که در این مورد روایت شده و من خود نیز یکی از مومنین و معتقدین به آنانم نیست . نکته ی دیگر اینکه حتی المقدور سعی نموده ام تا آنجا که به بار علمی بحث لطمه نخورد مطلبی ساده تر و قابل فهم تر برای استفاده ی همه ی عزیزان بنویسم و قطعا در این رهگذر ناگزیر از حذف و پیرایش بسیاری از اطلاعات و توضیحات سنگین و اضافه بودم که اگر ظرفیت و علاقه ای در مخاطبی خاص دیدم قطعا به سوالاتش پاسخهایی دقیقتر و تخصصی تر خواهم داد . مطلب بعد اینکه ورود به برخی مباحث مثل ورود به صحرایی مه آلوده و مرموز است که بقول حضرت شاعر نهایتا به آنجا می رسد که بگوییم : " از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود ..." ، بحث در مورد انسانهایی که در قرون رمزآلوده ی باستان زیسته اند و تفحص در آثار و کتیبه هایی که هر یک به زبانی رمزگونه سعی در بیان حقایقی پیچیده را دارند نیاز به حوصله ، دانش ، تخصص ، زمان و اشتراکات فرهنگی - اعتقادی خاصی را دارد که معمولا در غالب مواقع بین بسیاری از افراد حاصل نشده و نهایتا به توهین به شخصیت یا باورهای طرف مقابل و دعوا و پرخاش منجر می گردد ازین رو پسندیده است که تعصب و خویش حقیقت پنداری را به کناری نهاده و در فضایی دوستانه به بحث و مناظره بنشینیم تا همانگونه که مولا علی (ع) میفرماید : " انديشه ها را به يكديگر گره بزنيد تا درستي و حقيقت از آن متولد گردد. ". اینکه امروزه دست کم بیش از 10 زردشت متفاوت می توان در تاریخ مثال زد و اینکه آیا کدامین شان زردشت واقعی بوده و آیا اینکه کدامین قوم کدامین باورش را از کدامین ملت باستانی اقتباس کرده و اینکه آیا در میان اینهمه کتیبه و غارنوشته و افسانه ی باستانی کدامشان حقیقتند و کدامشان مجاز ، به واقع هرگز نمی توان به پاسخی صحیح و مشترک در موردشان دست یافت و هرکس بنا به مشاهدات و تجربیاتش حکایتی خاص از آنچه که نمی داند روایت می کند که من هم یکی از آنانم ، پس بی آنکه سعی و اصراری بر اثبات درستی حرفهایم در این پست داشته باشم از شما مخاطب گرامی تقاضا دارم که این گفته ها را فقط به عنوان نظر شخصی من بخوانید و اگر حرفی یا نظری در نقد ، نقض ، تصحیح و یا تکمیل حرفهایم دارید با من و سایر عزیزان به اشتراک بگذارید که هیچ کدام از ما بی نیاز از آموختن نیستیم .  

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 11:45 | لینک  | 

 

 

 سمنان برای من مثل یک خواب بود ، یک رویا ، و شاید مکاشفه ای یا چه میدانم خلسه ای و خیالی برای دیدن هرآنچه در واقعیت نمی توان دید . برای دیدن هرآنچه که شاید دیگر هرگز نبینم و برای دانستن هرآنچه که در هیچ کتابی نمی توان جست . از تماشای دشت کویر و جاده ی جندق و گذرگاههایی که هنوز می توان صدای نفس های خسته ی کاروانیان جاده ی ابریشم و صدای سم ستوران کشورگشایان قرون فراموش شده را از آن شنید گرفته تا کاروانسراهای شاه عباسی و قلعه ها و باروهایی کهن که هنوز هم بر فراز کوهها سینه ستبر کرده اند و به باور عامه  ، ساخته ی دیوها هستند . دیدنی های دیار اقوام قومس که هنوز هم صددروازه اش بوی سلحشوری سواران پارتی را دارد و نسیم شامگاهان و سحرگاهانش به دم گرم بایزید بسطامی و شیخ ابوالحسن خرقانی متبرک است را نمی توان در آینه ی واژه ها به تصویر کشید ، که سمنان را باید صبورانه زندگی کرد . کاخ هژبر یزدانی و بقایای خانه های سنگی " پرور " ،منازل خشتی و کوچه های مسقف کهنه دژ ، جنگل ابر و طبیعت سحرانگیز کالپوش ، دروازه ارگ و پاکت پاکت مگنا که در کنارش کشیدم و چه خاطره ها که از شهمیرزاد و درجزین و چهل تن و رکن آباد و...! . با آنکه نزدیک به نیمی از زندگی ام را دور از وطن و در سفر زیسته ام و بسیاری شهرها برایم حکم وطن دارند اما به جرات می گویم که زندگی ام همواره چیزی کم داشت اگر سمنان را نفس نمی کشیدم . نظاره ی جست و خیز آخرین بازماندگان گور اسب های ایرانی در حاشیه ی کویر مرکزی ، تفنگ سرپر عرب ذوالفقاری ، سگان اصیل و کله شیری سنگسر که اگرچه شناسنامه ندارند اما صاحبانشان تا 20 نسل آنها را می دانند ، و سوت مخصوص " مشدی " که عجیب می چسبد اگر غریب باشی و غروبی دلگیر را در حدفاصل پارک سیمرغ تا فلکه ی قومس قدم- سوت بزنی . 

تصنیف قدیمی مشدی احمدی که هنوز هم که هنوز است لالایی مادران و آواز چوپانان کوهستان های دودانگه و ارتفاعات سمنان و مازندران است و متاسفانه متن کامل آن الان در خاطرم نیست و بخشهایی از آن اینگونه است :

مشدی بیه پلوری ( مشدی اهل پلور بود  ، "پلور یا پرور به فتح پ بر وزن سرور")

فامیلی بیه احمدی  (فامیلی اش احمدی بود)

وه بیه 30 سال یاغی ( او 30 سال یاغی بود و مبارزه کرد)

مازرون هاکرده پلی ( مازندران را ازین رو به آن رو کرد)

امان از دست مشدی              امان از غم مشدی

مشدی بئیه مریض ( مشدی بیمار شد )

خرابه فصل پاییز ( در فصل خراب پاییز ....)

وه در خوب و بیداری ( مشدی در خواب بود که ...)

یک تیر هاکردنه خالی ( یک تیر به او زدند)

بئیته جان مشدی ( و مشدی را کشتند )

امان از دست مشدی              امان از غم مشدی

توضیح : محسن احمدی ، ملقب به مشدی پلوری یا مشدی احمدی از مبارزان و یاغیان بزرگ منطقه ی پرور که سالها با رضاشاه جنگید و به میرزاکوچک خان مازندران مشهور است . من با چند نفر از نوادگانش که دیگر فامیلی احمدی ندارند و با شهرت هایی جدید مثل خسرویان و رئیسیان در شهرهای مختلف زندگی می کنند گفتگوهای فراوان داشتم و به بسیاری اطلاعات شفاهی گران سنگ از عقاب کوهستان ( لقب مشدی و نام کتابی به قلم محمدرضا گودرزی در مورد مشدی) دست یافتم  . مشدی طبع شعر هم داشت و شعر زیر از سروده های اوست :  

به نام خداوند لیل و نهار                         ز پور ذغالی بر آرم دمار  

رضای آلاشتی شده پادشاه                  یکی تازه قانون نموده به پا 

زنان سر برهنه به بازارها                      خدایا بگیر این چنین شاه را...  

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 21:29 | لینک  | 

 

http://www.utopia.ir/wp-content/uploads/2009/01/30xgzl4.jpg

نزدیک محرم که می شود همه حسینی می شوند حتی " کامبیز پلشت " که توی خیمه ی عزا هم یادش نمی رود چشمکی نثار دختران رهگذر کند . حتی "رسول " که مثل گدایان هر شب از آشپز هیئت با التماس  2 پرس غذای اضافه برای پدر و مادر مریض خیالی اش می گیرد ، حتی " امیرگوریل" که 11 ماه و 29 روز از سال کورتون میزند تا وقتی در روز عاشورا با تی شرت تنگ و چسبانش زیر علامت می رود عضلات زمختش حرف و حدیثی برای بچه پرروهای کوچه ی بالا باقی نگذارد و حتی جوانک های نخورده مست صادقیه و پونک که با ریتم سیدی مداحی دوفس دوفس می کنند و تمام مسیر را لایی می کشند تا زودتر از تاکسی های خطی جلوی پای خانم های جوان ترمز کنند . محرم ماه شور است و چه تفاوتی می کند اگر در میان اینهمه شور ، کمی شعور باشد یا نه ، مهم داربست های پیچیده در کتیبه های محتشم است که فریاد عزا از آن به گوش برسد تا بیخبران از باخبران بپرسند :" باز این چه شورش است که در خلق عالم است " . یک اجاق گاز تک شعله و یک کتری با چند کیلو قند و چایی و چند بسته لیوان یکبار مصرف ، یک سیدی خفن و چند جوان سیاه پوش و یک عاقله مرد با شال سبز یا سیاه که حکم بزرگتر هیت را داشته باشد ، برای حسینی شدن همین ها کافیست ، حالا اگر قیمه ای هم بود و اشکی هم جاری شد که تا قیام قیامت " اعظم خیرالدنیا و الاخره " را از مادرش زهرا (س) طلبکارید و اگر هم نشد که تا همینجایش هم برات زیارت حسین در دنیا و شفاعتش در آخرت توی جیب شماست و شیعه ی واقعی را چه میانه با حرص و آز که بیش از این را بخواهد و به دنبالش باشد!

حسین ولی که بود ؟ این سوالیست که همواره از خویش و دیگران پرسیده ام و همواره پاسخ شنیده ام " مصباح الهدی و سفینه النجاه " ، " سید الشباب الاهل الجنه " ، " بضعه الرسول الله " ، " امام الانس و الجان " ، " قتیل العطشان فی الارض الکربلا " و....و....و... و من این پاسخها را نه از زبانها که بقول شاعر " با شیر از مادر گرفتم "  ولی نمیدانم چه ضعفی در ایمان من است که هرگز نتوانسته و نمی توانم مثل حسین لاورهایی که در "حسین پارتی " های خود برهنه می شوند و هماهنگ با رقص نورهای سبز و قرمز هروله کرده و بر سینه می کوبند یک حسین پرست دوآتشه بشوم که حتی برای خدا هم شاخ و شانه بکشم و منت بهشت و جهنمش را نکشم با این برهان که تا حسین هست خدا چکاره ی محشر است ! . گاهی دلم میخواهد درست در وسط تمام آن هروله ها و اشکها و عرقها به جماعتی که از بس دور مداح هروله و طواف کرده از مسیر آغازینش منحرف شده بگویم برادرم ! همین الان تا راهت کج تر نشده هرجا که هستی بایست ، رو به قبله کن و نماز بخوان و ادامه ی تکثیر آدرنالین خونت بماند برای وقتی که در تشهد نمازت خواندی " و اشهد ان محمد عبده و رسوله " تا یادت بیاید که حسین " عبد " خدا بود و تو هم باید عبد خدا باشی و ترجیحا " عبدی " که در زمره " عباد االله الصالحین " باشد . حسین در کربلا محب و آشنا و گریه کننده کم نداشت که دست برقضا همه ی آنان که در کربلا بر او تیغ کشیدند شیعیان و سپاهیان سابق علی بودند که بارها در صفین و نهروان با خود حسین در یک خیمه خسبیده و در یک هنگ جنگیده بودند ، که اگر دوزخ بر بکایین و گریه کنندگان حسین حرام باشد اول گریه کننده بر حسین همانا عمربن سعد ملعون بود ، که اگر این را بدانیم این را نیز خواهیم فهمید که اولین هیئت سوگواری حسین را یزید علیه اللعنه در شام برای عوامفریبی برگزار کرد که اگر ما نیز اشک بی برکت در هیئت های ریاکارانه بریزیم پس چه تفاوت است بین ما و عمرسعد و یزید ؟

بزرگي حماسه ها را به حقارت مويه ها و شيون ها نبايد آلود . دل به خطر زدن ، احساسهاي مادرانه را بر نمي تابد . كربلا هفت خواني بود براي اسطوره شدن و جاودانه شدن ، پس رودابه ها خاموش باشيد . خاندان علی (ع) یک حماسه به تاریخ بدهکار بود و حسين بزرگوارانه خلق این حماسه را به گردن گرفت . او مي توانست سازش كند و با بيعتي مصلحتي جانش را حفظ كند ولي هرگز چنين معامله اي با آبروي پدرش نکرد. عاشورا روزيست كه عزيزدردانه ي پيامبر و فاطمه خود را به تيغهاي تيز و خونچكان كج فهمان و بي بصيرتان تاريخ سپرد تا  اسلام نبوي و سنت علوي را از نو احيا كند ، مگر نه اينكه او پسر همان شيرمرديست كه در بستر پيامبر خوابيد تا اسلام زنده بماند ، مگر نه اينكه او پسر فاتح بدر و خيبر است ، پس چرا نبايد مردانه در گوش تاريخ فرياد بزند : " ان كان دين محمد لم يستقم الا بقتلي فيا سيوف خذيني " ( اگر دين جدم جز با كشته شدن من اصلاح نمي گردد پس اي شمشيرها مرا در بر بگيريد )

در سايه ي چنين باور و اعتقاد عميقيست كه مي بينيم كربلا به مردستاني تبديل مي شود كه از لحظه لحظه اش شعر و حماسه مي جوشد ،اباالفضل العباس اين شيربچه ي علي ، امان نامه ي شمر را چونان آب دهان به صورتش توف می کند ، قاسم ابن الحسن شهادت را شيرين تر از عسل ميخواند ، زهير با تن و بدني برهنه به استقبال تيغهاي برهنه ميرود و مادر وهب سر بريده ي پسرش را به زير سم اسبان دشمن مي اندازد و ميگويد: " ما آنچه را كه در راه خدا داده ايم پس نمي گيريم "  . شاعرانگي كربلا فقط به اينها خلاصه نمي شود . كربلا تابلويي گسترده به وسعت تمام تاريخ است كه سرشار است از اين لحظه هاي باشكوه و ناب . عباس با دهان و جگر خشكيده به حرمت لبان خشكيده ي برادر و همرزمانش بر لب فرات  آب نمي نوشد ، حسين طفل شيرخوارش را بر سر دست بلند ميكند تا با حنجره ي دريده شده اش مظلوميت علي را در گوش تاريخ فرياد بزند و زينب بر بالاي جنازه ي بي سر برادرش رو به آسمان كرده و مينالد : " اللهم تقبل منا قليل " ( خدايا اين هديه ي ناقابل را از ما بپذير ). و حسین به راستی یک هدیه است  ، هدیه ای از طرف خانواده ی علی(ع) به هرآنکه آزاده و آزادی خواه در طول تاریخ است تا آیه ی " الیوم اکملت لکم دینکم ..." که در کنار برکه ی غدیر نازل شد در کنار برکه های فرات تفسیر شود تا همگان بدانند که مسلمانی نه با انجام فرایض که با ادای تکلیف کامل می شود و دینداری حقیقی به فهم است نه به وهم .  

عاشورا حماسه اي ديگر است . عاشورا يك تاريخ است ، شعر است ، الهام است ، ايثار و از جان گذشتگي است و پيام سرخ مرداني جاودانه است كه ايمان و مرامشان را در گلوي سرخشان فرياد زدند . عاشورا مادر نمي خواهد ، احساسهاي لطيف مادرانه نمي خواهد ، عاشورا گريه نمي خواهد مگر نه اينكه زينب علي وار در بارگاه يزيد ندا بر آورد كه : " و ما رايت الا جميلا " ( در كربلا هيچ چيزي جز زيبايي نديدم )  ، عاشورا شعور ميخواهد . به قول زنده ياد شريعتي : " حسين تشنه ي آب نبود بلكه تشنه ي بيعت بود " ، اين اوج بيرحمي به واقعه ي كربلاست اگر بگويم حسين چند بار براي وداع به خيمه ها آمد تا جگر ريش ريش زنان داغدار را بي قرارتر كند يا علي اكبر در هنگامه ي بي آبي و بلا به نزد پدر آمد و از تشنگي اظهار بيتابي نمود ، يا حسين كودكش را بر فراز دستها بلند كرد و برايش ازقاتلين پسران و برادرانش آب گدايي كرد . التماسهاي زينب بر فراز گودي قتلگاه و فريادهاي الامان و الفغان حسين در هنگامه ي شهادت جزو مبتذلترين و بي انصافانه ترين نوع نگاهها به شخصيت حسين عاشورايي است . حسين در عصر تاسوعا دست از جان شسته و سرش را بر ني ديده بود پس بياييد براي گرم كردن روضه ها و به گريه در آوردن مريض دارها و جوان از دست داده هاي مجلس از حسين مايه نگذاريد . حسين يك مقتول مظلوم نبود ، حسين  يك اسطوره بود يك ققنوس كه در آتشي آگاهانه سوخت تا اسلام حسيني و عاشورايي متولد شود .

اینها ولی برداشت های من از عاشورا هستند ، منی که هرگز آنقدر شیعه نبوده ام که 10 ماه از سال گرانفروشی کنم تا 2 ماه محرم و صفر ، اسلام را با بار گذاشتن دیگ های نذری زنده نگه دارم و از موادفروش محله هم صدقه بپذیرم برای پختن شله زرد و حلیم شب اربعین . من شمر را گاهی نه نشسته بر سینه ی حسین که در آینه ی اتاقم می بینم آنگاه که از خودم می پرسم به راستی اگر عاشورایی دیگر در کربلایی دیگر رقم بخورد من در کدامین سپاه خواهم بود و از کجا باید به تفاوت عمیق معنایی بین ریش ابن زیاد و محاسن حسین پی ببرم ؟ مگر هردو اینها نماز نمی خواندند و مدعی دفع شر از امت اسلام نبودند ؟ و تازه اینجاست که می فهمم " حر" شدن آنهم درست دقایقی قبل از سقوط چه معنایی دارد و از حرمله تا حبیب ابن مظاهر چند فرسنگ انحراف وجود دارد گو اینکه هردوی اینها مردان جنگی لشگر اسلام بوده باشند.

- آقا سيدي روضه از مرحوم كوثري داري ؟

- نه آقا !...اين سيدي ها فعلا طرفدار نداره ! اگه بيارم باد ميكنه مي مونه روي دستم ! مقدم 92 ببر ! سیدعلی مومنی ميخواي ؟ ميگن تركونده !!!

هنوز دارم نگاهش ميكنم كه يه مشتري ديگه از راه ميرسه : آقا يكي دوتا سيدي مداحی توپ بده!...كريمي بدم؟...ذاکر نداري؟!...موهاي فشن و تريپ خفنش داد ميزنه كه اينكاره نيست ، سوار  پرشیای کرم رنگش كه ميشه با حركات موزون دست و سرش به همراه ريتم مداحي ، مطمئن ميشم كه درباره ش اشتباه نكردم ، حوص حوص حوص(مخفف حسین بر وزن همون دوفس دوفس موسيقي راك و تكنو) ، چقدر قشنگ ميشه با اين آهنگ لاو تركوند ، فقط يه رقص نور ميخواد و چند تا دافی خوشگل!...سيدي تصويريشو قبلا ديده بودم ، يه فضاي كوچيك تقريبا تاريك با يه عده جوون خيلي خيلي عاشق! با بالاتنه هاي لخت و حركات و اطوارهایی كه بيشتر به رقص شبيه بود تا عزاداري! ، پرچمهاي سرخي كه در جاي جاي اين محفل با ريتمي خاص و موزون به اين طرف و اون طرف حركت داده ميشد ، حركات تمرين شده و تهیج آمیز ليدرهاي مجلس ، بدنهاي برهنه و ...چقدر اون مجلسو شبيه محفل شيطان  پرستها كرده بود . مداح با ریش مشکی پرکلاغی و چشای خمارش !  ، تيشرت چسبون مشكي و هيكل قشنگش! و ژستهای نازی که میگرفت !...آقا ببخشيد مداح ها هم گريم ميكنن؟!...حتی از فکر اینکه یه روزی توی همچین محافلی برم هم تنم مور مور میشه ، نه ما مال اين جور مجالس نيستيم ، نه از شعراشون سر در مياريم نه از نوع عزاداريشون . انگار هنوز هم ميشه نداي " هل من ناصر ينصرني " پسر فاطمه رو از وراي قرنها فاصله شنيد . يعني ما توي اين محافل مبتذل ميخوايم فلسفه ي عاشورا و پيام حسين رو زنده نگه داريم ؟ واقعا رومون ميشه با اينهمه كج فهمي و كج رفتاري باز هم سينه بزنيم و بخونيم " یا قتيل كربلا يا ليتنا كنا معك " ؟! دارم چی میگم؟ اینجور جاها خیلی وقته که دیگه ازینجور چیزا نمیخونن و جاش میخونن :

 کعبه ی من حسینه ، صفای من حسینه             میخوام که دنیا بدونه خدای من حسینه!!!

یاد آخرین جملات امام حسین (ع)در روز عاشورا می افتم:"اگر دین ندارید لااقل (انسانی)آزاده باشید"، این جمله رو بارها و بارها خوندم و شنیدم ولی هنوز هم برام عجیب و زیباست . امام حتی در اون لحظات تلخ که تمام یاران و بستگانش به دست اون جماعت قدر نشناس و بی وفا کشته شده بودن به اونها نگفت که شما به اندازه ی یک سگ وفا ندارید، به اونها نگفت که شما همون نمک نشناس جماعتی هستید که با نان  و خرمایی که پدرم علی با دست خودش توی دهنتون می گذاشت بزرگ شدین و حالا کمر به نابودی و قتل خانواده ش بستین ، امام در اون روز تلخ حتی به دشمن ترین دشمنانش فرمود که آزاده باشید ، انسان باشید پس چطور شده که حالا ما که دم از دوستی و ولایت آقا میزنیم داریم به سگ بودن خودمون مباهات میکنیم ؟ اونم سگای قلاده دار! یعنی بی نژادترین و ولگردترین نوع سگ که اگه صاحبمون قلاده مونو ول کنه میذاریم میریم و معلوم نیست سر از کدوم بیقوله در میاریم ! حالا بحث توهین به انسانیت که بماند اما وای به حال ما که اگه سگ هم شدیم سگهای خوبی نشدیم و داریم با این مدل ابراز احساسات و حرفامون به وفاداری تموم سگهای دنیا هم توهین می کنیم ! ، الکی نیست که با تهدید ازش میخوایم: قلاده بنداز گردنم ، پاسبون خونه ت بشم!!!

تكيه ي قديمي محله ي بابا اينا بيشتر با روحيياتم جور در مياد ، هرچی نباشه ما عمری با اون سبک و سیاق عزاداری انس گرفتیم ، هر چی نباشه یاد سینه زنی های بی ریا و بدون اطوار شهید خلیلی ، شهید دارابی ، شهید ایوبی ، شهید علیپور ، شهید احمدی ، شهید سیدی و...اینا همه توی اون تکیه سینه میزدن . یادش بخیر اون گریه های عاشقونه ، اون سینه زنی های بی ریا ، اون مرثیه های پرشور ، اون سپیده های بغض آلود عاشورا:

امشبی را شه دین در حرمش مهمان است ، مکن ای صبح طلوع

صبح فردا بدنش زیر سم اسبان است ، مکن ای صبح طلوع

* * * *

" نه نگران نميشن ! بگو تا دیروقت هيات می مونم!! بچه بازي در نيار ديگه داره دير ميشه ها! " اينارو دختركي داره توی خیابون بلند بلند به دوستش ميگه و بعداز چند دقیقه در حالی که دست همو گرفتن و چن تا پسرک جلف هم افتادن دنبالشون با قهقه ای مستانه شروع به خوندن می کنن:امشب شب مهتابه ، حسینم رو میخوام!!! ...با اون قر و اطوار و لباساي اجق وجق و آرايش غليظي كه دارن ، همه چي بهشون مياد جز عزادار بودن ! قربون عزادارات برم آقا !!! حالم بدجور گرفته شده  ، آخه مگه ما شيعه نيستيم ؟ پس اینکارا چیه که به اسم عزاداری و در سایه ی عزاداری انجام میدیم ؟ خب خواهر من ! دختر خوب ! خانوم محترم ! تو اگه عزاداریت نمیاد خب عزاداری نکن و کلا حسابتو از امام حسین جدا کن ، دیگه چرا حرمت شکنی میکنی؟

* * * *

" امشب خونه مون خاليه !!!همه ميرن هيات ، ميتوني بياي خانومي؟!!!" ، پسري كه بغل دستم توی تاکسی نشسته اينا رو داره تلفنی به یكي ميگه!!! ، واقعا محرم ماه عجيبيه! هر كسي ميتونه به اندازه ي ظرفيتش از اين ماه بهره و فيض ببره!!! اصلا چرا دارم گناه مردمو میشورم ، شاید بیچاره نامزدش باشه ! اصلا به ما چه ، سرمو تكيه ميدم به صندلي ماشين ،چشمامو ميبندم و آروم زير لب اين شعر زيباي"حسان" زمزمه میکنم :

هاله اي بر چهره از نور خدا دارد حسين             جلوه ي هر پنج تن آل عبا دارد حسين

آشناي عشق را بي آشنا گفتن خطاست           در غريبي هم هزاران آشنا دارد حسين...

ميدوني امام حسين كي بود؟ ، همونجوري كه سرش توي موبايلشه و داره اس ام اس بازي ميكنه جواب ميده:خوب امام بود ديگه!...

- ميدوني پسر كي بود؟

-حضرت محمد!...

-پس اون پيرهن مشكيو برا ي چي تنت كردي؟!

- واسه امام حسين!!!...

خدايا اينا چرا اينجورين؟! مسجد محله ي قديمي بابا اينا بر خلاف هيات هایی که توی سیدی ها دیدم پره از حاجيهاي باز نشسته و از كار افتاده كه تكيه دادن به ديوار و دارن چرت ميزنن و همينجوري توي خواب ،تسبيح ميگردونن! نه اینجا اصلا حال و هوای سابقو نداره ، از اون همه جوان پاک و پرشور فقط چند تا عکس مونده که قابشون کردن چسبوندن به دیوارا . یه چن تا از بر و بچه های پایگاه هستن البته که یا درگیر شمردن جمعیت و کاسه های آبگوشتن و یا دارن در مورد ایست و بازرسی چند شب قبل و کم کردن روی اون آقای کرواتی حرف میزنن! . آقا دیر وقته  پس شامو کی میدن؟! ، يه مداح پير هم رفته پشت ميكروفن ، يه كتابچه ي كهنه و رنگ و رو رفته گرفته توي دستش و داره يه مرثيه ي قديمي میخونه : 

گوسفندي را كشند آبش دهند !                 من مگر از گوسفندي كمترم ؟!!!!

واويلا ، واويلا بر ما ، چه بلايي داره سر اعتقاداتمون مياد ؟ داريم با پاي خودمون كجا ميريم ؟ مداحي كه تموم ميشه ، روحاني پير و کم سواد مسجد که اطلاعاتش از 60 سال قبل به اینطرف آپدیت نشده ميره بالاي منبر و بلندبلند شروع ميكنه به صحبت كردن:سيصد هزار نفر!!! از كوفه جمع شده بودن تا پسر فاطمه رو بكشن(300 هزار نفر از شهري كه زن و مرد و پير و كودكش باهم دويست هزار نفر نميشدن!!!) امام حسين با دست مباركش سي هزار و بنا به قولي هفتاد هزار نفر از اونا رو به درك واصل كرد!!(با احتساب 3 ساعت جنگ مفيد ! يعني از حوالي ظهر تا حدوداي عصر ، طبق فرمايش آقا ميشه در هر ثانيه 50 الي 70 نفر به دست امام حسين به درك واصل ميشن!!!!یعنی پیشرفته ترین دستگاه شمارش اسکناس هم نمیتونه در هر ثانیه 50 تا اسکناس بشماره!!!) تا اينكه جبرييل از آسمان نازل شد ( وحی با رحلت رسول الله خاتمه نیافته بود!!) و گفت: يا حسين،خدايت سلام رساند و فرمود ديگر بس است! ميترسم غروب امروز مسلماني بر روي زمين باقي نگذاري!!!!(تعداد كل مسلمين در آن روزگار 300 هزار نفر بود! كه اتفاقا همگي هم در زمره لشگريان ابن زياد بودند!!! و نكته جالبتر اينكه خاطر اونا پيش خداوند  عزيزتر از حسين بود چون خدا به مرگ اونا رضا نبود و به حسين فرمان میده که زودتر كشته شده و غائله رو ختم کنه!!!!) و صدای گریه و به پیشانی زدن پیرمردهای مجلس و بوی آبگوشت و صدای کاسه های ملامین و ....نه اينجا هم نشد ، اينجا هم خبري از حسين نبود ، با این روضه ها و عزاداری های آبگوشتی هم نمیشه به حسین رسید . پارسال اربعين بود گمون كنم ، یکی ميگفت بيا سر ديگ حليم اعظم خانوم اينا ، تا حالا هر كسي هر حاجتي داشته رفته اونجا گرفته ! . نميدونستم اعظم خانوم هم ميتونه مردمو حاجت روا كنه !!! ، وقتي رفتم سر ديگشون تازه فهميدم اون دوستمون پر هم بيراه نمي گفت! . چه دختر پسرايي اونجا رو پاتق كرده بودن ، واي كه توي اون كوچه پس كوچه هاي خلوت و تاريك چه حاجتهايي كه روا نميشد اون وقت شب!!! . قربون غربتت برم پسر فاطمه که هنوزم بعد از 14 قرن حتی میون شیعه های خودتم غریبی و چه بسا حتي غريبتر از لحظه اي كه "الشمر جالس علي صدره..." به روضه اش رسيديم ، سالها قبل یه غزل روضه براش سروده بودم که هنوزم که هنوزه هر وقت دلم کربلایی میشه با خودم میخونمش . ساعت 12 شبه و صدای طبل و فلوت هیئت سرکوچه مون هنوز شنیده میشه ، پونصدمیم بازپخش سریال مختار داره از شبکه ی HD با کیفیتی مطلبوب تر پخش میشه و فریبرز عرب نیا سوار بر اسب " دلدل" به آسمان میجهه و سواران زبیری و اموی رو به دو نیم تقسیم میکنه ! ، امشب این سومین باره که زنگ خونه رو میزنن و عدس پلوهای سرد نذری میارن و ...من یک بطری آب آناناس خنک سر میکشم ، سلام بر لبهای تشنه ی حسین ، و غزلمو زمزمه میکنم :

چیست این ؟ حرمت اولاد پیمبر بر نی                همه ی غربت 30 ساله ی حیدر بر نی

چیست این ؟ کوچ غریبانه ی یک قافله مرد          آخرین هجرت یک دسته کبوتر بر نی

اثر کاری 72 حسرت بر خاک                           13 ضربه ی مرگ آور خنجر بر نی

تن بگوییم که بی سر شده یا سر بی تن ؟         نی بگوییم به سر رفته و یا سر بر نی ؟

چه بگوییم ؟ بگوییم قیامت شده است ؟             یا بگوییم که برپا شده محشر بر نی ؟

می دود فاطمه با قافله ، این چیست مگر ؟         سر خونین پسر ؟ یا دل مادر بر نی ؟

دشت در حادثه می سوزد و می سوزد فاش        سر 72 پروانه ی پرپر بر نی... 

(غزل : محشر بر نی - عباس احمدی - بگذارید به تصویر خودم خوش باشم ) 

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 12:11 | لینک  | 

 

تنها می آید و می رود ، گمنام تر از آن است که رفتارش توجه کسی را جلب کند . شاید شما هم او را دیده باشید . پیاده یا سواره ، در یکی از پیاده روهای شهرتان یا سوار بر موتور یا تاکسی یا چه میدانم ، اصلا چه فرقی دارد ، او همه جا هست و هیچ جا نیست . مردی میانه بالا و لاغراندام با پوستی سبزه و چهره ی آفتاب سوخته که آرام آرام در سراشیب میانسالی به پیری گام بر می دارد و هر روز یک تار موی سپید به ته ریش و موهای جو گندمی اش اضافه می شود . نماز و غذایش در ماموریت ها مختصر است و در غیر آن غذایش اندک و عبادتش بسیار . اهل پرخوری ، بطالت و استراحت های طولانی نیست و آنگونه به زندگی سربازی اش خو گرفته که کار و تفریح و استراحتش همه و همه در یک کلمه خلاصه می شود : " مجاهدت " . خوابش سبک و آستانه ی هوشیاری اش بالاست ، انگار که به تجربه یا تمرین این توانایی را کسب کرده که گاه ساعتها و روزهای متمادی بی آنکه بخوابد خودش را در حالتی شبیه خلسه یا ریلکسیشن فرو برده و قوای تحلیل رفته اش را بازسازی کند . شیوه ی زندگی و سختی هایی که کشیده مانع از چاق شدنش می شود آنگونه که او در زمان بازنشستگی هم با وجود داشتن زخمها و جراحت های فراوانی که هر یک یادگار نبردی بزرگ یا ماموریتی خطیر است باز هم بدنی ورزیده و چالاک دارد و جوانی را می ماند که در عنفوان شباب به سر میبرد . با آنکه انسانی خوشرو و اغلب متبسم است اما تاثیر سالهای متمادی زندگی چریکی و تنوع اقلیم های متفاوتی که در آنها زیسته به قیافه اش یک گرفتگی و غم مردانه داده که چهره اش را جذاب تر و دوست داشتنی تر می کند . کمتر حرف میزند و بیشتر عمل می کند . سکوتش اغلب با نگاهی آرام آمیخته است که به اطرافیانش آرامش و اعتماد بنفس می دهد . کمتر پیش می آید در هنگام سخن گفتن به مخاطبش خیره شود غیر از مواقعی که بخواهد حسی یا اهمیت حرف یا فرمانی را با نگاهش نیز منتقل کند ، چشمانش را بیشتر به زمین می دوزد تا به اطراف . انسانی ساده رو ، ساده پوش ، ساده گو ، ساده زیست و ساده گیر که با وجود تمام سادگی های ذاتی اش به کابوسی برای آمریکا و یهودیت جهانی تبدیل شده است و او کسی نیست جز " ژنرال سلیمانی " غربی ها و سردار حاج قاسم سلیمانی خودمان ...

خطر کردن را دوست دارد ، او ذاتا از آن دست آدمهاست که باید به آنها " مرد ماموریت های غیرممکن " لقب داد . او حالا دیگر کهنه سربازی است که کارش را در حداقل زمان ممکن و با دقت و سرعتی بالا انجام می دهد .با آنکه بسیار محتاط و باهوش است ولی اصلا با ترس میانه ای ندارد و شجاعت و جسارت انجام هر ریسکی در هر موقعیت ویژه ای را دارد .در دنیای نظامی گری ، قاعده بر این است که افسران جزء گمنامند و با ارتقاء درجات اندک اندک بر شهرت آنان افزوده می شود ولی این کرمانی زاده ی سختکوش حتی این قاعده را نیز برهم زده و تازه وقتی که درجه ی سرلشگری اش را نصب کرد در هاله ای از گمنامی فرو رفت . این گمنامی البته از جنس غرق شدن و محو شدن در  پست و مقام دنیا نبود و قاسم که خود زمانی شاگرد بنا بود و برای این و آن خانه می ساخت حال بیش از نیمی از سال را زیر سقف آسمان و روی بستر زمین میخوابد . در توصیفش گمان نمی کنم بتوان زیباتر از این که مقام معظم رهبری فرمودند جمله ای گفت که : " خود شما هم که آقای سلیمانی باشید در نظر ما شهیدید ، شما شهید زنده هستید. بله، شما هم شهیدید. شما بار‌ها در میدان جنگ به شهادت رسیدید . خدای متعال می‌خواست عده ای زنده بمانند و برکاتشان برای کشورشان و دنیای اسلام ادامه پیدا کند."

او بی شک یکی از بزرگترین نوابغ نظامی تاریخ ایران و خاورمیانه است . " او به تنهایی میرود ، فتح می کند و بر می گردد " این توصیفی است که من از او دارم و کاش روزی برسد که حرفها طبقه بندی شده نباشند و راحتتر بتوان از آن چه او کرد گفت .او همواره با کمترین نفرات ، کمترین امکانات و در کمترین زمان ممکن می جنگد و پیروز میدان می شود و ازین جهت شیوه ای نوین در جنگها پایه گذاری نموده که در تمام دنیا منحصر بفرد بوده و مختص خود اوست . کم سراغ ندارم از آنچه همه می گفتند نشدنیست اما همینکه به اطراف نگاه کرده و جای حاج قاسم را خالی دیدند فهمیدند حاجی رفته تا آن نشدنی را شدنی کند و چه زود خبر فتح می رسد وقتی حاجی پای کار است . لبخند ملیح و قیافه ی معصومش اوج امنیت است ، وقتی می گوید "آمرلی سقوط نمی کند " یعنی سقوط نمی کند ، وقتی می گوید پای داعش به بغداد و کربلا و نجف نمی رسد یعنی نمی رسد ، وقتی می گوید دمشق می ماند یعنی می ماند . سر به زیر است و با هیاهو میانه ای ندارد ولی رگ آریایی اش که بجنبد چونان دماوند با آسمان هم سرشاخ می شود . او مرد فتح است ، اصلا او روایت فتح است ، شکست در کارش نیست . عراقی ها او را خوب می شناسند و چه خوب در موردش گفته اند که : "تا زمانی که پشتوانه او را نشناسید، نمی دانید چه قدرتی دارد، هیچ کسی نمی تواند با او بجنگد" . آری او ، حاج قاسم ، همان بچه شیعه ی خاکی و بی ادعای خودمان است که خود را سرباز کوچک وطن می داند و هم اوست که پهلوان پنبه های هالیودی و رمبو و راکی های کاغذی آمریکایی حتی از سایه اش نیز وحشت دارند و می گویند " او مانند قیصر هراس انگیز است..."

او خودش به تنهایی به اندازه ی همه کار می کند . اهل فرمان دادن های مرسوم نظامی نیست ، همواره پیشاپیش همه در خط مقدم میجنگد و تازه وقتی که سربازان از جنگ فارغ شده و می آسایند او پیاده راه می افتد و کسی باخبر نمی شود که به دنبال هدفی دیگر و فتحی دیگر مسیر کدامین نقطه ی دنیا را در پیش گرفته است . حتی سایه اش هم که باشی روزی چند بار گمش می کنی بس که بی صدا و بیخبر می آید و می رود . تعجبی ندارد اگر الان در سوریه باشد و فردا در عراق و روزی دیگر در هرکجا . طی الارض ندارد ولی هرجا که لازم باشد در همان لحظه آنجاست . او بدون هیچ محافظی به همه جا می رود و سازمان های جاسوسی و امنیتی دنیا وقتی که او ماموریتش را به پایان می رساند و به ایران بازمی گردد، از حضورش در بیخ گوششان خبردار می شوند ! . غربیان او را مرموزترین ، خطرناک ترین و پیچیده ترین نظامی دنیا لقب داده اند آنسان که جان مگوایر افسر سابق سازمان سیا در عراق می‌گوید " او قوی‌ترین مأمور مخفی در خاورمیانه است ... و هیچ‌کس او را نمی‌شناسد." البته اینهمه تعظیم توام با تعجب و ترس بی شک بیهوده نیست و بگذارید فقط یک نمونه از شیرین کاری های حاجی را برایتان بنویسم تا بدانید که چه عرق سردی بر پیشانی سران کاخ سفید نشست وقتی در یک صبح کاری این نامه با سربرگ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران روی میزکار وزیر دفاع آمریکا بود : "اگر لازم باشد از این هم نزدیک تر خواهیم شد.  امضا : قاسم سلیمانی فرمانده سپاه قدس جمهوری اسلامی ایران " ، و  فقط کسی که تشکیلات چندلایه ی سازمان پنتاگون را بداند و بداند که حتی برای راهیابی به داخل محوطه ی حیاطش از چه مجاری کنترل شده و امنیتی باید عبور کرد آنگاه خواهد دانست که راهیابی به اتاق وزیردفاع آمریکا و شبح وار آمدن و رفتن آنگونه که دیده نشوی یعنی چه!

روزگار ، دست برخی ها را گرفته و بالا می کشد . بعضی ها " نظرکرده " هستند . قاسم سلیمانی نظرکرده است . انگار روئین تن است ، تیرها به او اصابت نمی کنند . همه ی دنیا به او احترام می گذارند و چشم بسته باورش دارند از سید حسن نصرالله و مقامات سیاسی و قبیله ایه عراق گرفته تا سناتورهای آمریکا و نخست وزیر اسرئیل . با اینکه رسما و صراحتا طرح ترورش در کنگره ی آمریکا مطرح می شود و مارک گرچت به صراحت به نام سردار قاسم سلیمانی فرمانده سپاه قدس ایران اشاره نموده و تصریح می کند : "تکان بخورید… تلاش کنید او – قاسم سلیمانی - را بکشید " ولی حتی خواب شکار این بازمانده ی شیر نژاد ایرانی هم برای گاوچران های غرب وحشی یک رویای دور از دسترس است . آنها هنوز حقیرتر از آنند که در سرزمین شاهنامه و مینیاتور و یوزپلنگ عرض اندام کنند و برای بستن دستهای رستم زادگان ایرانی پا در رکاب کنند ، آنها در مواجهه با حاج قاسم ها فوق فوقش مانند یکی از مقامات بلندپایه ارتش امریکا بشوند و عاجزانه بگویند: "من اگر او را ببینم، خیلی ساده از او خواهم پرسید که از ما چه می‌خواهد؟! "
حاج قاسم شبیه کسی نیست و کسی شبیه او . شیوه ی کارش را هیچ کس به خوبی خودش نمی داند . هیچ کس مثل او از کرانه ی باختری رود اردن تا پستی و بلندی های غزه و جولان و حلب و تکریت و هرات و در یک کلام هیچ کس مثل او وجب به وجب خاورمیانه را مثل کف دستش بلد نیست و این خلاقیت و مهارت را ندارد که در کمتر از چند دقیقه در بحرانی ترین شرایط یک نقشه ی عملیاتی در ذهنش طراحی کرده یا نقشه ای را تغییر دهد تا یک نبرد باخته و نابرابر را به فتحی بزرگ تبدیل کند . آمریکا در عراق و اسرائیل در جنگهای 8 و 22 و 33 روزه و داعش در شام و عراق ضرب شستش را چشیده اند و خوب می دانند که باید این بخش از تاریخ تمدن را اصلاح کنند آنجا که شادمانه می نوشتند " عصر شمشیرزنان شکست ناپذیر شرقی به پایان رسیده است ".  او را که زمانی صدام در رادیو عراق مدام برایش خط و نشان می کشید و به مرگ تهدید می کرد حال کردها و شیعه و سنی عراق و فلسطین و لبنان و افغانستان به حدی دوست دارند که حتی یک تماس تلفنی اش برای پایان هر مخاصمه و تفرقه ای کافیست . زخمهای تنش را نشمرده ام و نیز قرص ها و داروهایی که میخورد تا با دردها و آثار شیمیایی بدن نحیفش بجنگد تا سرپا بماند ، ستاره های روی دوشش را هم نمی شمارم که این فوق ستاره ی بی ادعا را چه حاجت به ستاره های حلبی ، اما خالی از لطف نیست اگر جمله ای از خود او حسن ختام این نوشته ام باشد . جمله ای که در سال 2008به صورت پیامک تلفنی برای ژنرال پترائوس (مدیرکنونی سازمان سیا ) که در آن زمان به عنوان فرمانده ی نظامی نیروهای آمریکا در عراق بود فرستاد و در آن خود را اینگونه معرفی کرد : "  ژنرال پترائوس! شما باید مرا بشناسی، من قاسم سلیمانی هستم، کسی که سیاست‌های ایران را در عراق، لبنان، غزه و افغانستان تدوین می‌کند...."

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 17:11 | لینک 

 

کس را به وهم نیز فراچنگ نیاید آنچه را که تو والامقام روزی هزار مره از آن دامن می تکاندی تا مباد آنکه گردش روزگار ، غباری از خاکروبه ی دنیا بر عصمت آن "نازنین عبا" بنشاند که تو طلایه دار آن دسته از اعدادی که از یک تا چهارده هر یک نازنین تر از دیگری انگشت روزگار هم کفاف شمردنتان را نداده است . تورا که عرش منبر شده کجا کرسی غصب توانند کرد ناشایست مردمی که از هر ناخلفی خلیفه ساختند تا به حکم غریزه ثابت کنند که کفتارها به امارت شیر گردن نمی نهند . بگذار دستت تا قیامت بر فراز کنگره ی عرش بالا بماند که در کنار این آبگیرهای پست حتی اگر هزار پالان شتر هم بر روی هم بگذارند باز هم دیده نخواهی شد به چشم قبایلی که از ترس برق ذوالفقارت مسلمان شده اند . روزت مبارک مولا...

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 19:27 | لینک 

 

هواي دلت كه ابري باشه ، بي هوا دلت هواي هر چيزي ميكنه حتي كلاس اول دبستان و صف هاي نامرتب قد و نيم قد روز اول مدرسه ، هواي بچه هايي كه بهونه ي ماماناشونو مي گرفتن و خانوم ناظم هاي كه با لبخندهاي تصنعي به زور سعي مي كردن تا مهربون به نظر برسن . هواي خط كش هاي بلند چوبي و شلنگ و تركه و فلك و حاجي فيروز شدن و هو شدن سر صف ؛ هواي جدول ضرب و تشديدهايي كه بابت فراموش کردن هر كدومش نيم نمره از املاء مون كم مي شد ؛ هواي شلوارهايي كه هميشه ي خدا سر زانوهاش نخ كش و پاره بود و خوراكي هايي كه توي زنگ هاي تفريح دور از چشم همكلاسيامون گاز مي زديم ، هواي همه ي روزهايي كه با تموم تلخياشون هنوزم كه هنوزه شيرين ترين روزهاي عمرمون هستن و شايد هم خواهند بود .  اول پاييز ، " بوي ماه مهر ، ماه مهربان ، بوي ماه مدرسه ، بوي بازي هاي راه مدرسه "...و نيمكت هايي كه همه مون روش روياي صندلي خلباني و ميز پزشكي مي ديديم و امروز در هرجا و هر موقعيتي كه باشيم باز هم دلمون براي همون نيمكت هاي چوبي پر از كنده كاري هاي تقلب و يادگاري تنگ ميشه . براي خط كش هايي كه پشت مديرا قايم ميشد تا ناغافل روي تن و بدن بچه هاي بازيگوش فرود بياد ، براي شرشره ها و فانوسک و كاغذ رنگي هاي جشن هاي دهه ي فجر ، براي گروه سرود كلاسمون كه آرزو به دلمون موند يه بار با آهنگ زنده تمرين و اجرا كنيم ، براي قرآن خوندن سر صف و دعا و ورزش صبحگاهي ، براي بخاري هاي نفتي و آقاي تقي زاده ، خانوم جغتايي ، خانوم غديري ، كتاب داستان هايي كه به شاگرداي ممتاز جايزه مي دادن ....براي كودكي ، براي معصوميت ، براي ياران دبستاني ... ياد ياران دبستاني افتادم و چقد به مخم فشار آوردم تا اسم تك تكشون يادم بياد . شايد اسم چند نفرشون از قلم افتاده باشه اما چيزي ازون همه سادگي و دوست داشتن هاي كودكانه كم نميكنه اين ليست حضور و غياب كه مبصر قديمي كلاس اول الف دبستان استاد شهريار براي ياران دبستانيش آماده كرده . دوستتون دارم بچه ها ، هرجا كه هستين .

آموزگار : خانوم زهرا كيميا

طبق معمول چون خانوم ها مقدم هستن اول اسم دختراي كلاسو ميارم  :

خانوما : زهرا طاهري - انسيه مرادي – ليلا تقي نژاد – رقيه صادقي – سهيلا عليزاده – مريم محمدی – هاجر هاتفي – طاهره صفري – ساحره فيضي –  معصومه دولت آبادي – زهرا كردمصطفي – ليلا حيدري

پسرا : خودم - علي كرماني ( فوت شده ) – سيد مهدي اسماعيل نژاد (فوت شده ) – سيد مهدي عابديني– مرتضي قلندري – علي منقبتي– سيد رضا اسماعيل نژاد - محمد فيضي – مرتضي محمدزاده – اكبر تقي نژاد – حميدرضا كفاش– باقر ايوبي - حسن نوري – حسين عليزاده - رضا محمدزاده – مرتضي حسيني - جواد هاتفي - رضا فرخي

يادش بخير صورت هايي كه هنوز بدون آرايش و ريش و سبيل بودن ولي به جاش لبخندهاشون  معصوميتي داشت كه صفاش به عالمي مي ارزيد . شايد يكي 2 تا اسم جا مونده باشه كه هر وقت يادم اومد مينويسم اينجا .اگه احیانا یکی از بچه های کلاسمون گذرش اینطرفا افتاد خوشحال میشم حضورشو اعلام کنه واينكه : بزرگترين اشتباه زندگي ام اين بود كه كودكي هايم را در تقلاي بزرگ شدن گم كردم .

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 19:33 | لینک 

 

مريدي ، شيخ را ديد – عليه الرحمه – در خواب ، كه با 2 بال از آنگونه كه مرغان دارند در آسمان بهشت طيران كردي و گرداگردش حوريان هر يك به جلوه اي و مقامي ! ، پس مريد كه ارادتش در حق شيخ زيادت شده بود پير را ندا در داد : " يا شيخ ! اين درجات به پاداش كدامين حسنات يافته اي ؟! " ، گفت : " هان ! هيچ مگوي كه بيش نمانده بود تا از قلت طاعت و كثرت معصيت هلاك گردم كه لطف باريتعالي – جل و اعلي – مرا در گرفت و از آنچه در تمام عمر كرده بودم يكيش به كار آمد و اين طبقات به آن درجات يافته ام !" مريد انگشت حيرت در كان و با چشماني گرد و دهاني از تعجب وا مانده ، واحيرتا گفت و آستين شيخ بگرفت و استغاثه در داد :  يا شيخ ! رهايت نكنم تا آنكه بگويي آن كدامين عمل بود كه اينگونه ات مستحق قرب حق تعالي گردانيد و مثقالش در ترازوي كردگار بدين ميزان ارزيد كه من نيز زين پس آن كنم كه تو كردي !!! شيخ را آب در ديده پديد آمد و در مريد نظر فرموده و ناليد : " حيرت !" ؛ مريد عرض كرد : " جان ؟!" ؛ شيخ با تندي عتاب كرد : " كوفت!!! عرض كردم حيرت !" . مريد كه همچنان مثل وزغ در شيخ خيره مانده و پي به مقصودش نبرده بود آستين را رها كرده و دامن شيخ بگرفته و زارتر از قبل بناليد : " د گلابي زود باش قشنگ مث آدم جواب بده الان از خواب بيدار ميشما ! ميگم چه كلكي سوار كردي اينجا اينجور تحويلت ميگيرن شغال؟!!! " . شيخ چون نيك در مريد نگريست به صرافت دريافت كه اينبار اگر بپيچاند بعيد نيست كه چك و لگدي شود پس مرواريد اشك در صدف ديدگان بگردانيد و نالان همي گفت : " فرزند ! همانا بدان كه صوفي را مقام كامل در حيرت است و عارف تا از وادي حيرت سفر نكند خود صوفي نباشد تا چه رسد به آنكه دعوي فنافي الله يا زبانم لال هاله ي نور كند ! و 7 شهر عشق نيز تماما لاف و بازيچه است و شهر يكي باشد و آنهم شهر حيرت است و من اين معني را آنگاه فهم كردم كه از ناسوت به لاهوت و از خاك به افلاك درآمدم ! " . مريد كه كماكان چونان گوساله اي كه علف تلخ خورده باشد كف به دهان آورده و در شيخ خيره مانده بود سري جنباند و با بيتابي گفت : " خب ! جون بكن ! بقيه ش! " ؛  و شيخ ادامه داد : " و من خويشتن نيز اين جایگاه رفیع بدان سبب يافتم كه شنيدم محمود احمدي نژاد با آنهمه گندكاري و سرپيچي هاي مكرر از دستورات رهبري به عيادت رهبر رفت ولي سيدمحمد خاتمي را با آن شخصيت متين و صبور نگذاشتند به عيادتش برود پس متحير شدم و در اين حيرت به چنان مرتبه ای رسيدم كه بيش نمانده بود تا به مقام از ملائكه در گذرم و به جايگاه اصفيا و انبيا  و بلكم بالاتر برسم كه شاعر فرموده است : رسد آدمي به جايي كه به جز خدا نبيند ! و تو نيز از قول من مريدان را بگوی كه اگر موقفی چون من خواهيد حيرت كنيد كه الحمدالله در اين مملكت اسباب حيرت كم نيست !!!" ؛ و مريد چون اين شنيد گريبان دريد و نعره ها از جگر برآورد و سر به بيابان نهاد و هنوز هم كه هنوز است تلاش هاي ماموران هلال احمر و سگ هاي مرده و زنده ياب براي يافتنش بي نتيجه مانده است .   

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 16:2 | لینک 

 

۱۰ گروه از دخترا هستن که نباید باهاشون ازدواج کرد . البته این جدول مثل جدول مرحوم مندلیف ، قابلیت کشف عناصر بیشتری هم داره فلذا من انتهای این جدولو نمی بندم چون معتقدم تا بی نهایت قابل امتداده ! بنا بر این اگه به دختری رسیدین که جزو این ۱۰ گروه نبود بنا بر احتیاط واجب ، فرض بر این بذارین که اون هم مناسب ازدواج نیست و بجای اینکه بگیرینش و خودتو بدبخت کنین فقط اسمشو در این بلک لیست ثبت کنید و کماکان از به دنیا اومدنتون لذت ببرید ! به امید روزی که این جدول به ۱۳۵۶۹۸ گروه ارتقا پیدا کنه....

و اما 10 طايفه اي كه از نظر من نبايد باهاشون ازدواج كرد :

1-دمدمي مزاج  

 از هواي فروردين غير قابل پيش بيني تره! تا تقي به توقي میخوره براي هميشه میره و باز دوباره فرداش خواب نما میشه و بر میگرده!!! امروز عاشقه ، فردا فارغ . جالب اینجاست که خانوم خانوما چنان مدعی و فاتحانه برمیگرده که انگار نادر از فتح کرنال برگشته ! از نظر اینا همیشه تو مقصری ،  همیشه تو نامردی ، ایییییش اصلا تو لیاقتشو نداری و اینا ! باشه بابا اصلا ما بد ، شما لطف کن دیگه واسه همیشه برو کنار بذا باد بیاد ! حافظ در مورد اينجور آدما گفته " تكيه بر عهد تو و باد صبا نتوان كرد "

2- عافيت طلب

ديگه خود داني ديگه ! توي اين دوستي هرچي سود باشه ۷۰ به ۳۰ (به نفع اون !) بايد بينتون تقسيم بشه اما اگه ضرري باشه جنابعالي بايد زحمت بكشي تنهايي تاوانشو بدي . خانوم ميفرمان : من كاري به هيچي ندارم و 50 تا خواستگار مثل تو توي آب نمك خوابوندم ! راضي كردن من با خودت ، راضي كردن خانوادت با خودت ، راضي كردن خانوادم با خودت ، عاشق كردن من با خودت ، عاشق موندن تو با خودت ، كنار اومدن با جواب منفي خانوادم با خودت ، كلا همه چي به پاي خودت ، حالا اگه تونستي از اين هفت خوان رستم به تنهايي بگذري من با كلي طاقچه بالا گذاشتن و قطار كردن شرط و شروط و مهريه ي بالا و شروط ضمن عقد ، منت میذارم سرت و زنت ميشم و اگه هم نتونستي كه فداي سرم ، "چيزي كه زياده خره ، بابام برام ميخره ! " ، زن هركي كه شرايطشو داشت ميشم ! ترشت نكنه مادموزل؟! چي خوردي انقده بلا شدي؟! گفتيم عشقو از چشامون بخون ، نگفتيم كه ببين روي پيشونيم چي نوشته!!!

3-ترسو

اينا خب معلومن ديگه ! ليوانشون هيچ وقت نيمه پر نداره . هميشه ي خدا بدبينانه ترين و احمقانه ترین احتمالاتو در نظر مي گيرن و دنيا براشون مثل يه فيلم ترسناكه كه حتي اگه يه فرشته هم ببينن خيال ميكنن يه ديو تغيير شكل داده ديدن ! اين بدبختها رو زياد اذيتشون نكنين چون همين فلاكت خودشون بسشونه! اگه بابام نذاره ؟ اگه خانوادم مخالفت كنن ؟ اگه تو بعدا دوسم نداشته باشي ؟ اگه ، اگه ، اگه و الي آخر . اينا ازون دسته آدمان كه آخرش از ترس مرگ ، خودكشي ميكنن! اگه توي زندگيتون به همچين آدمايي رسيدين اون بالا در منتهي عليه سمت راست صفحه تون يه ضربدر داره ! بلافاصله اون ضربدرو بزنين و دم تونو بذارین روی کولتون و دیگه اگه کلاه تونم اونورا افتاد بر نگردین که بردارین!

4- خودشيفته و خيالباف

كلا فدام بشه الهي ! يه آينه گرفته توي دستش مدام قربون صدقه خودش ميره ! تا مدرک نداره به خوشگلیش مینازه ، همینکه یه کاغذ پاره دادن دستش خیال میکنه مادام کوری شده و تخم اتم و صاب اتمو با هم شکافته !!! پست ميذاره مي نويسه " آخه خدايا اينهمه خوشگلي و زيبايي و مدرك تحصيلي و هيكل ناز و ثروت بابام به چه دردم ميخوره وقتي يكيو ندارم باهاش درد دل كنم!!!" بابا بي خيال تورو خدا ! باور کن مش غلامحسين با يابوي سياه هم نمياد سراغت چه رسد به شواليه روياهات با اسب سفيد ! شخصیت خودتو تا حد يه عروسك ويتريني تنزل نده وگرنه فقط كسايي ميان سراغت كه قصدشون فقط بازي كردن با توئه.

5-دورو و تنوع طلب

من در عجبم اينا واسه چي اسكار نمي گيرن وقتي انقد قشنگ نقش بازي ميكنن . جلوت واسه تو غش ميكنن ، پشت سرت واسه هزار نفر ديگه . اصغر فرهادي رو با جدايي نادر از سيمينش قشنگ تاكرده گذاشته توي جيبش! صبح با يكي ميره كوه ، ظهر با يكي ديگه نهار ميخوره ، عصر با يكي ميره سينما ، غروب توي پارك دستش توي دست يكي ديگه س ، شب با يكي ديگه توي شهر بازي قرار ميذاره ، قبل از خواب با يكي ديگه اس ام اس بازي ميكه ، شب خواب یکی دیگه رو می بینه و صبح با خیال یکی دیگه از خواب پا میشه ! . کلا معتقده : " خودم تنهایی از پس همه بر میام!!!"  . ای بترکی تو ! دریای خزر با اون عظمتش فوقش آب ۱۰ تا رودخونه میره توش ! ،  چته بابا از قرچک ورامین تا اوشون فشم هر کیو دیدی میخوای بهش پا بدی ؟!!! به اينا بايد گفت : با خود كج و با ما كج و با خلق خدا كج !      آخر قدمي راست بنه اي همه جا كج!

6-عقده اي و منحرف

مريضه ديگه ! خدا شفاش بده ! يا ساديسم داره و از آزار دادن ديگران لذت ميبره ، يا مازوخيسم داره و از آزار دادن خودش لذت ميبره . خودکم بینه ، خود بزرگ بینه ، منحرفه ، چه میدونم هر مرضی که داره خدا ایشالا شفاش بده اما تو مريض داري نكن و خودتو پابند اينجور آدما نكن . اگه ديدي طرفت وسواس زيادي داره ، بدبين و شكاك و بد دهنه، انحراف يا عادات زشت اخلاقي داره ، معتاده ، هوسبازه و غیره ، لطفا حس سوپرمن بودنت گل نكنه كه خيال كني تو بايد ناجي اون بشي . مگه خودش بابا و ننه و بزرگتر و وكيل و وصي نداره ؟! از اینجور آدما به سرعت فرار کن و تا بهت نگفتم نایست !!!

7-داغدار!

كور كه نيستي ! خب مي بيني يارو 6 دونگ حواسش پيش نامزد يا عشق سابقشه ديگه ، خب ازش بكش بيرون ! ، چيه هي ميري دور و برش موس موس ميكني؟! بخدا اين برات زن زندگي نميشه ها! اینو اگه با اين حالش بگيريش بايد اسم دوس پسر سابق خانومو بذاري روي پسرت و کلا با این مساله کنار بیای که گاهی اشتباهی بجای هوشنگ ،  کامبیز صدات کنه ! زياد سعي نكن حاليش كني كه از عشق اولش سرتري ، يه شمع براش روشن كن و ازون مجلس ختم بزن بيرون ! بذا تا قيامت بشينه واسه كسي كه بهش نارو زده عزاداري كنه و "بيا برگرد خونه بخونه! " ، چكار داري لياقتش بيشتر از اون بوده يا نه ، "خلايق هرچه لايق " واسه اینجور آدماست ديگه !

8-ولخرج و ظاهربين

حالا تو اگه ازش خوشت اومده خب برو واسه نیم ساعتی که مادموزل افتخار میده باهات قدم میزنه انگشتر طلا و شلوار جین ترک براش بخر ، ما که بخیل نیستیم اما بخدا اين اسپانسر ميخواد نه شوهر ! عابر بانكش كه نيستي اخوي ! اينو از همين الان تا نبریش نوک برج میلاد ، بستني های جای دیگه از گلوش پایین نمیره ، بابا به خودت رحم کن ! راستی گفتی اون پسر همسایه تون که باباش خرپوله و پورشه سوار میشه اسمش چی بود؟!!!

9- آدماي خاص

خانوم محترم! باشه قبول اصلا شما شمس تبريزي هستي و روح اشو روزي 3 بار در كالبدت حلول ميكنه اما من چه گناهي كردم كه بلد نيستم بفهمم مثلا اون گربه اي كه الان نشسته روي ديوار داره به چي فكر ميكنه؟!!!  حالا ساز میزنی ، نقاشی ، بازیگری ، هرچی هستی خب باش اما خانوم این کوکو سبزی ما چی شد ؟! مورد داشتيم كه دوماد بيچاره توی ماه عسل 3 روز و 3 شب هر شعر و تصنيف و قصه اي بلد بود براي قانع کردن روح وحشی عروس خانوم خل و چل که معتقد بود الهه ی ونوس در کالبدش حلول کرده خوند ولي حاج خانوم متقاعد نشد كه نشد ! آخرشم با اين بهانه كه تو اون مردي نيستي كه بتوني الهه ی عشقی که در وجودم پنهان شده رو رام و تصاحب كني پا شد از اتاق اومد بيرون و دوماد فلک زده رو با يك دنيا خماري تنها گذاشت ! ...یه چوب دم دست نیست من بزنم دست و پای این آدم به دور رو قلم کنم؟!

10- بي ايمان و بي قيد

حالا نه اينكه نمازشب و زيارت عاشوراش ترك نشه . نه شورش خوبه نه بي نمك . منظورم اينه كه لااقل به يه اصولي توي زندگيش پايبند باشه . تازگيا مد شده كلا لباسش از سر تا پا 20 سانتيمتر پارچه هم نیست و به هركي ميرسه دست و روبوسي و رقص و... وقتي هم بهش میگی ،  میگه " دل باید پاك باشه !" بابا ! اینجور که تو رفتار می کنی و خودتو بهش میمالی از مراحل س ک س ظاهرا فقط دخول صورت نمی گیره !!! خب بیا قشنگ برو باهاش بخواب و خیال خودت و و بقیه رو راحت کن دیگه ! ، آخه دختر خوب ! با اون ناز و عشوه و قر و اطواري كه تو ميريزي آدم هربار كه تورو مي بينه بعدش بايد بره غسل جنابت كنه ! يعني چي كه دل بايد پاك باشه ؟ تورو خدا يا خودتو خر فرض نكن يا مارو . آره حق با شماست ، دل بايد پاك باشه اما تورو جون جدت طوري لباس بپوش كه وقتي راه ميري " همچی همچینت " دل مارو آب نكنه. نميگم چادر سر كن ، ميگم عفت داشته باش.  

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 19:12 | لینک 

 

سگان صهيونيست باز هم در مقابل شيران مقاومت ، دم بر زمين زدند . چندين دهه از آغازين روزي كه روباه هاي يهود با توهم تشكيل اسرائيل بزرگ (از نيل تا فرات !) تمام اقوام آواره ي يهودي را از سرتاسر دنيا به فلسطين فرا خواندند مي گذرد . دهه هايي كه با سرعت پرتاب فلاخن و سنگ و به طعم خون و باروت بر مردم بي دفاع فلسطين گذشت . كشتارهاي ددمنشانه اي  نظير نسل كشي صبرا و شتيلا كه شايد در برابر همه ي آنچه كه در اين سالها بر زنان و كودكان اردوگاه نشين فلسطيني رفته است يكي از هزاران باشد . تمام زخم هايي كه خاطره ي مقاومت در ياد دارد اما از لوله هاي تفنگ اسرائيليان شليك نشده كه گاهي كشنده ترين و عميق ترين زخمهايش را از نيش قلم و زبان عده اي " نا آشنا با درد " خورده است . كساني كه با تفكيك انسانيت به عرب و عجم ، خواسته اند وجدان نداشته ي خود را حتي از انديشيدن به فاجعه اي كه هر روز و شب در جغرافيايي نزديك در حال مكرر شدن است راحت كنند غافل از اينكه آن گرگ اگر آن پوستين بدرد به اين پوست نيز رحم نخواهد كرد .  البته چه توقع مي توان داشت از كساني كه جنگ و بيرحمي دشمن را به چشم نديده اند و نمي دانند جنون آدم كشي در مرداني كه به بوي خون انس گرفته اند تا چه اندازه مي باشد .

اسرائيل باز هم بدون اينكه بتواند حتي يك وجب از غرور و رشادت مقاومت را تصرف كند پا پس نهاد و به لانه ي خويش بازگشت اما اين رفت و آمدها ديگر به اين آساني و ارزاني برايش رقم نخواهد خورد . موشك هاي مقاومت اگر تا كنون فقط از غزه شليك مي شد و گردان هاي "قسام " خواب راحت را از چشمان تل آويو نشينان ربوده بودند اينك گردان هاي جديد مقاومت در كرانه ي باختري و ساير مناطق اشغالي هم تشكيل شده است و جوانهايي كه مرگ در راه وطن و آزادي را باور كرده اند هم اينك گرداگرد شهرك هاي يهودي نشين در حال آموزش و تمرين هستند . عصر سنگ به پايان رسيده و حال اين موشك ها خواهند بود كه از نسلي به نسلي جديدتر، شراره هاي خشم قومي به جان آمده را به جان اسرائيل فرو خواهد ريخت و دير نيست روزي كه معجزه ي عصاي مقاومت ، مارهاي پوشالي صهيونيست را براي هميشه فرو ببلعد . دولت غاصب و كثيف اسرائيل بايد از بين برود . تاريخ 30 ساله ي پيش رو را هر كسي كه بنويسد ناگزير از نوشتن اين حقيقت خواهد بود كه : " ما اسرائيل را زير پا له مي كنيم " و آنچنان جهنمي در زمين و آسمان براي اسرائيل مي سازيم تا مرگ بر اسرائيل از شعار به عمل تبديل شود .

متن زير در مورد قوم يهود را چند سال قبل در يكي از وب هايم نوشته بودم . شايد خواندنش براي دوستان جديدتر و بازخواني اش براي قديمي ترها خالي از لطف نباشد....

خانه به دوشان تاريخ

عبریها اصلا از نژاد سامی هستند که در نواحی شمالی عربستان پرورش یافته و قرنها درآن دشت بی کران متحّرک بودند و کوچ نشینی می کردند. آنان در صحراهای عریض و وسیع آن سرزمین، هرجا که اندک آب و گیاهی بود خیمه زده و سپس ازآنجا مهاجرت می کردند. آنان قبایل متفرقی بودند که هرقبیله رئیس خودش را داشت. شیوه ی زندگی این شبانان باستانی همان است که در زندگی اعراب هم عصر با ظهور پیامبر اسلام می توان دید در واقع اعراب حجاز اگرچه عبری نبودند ولی در شیوه زندگی همچنان به همان سنتی که بیش از هزار سال قبل عبریهای ساکن آن نواحی به آن رفتار می کردند وفادار مانده بودند. عبریها، نخست مانند بسیاری از اقوام دیگر قوای طبیعی و ارواح را می پرستیدند که این "الهه های متعدد"  بعدها به یک "الاه" تبدیل شد و به توحید منجر گشت. عبریان اعتقاد داشتند که ارواح نامرئی و قوای غیبی درجهان وجود دارند که آنها را در شکل مفرد به صورت"ال" و درشکل جمع به صورت"الیم" یا"الوهیم" نشان می دادند که به خدایان کوچک و بزرگ اطلاق می شد، این کلمه و اعتقاد بعدها به یک خدای بزرگ اطلاق شد و به صورت(الاه)درآمد که به معنی مجموع تمام خدایان و قدرتی برتر شامل تمام قدرتها و نیروهای غیبی بود.

در حدود بیست قرن قبل از میلاد،عشیره ها و قبیله های کوچک و بزرگ عبری، آرام آرام چراگاههای نخستین خود را ترک کرده و به همراه احشام خود وارد سرزمین پادشاهی بابل شدند. آنان به قهروغضب از بابل بیرون رانده شدند و سالهای سال در بیابانها سرگردان بودند تا اینکه سرانجام به سرزمین مصر رسیدند و در آنجا پناهنده شدند. آنان قریب به پانصد سال در مصر بودند تا اینکه قوم یغماگر و راهزن"هیگزوس" بر مصر دست یافتند و عبریهای ساکن مصر برای اینکه مصر را هم از دست ندهند و دوباره به دربه دری و خانه به دوشی مبتلا نگردند با هیگزوس ها کنار آمدند و با نوعی مصالحه و سازش توأم با اظهار بندگی توانستند در اماکن و چراگاههای خود بمانند. این سیاست آنها اگرچه در کوتاه مدت فوایدی هم برایشان داشت ولی بذر کینه و عداوت آنها را در دل صاحبان اصلی مصر، یعنی مصریان کاشت. عاقبت مصریان پس از کشمکشهای بسیار توانستند مهاجمان غارتگر هیگزوس را از مصر بیرون کنند و بار دیگر حکومت و قدرت را در مملکت خویش بدست بگیرند ولی این تمام کاری نبود که مصریان سعی در انجامش داشتند. آنان اینک کاری مهمتر را درپیش روی داشتند و آن بیرون کردن مهمانان خائنی بود که نمک خورده و نمکدان شکسته بودند. پس دیگر شفقت و مدارا را نسبت به این مهمانان قدیمی کنار گذاشته و تا آنجا که می توانستند بر آنان سخت گرفتند. مصریان عبریها را تا حد غلامی و بندگی خود تنزل داده و به کارهای سخت و طاقت فرسا نظیر ساختمان سازی و راه سازی و باغبانی و... گماشتند و بدین ترتیب دوران زندگی خفّت بار عبریان در مصر آغاز شد. آنان نه تنها تملکی بر جان و مال خویش نداشتند بلکه زن و کودک آنها نیز به بردگی و کنیزی مصریان گرفته می شد و تنها حقوقی که این اربابان سختگیر برای بردگان درمانده خویش قائل بودند حق نفس کشیدن در خاک مصر بود. اين همان زماني است كه در تورات و قرآن به عنوان عصر ظهور موسي و حكمراني فرعون از آن ياد شده است . اينكه آيا به واقع كسي به نام موسي وجود داشته يا خير بحث گسترده اي است كه بايد در مجالي مناسب به صورت تخصصي تر و موشكافانه تر در مورد آن بحث كرد ولي آنچه اكنون مي توان گفت اين است كه "موسي " يا " موسه " برگرداني از " موشه " ( به معناي : از آب گرفته شده ) مي باشد كه در اساطير كهن مصري به برخي از خدايان نظير " آمون" اطلاق مي شد و به احتمال فراوان عبريها با تغيير اين افسانه ي كهن ، افسانه اي جديد با قهرماني جديد به نام موسي براي خود خلق كردند . در آينده در اين مورد بيشتر و موشكافانه تر خواهم نوشت . گذشته از تمام اين بحثها آنچه در افسانه هاي قرآني و توراتي آمده اينگونه است  كه مقارن با همين  زمانها و درست در لحظه اوج این سخت گیریها بود که جوانی از بنی اسرائیل که برحسب تصادف در دربار مصر پرورده شده بود ظهور کرد و توانست با زحمات فراوان، آن قوم حقیر شده را از بندگی مصریان نجات داده و آنان را با عبور دادن از بیابانهای طاقت فرسا به سرزمین موعود برساند. ارض موعود یا همان سرزمینی که بنی اسرائیل برای رسیدن به آن، سالهای سال در بیابانها سرگردان بودند جایی نبود جز سرزمین فلسطین کنونی که درآن زمان اقوام "فی لیستو" یا" فی لیستر"( كه بعدها آن اقوام و سرزمين شان با نام فلسطين ناميده شدند ) درآن ساکن بودند."فی لیسترها" قوم کوچکی بودند که از وطن اصلی خود یعنی جزیره کرت در دریای مدیترانه رانده شده و به این ناحیه آمده بودند. در قسمتهای دیگر فلسطین هم اقوامی سامی به نام کنعانیان ساکن بودند. یهودیان توانستند با زحمت فراوان در برخی نقاط صعب و کوهستانی فلسطین که مورد توجه فی لیسترها و وکنعانیان نبود ساکن شده وبرای خویش شهرهایی بسازند. آنهامعبد بزرگی در شهر" ژوروزالم" (اورشليم - بیت المقدس امروزی) ساختند که به معنی(خانه صلح) است.

به طور کلی برای عبریها نمی توان وطن خاصی را در نظر گرفت آنها همواره در میان سرزمینهای جنوبی عربستان و سرزمینهای بین النهرین تا سوریه و فلسطین و مصر در حرکت و مهاجرت بودند و اغلب آنها را در تاریخ می توان به صورت قوم بی دفاعی دید که گاه از ظلم پادشاهی به پادشاه دیگر پناهنده می شدند و گاه از جور دوستی به دوست دیگر می گریختند.این آوارگان همیشگی تاریخ، هرگز منشاء خدمتی بزرگ و یا مصدر حرکتی مثال زدنی در تاریخ نبودند و تنها چیزی که باعث شده آنهمه پراکندگی و سرگردانی باعث انقراض کامل آنان نگردد ایمان و اعتقاد محکمشان به کتاب آسمانی شان تورات بوده است. آنان پس از اینکه بخت النصر امپراطور بابلی، کشور کوچکشان را ویران کرد و شهر اورشلیم پایتخت آنان را با مجسمه ی هیکل (مجسمه ي داود)که نماد همبستگی آنان بودبه آتش کشید دریافتند که شاید تا چند سال دیگر نامی و اثری از یهود برجا نماند.زیرا بسیاری ازمردانشان از دم تیغ گذرانده شده بودند و زنان و کودکانشان نیز برای اسارت و بردگی به بابل برده شده بودند و این قوم پراکنده، در آن زمان از هر زمان دیگری پراکنده تر شده بود ولی هنوز یک چیز وجود داشت که می توانست تمام یهودیان دنیا را در هر کجا و در هر وضعیتی که بودند به هم پیوند دهد و باعث شود که هویت خود را از دست ندهند و این چیزی نبود بجز تعالیمی که از انبیاء بنی اسرائیل برجای مانده بود. پس آنان به سرعت و به شیوه های گوناگون به ترویج اعتقادات خود و آموزش فرزندانشان با تعالیم اجدادی شان پرداختند این شیوه ی زیرکانه و موثر که تا آن روزگار به فکر هیچ قوم و ملت شکست خورده ای نرسیده بود باعث شد که یهودیان از انقراضی حتمی و زوالی قریب الوقوع نجات پیدا کنند. یهودیان که تا آن زمان، توجه چندانی به کتب آسمانی و تعالیم پیامبران خود نداشتند به یکباره تنها رمز ماندگاری خویش را در تمسک به شعائر دینی خویش دیدند پس تا پای جان در حفظ و ترویج مرام خود کوشیدند و با حفظ و نشر معتقدات خویش، هم جمعیت پراکنده و رو به زوال خود را از نابودی کامل نجات دادند و هم با تحت تاثیر قراردادن سایر فرهنگها و ادیان، به نوعی باورها و اعتقادات خود را وارد سایر ادیان و فرهنگها نمودند به شکلی که امروزه تقریبا هیچ فرهنگ و دین قابل توجه و پرطرفداری را نمی توان یافت که بخشهایی از اعتقادات یهود را به عنوان باوری دینی یا فرهنگی نپذیرفته باشد. داشتن دینی پویا که در رأس آن خدایی قادر و متعال قرار داشت و همچنین اعتقاد به ظهور یک منجی از بنی اسرائیل که قرار بود سرانجام روزی به همه ی در به دری ها ی آنان پایان دهد تحمل دوران سخت و طاقت فرسای اسارت و بردگی را برای پیروان این دین ساده تر می کرد هرچندکه آنان بعدها به همین اعتقادات خود نیز پشت کرده و بسياري از اعتقاداتشان را بنا به برخي اقتضائات تغيير داده يا به كلي حذف كردند .

در مورد يهود و يهوديت همين بس كه بدانيد پايه گذار و باني بسياري از انحرافات و بدعت ها و تباهي هاي اجتماعي و اخلاقي بشري در طول تاريخ بوده اند تا آنجا كه به عنوان نخستين طايفه از بشريت متمدن ، عمل شنيع لواط را بين خود مرسوم ساخته ( قوم لوط در قديم و لواط در تشكيلات فراماسونري در عصر جديد) و نيز زنا و فاحشگي را به صورت امري متداول حتي در كتاب مقدس خود ذكر كرده اند ( زناي داود با زن شوهردار – زناي يعقوب با عروس خود – زناي لوط با دختران خود و غيره ) و نيز ربا و برده داري و ترويج حس ناسيوناليست و دشمن شمردن تمام اقوام غيريهودي . نخستين شكاكان و ملحدان تاريخ از ميان يهودياني نظير اراسموس و اسپينوزا و غيره ظهور كرده اند و نخستين تفكرات اومانيستي و سكولار در آغاز از سوي پيشاهنگان يهودي مطرح و ترويج شد و تمام آنچه كه تحت عنوان شعار خداستيزي و " خدا مرده است " از گلوي فلاسفه ي عصر مدرن شنيده شد براي اولين بار در معابد و كنيسه هاي يهودي زمزمه شد . از صنعت سكس و پورنو تا قاچاق انسان و اسلحه و مواد مخدر ، از فرقه سازي و تاسيس تشكيلات شيطان پرستي و فراماسونري گرفته تا تشكيل شبكه هاي جاسوسي و معاند و تروريست ، از رواج انواع و اقسام ابتذال و انحطاط در فرهنگ و هنر جوامع گرفته تا ترويج هزار و يك تفكر نيهيليسمي و پوچگرايانه ، از دامن زدن به تفرقه و جنگ و آشوب هاي قومي قبيله اي گرفته تا دميدن در آتش بزرگترين جنگها و كشتارهاي تاريخ ، در همه و همه مي توان به وضوح ردپاي شوم و تاثيرات توام با تحريك و وسوسه ي مكاران يهودي را ديد كه من براي پرهيز از اطاله ي كلام از ذكر مصاديق و مثال ها خودداري مي كنم و دوستان با كمي تحقيق و مطالعه به نمونه هاي فراواني از اين سياهكاري ها و سيه روزي هاي قوم يهود دست خواهند يافت .  

يهود و يهوديت ، يكي از اسرارآميزترين ، عجيب ترين ، مرموزترين و زيرزميني ترين تشكيلاتي است كه در آغاز تا كنون در جوامع بشري تشكيل شده است . تاريخچه ي يهود تاريخچه اي به قدمت تمام نيرنگها ، دسيسه ها ، فتنه گري ها و تفرقه افكني هاي است كه چشم بشريت به خود ديده است . كاهنان يهود نخستين كساني هستند كه مدعي شدند با خداي خالق هستي روبرو شده ، با او سخن گفته و حتي با او دوست شده اند . در واقع تا قبل از شكل گيري منجسم تشكيلات ديني يهودي در هيچ دين و مسلكي خداوند تا اين اندازه دستمايه و آلت دست گروهي فريبكار سودجو نشده بود . يهود و يهوديت با جعل داستان و معجزه و كرامت ، خدايي آنچنان مبتذل و ضعيف براي خود ساختند كه  شان و مرتبه ي خداوندي اش گاه تا سرحد يك كارگزار و خدمتكار فرقه اي پايين آمده و به غول چراغ جادو براي كاهنان يهودي تبديل مي شود . در مورد يهوديت و كتاب مقدسشان باز هم به تفصيل خواهم نوشت .

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 17:36 | لینک 

 

نزديك شدن به سالروز كودتاي " شوم – آمريكايي " 28 مرداد بهانه اي شد تا چند سطري از " شعبان جعفري " بنويسم ؛ بچه ي سنگلج تهران ، متولد اول فروردين 1300 ، فرزند آخر و ته تغاري يك خانواده ي سنتي و شلوغ با 14 فرزند . بي شك نامش جزو 10 نام برتر و  معروف قرن اخير در ميان همه ي ايرانيان مي باشد كه به نوعي سمبل و ضرب المثل براي اوباشي گري ، قلدري ، "منطق چماق "( چماق ايسم !) و دخالت لباس شخصي ها در سركوب مخالفان حكومتي بدل شده است . همان گستاخي و قانون گريزي ذاتي اش كه باعث شد بچه محله هايش در محله ي دباغ خانه از كودكي به او لقب " بي مخ " بدهند همان گستاخي و قانون گريزي بعدها او را از شاگردي كردن در ماست بندي برادرش به رفت و آمد با دربار و نشست و برخاست كردن با رجال و شخصيت هاي ممتاز داخلي و خارجي رساند .

او را كه نه از تحصيلات بهره اي داشت و نه از ثروت و نه حتي از يك حامي با نفوذ و قدرتمند ، همه ي ما به خوبي مي شناسيم و بارها و بارها در شهر و محله ي خودمان امثال او را فراوان ديده ايم . از نسل همان بچه هاي لات مسلك و بلند همت پايين شهري كه چه شاگرد مكانيك باشند و چه صاحب نمايشگاه ماشين ، قواعد مردم داري و استفاده از فرصت هاي زندگي را خوب بلدند و گويي سختي هاي زندگي از همان طفوليت به آنها مي آموزد كه كجا بايد سرشان را پايين بيندازند و چشم بگويند و كجا سينه را جلو بدهند و نفس كش بطلبند . كباده زن و باستاني كار زورخانه ي بازارچه و نوچه ي پهلوان سيد حسن رزاز كه اولين بار در سن 15 سالگي به خاطر دعوا و درگيري پايش به زندان باز شد ، خيلي اتفاقي وارد سياست شد . يك سرباز فراري كه يك شب در عالم مستي به همراه دوستان اراذل و اوباشش به تماشاخانه ي فردوسي در لاله زار مي روند تا دعوايي راه بيندازند و صفايي بكنند غافل از اينكه دست بر قضا همان شب در همان تماشاخانه  ، تئاتر ضد حكومتي" مردم" به كارگرداني عبدالحسين نوشين در حال اجراست و آن سانس هم براي عده اي از مهمانان عاليمقام با نفوذ و ضد سلطنت نظير ابراهيم حكيمي (نخست وزير وقت) ، محمدعلي مسعودي ، عبدالكريم عمويي و تعداي ديگر رزرو شده است . فردا صبح دكه هاي روزنامه فروشي ، ويتريني براي بازتاب 2 تيتر درشت ولي متفاوت از يك خبر بودند ؛ سلطنت طلب ها نوشتند : " عده اي از جوانان غيرتمند و وطن پرست ، ديشب در حركتي خودجوش ، سياه بازي كمونيست ها را از روي سن پايين كشيدند " و روزنامه هاي چپ نوشتند : " چاقوكشان و رجاله هاي دولتي ديشب عربده كشان ، سر " مردم " را بريدند " ( مردم : اشاره به تئاتر مردم كه در حال اجرا بود) و بدين ترتيب يك دعواي كاملا جاهل مآبانه و كاباره اي در سرماي شبانگاه 21 اسفند 1326 بر سر نپرداختن بليط ورودي  كه شبي هزار ازين دعواها در كافه ها و كاباره ها و تماشاخانه هاي لاله زار و چهار راه استامبول و گمرك اتفاق مي افتاد با معرفي پسري درشت استخوان و جسور به صحنه ي سياسي ايران به نقطه ي آغاز شكل گيري جمعيت هاي مردمي و خودسري بدل شد كه پس از آن تاريخ همواره به عنوان گروه هاي فشار در صحنه ي سياسي ايران حضور داشته و دارند .

جعفري خيلي زود از طرف ساواك و شهرباني به عنوان مهره اي ارزشمند براي سركوب مخالفان شناسايي شده و به او پر و بال داده شد . او در آغاز به علت جواني و بي تجربگي و سواد اندكش كمي در انتخاب مسير دچار سردرگمي شد و چندين و چندبار خط سياسي اش را عوض كرد ؛ زماني پاي سخنراني نواب صفوي نشست و خود را عضو جمعيت فداييان اسلام جا زد ، زماني ديگر به بيت آيت الله كاشاني  آمد و رفت كرده و دست معظم له را بوسيد ، گاهي سر از خانه ي برادران رشيديان درآورد و گاهي ديگر خدمت مصدق شرفياب مي شد و مجيز دكتر فاطمي (وزير خارجه و همه كاره ي دولت مصدق) را گفت ( هم او را كه بعدها جلوي در شهرباني و در مقابل چشم دهها مامور و افسر كلانتري زير مشت و لگد گرفت و به قصد كشت كتك زد) اما خيلي زود فهميد كه تا زماني كه كدخدا هست مجيز پيشكار را نبايد گفت پس حسابش را از همه جدا كرد و فدايي اعليحضرت شاه شد و در اين مسير(شاهدوستي) آنگونه افراط و تفريط كرد كه حتي خود شاه هم گاهي دستور ميداد جلوي بلند پروازي ها و تندروي هاي او را بگيرند . شاه البته شعبان را دوست داشت و به كررات او را به حضور مي طلبيد و با گوش دادن و خنديدن به خاطره ها و شيرين كاري هايش او را در كارهاي بعدي اش جسورتر و گستاخ تر مي كرد(جعفري : يكبار شاه به من گفت جعفري شنيده ام يك روز توي جمع به آقاي {آيت الله} كاشاني فحش دادي ؟! جعفري : بله اعليحضرت ! شاه : چه فحشي دادي ؟! جعفري : قربان فحش بدي بود نمي توانم به زبان بياورم ! شاه : نه اشكالي ندارد بگو ببينم چه فحشي دادي ! جعفري : قربان رويم نمي شود ! شاه : چه اشكالي دارد ، بگو ببينم چه گفتي ! جعفري : قربان گفتم خار مادرتو گ = ييدم!!!! شاه : قاه قاه مي خندد و مي گويد عجب! عجب!)

حقيقت اين است كه شعبان جعفري با توجه به قلدري ذاتي و دار و دسته ي بزن بهادر و خطرناكي كه همواره به دور خودش داشت توانايي حيرت انگيزي در به راه انداختن دسته هاي چماق دار و بسيج رجاله ها و بزن بهادرهاي جنوب شهري براي انجام مانورها و ماموريت هاي دورن شهري داشت . او با اتكا به همين رفقا و نوچه هاي زورمند و پشتيباني ساواك و شهرباني هر زمان كه اراده كرد هر كاري كرد از كتك زدن افسر بازجوي ساواك در داخل سازمان اطلاعات و امنيت گرفته تا تكه پراكني به تيمسار نصيري و كل كل با تيمسار حجت در حضور شخص شاه ! ، گاهي به دفاتر روزنامه هاي توده اي و چپي حمله كرد (14 آذر 1330 آتش زدن و تخريب دفاتر روزنامه هاي " مردم " ، " چلنگر" ، " به سوي آينده " ، " بدر " ، " نويد "  ، " آزادي" و غيره ) ، گاهي خانه هاي صلح را بهم ريخت و گاهي هم در زمان انتخابات به پاي صندوق هاي راي قشون كشي كرد و با توسل به پس گردني و فحش خواهر و مادر براي كانديداي مورد نظر حكومت راي جمع كرد . رد پاي شعبان جعفري و ادبيات لمپنانه ي او را  را در سالهاي مابين 1326 تا 1356 در همه جاي صحنه ي سياسي ايران به وضوح مي توان يافت ؛ زماني در حال اجراي نمايش باستاني براي اعليحضرت در جشن مهرگان ، زماني پيشاپيش " جمعيت جوانمردان جانباز "( نامي كه جعفري پس از كودتاي 28 مرداد براي دار و دسته اش برگزيده بود) در 21 خرداد 1342 براي سركوب باقي مانده ي قيام 15 خرداد و زماني روي تخت بيمارستان ، زخمي از سوء قصدي كه از طرف عناصر سازمان مجاهدين خلق (منافقين) در داخل پارك شهر(نزديك باشگاه – موزه ي جعفري كه به عنوان پاداش كودتا به او هديه شد و زماني از سرتاسر جهان مهمان و بازديد كننده هاي فراوان وعاليرتبه از ورزشكاران و هنرمندان گرفته تا رجال طراز اول سياسي داشت ) به او شده بود . او كه از سوي مردم و مطبوعات گاهي جعفري ، گاهي بي مخ و گاهي تاجبخش ( به پاس ايفاي نقش پررنگش در شكل گيري و موفقيت كودتاي 28 مرداد كه باعث بازگشت شاه و حفظ تاج و تخت شده بود اين لقب به او اعطا شد) ناميده مي شد به شمشيري دو لبه تبديل شده بود كه از هر طرف كه فرود آورده ميشد مي بريد ؛ او روزي مصدق را از پاي هواپيما بر دوش گرفته و نعره ي زنده باد مصدق سر داد و روزي ديگر سوار بر جيپ به در خانه ي مصدق كوفت و در را از جاي كند تا دستش به مصدق برسد و او را بابت رفتن شاه از ايران در اسفند 1331 تنبيه كند  ، روزي در رشت و در جمع به خواهر شاه فحش داد و روزي كريم پورشيرازي را بابت اينكه در روزنامه اش " شورش " به شاه توهين كرده بود در زندان مورد ضرب و شتم قرار داد ، روزي دست آيت الله كاشاني را بوسيد و روزي ديگر چندين اتوبوس آدم با بيل و كلنگ جمع كرد تا پامنار و بيت آيت الله كاشاني را ويران كرده و شخم بزند !

جعفري بعد از انقلاب پس از سالها دربه دري و آوارگي از شهري به شهري و از كشوري به كشور ديگر سرانجام به آمريكا پناهنده شد و در 28 مرداد 1385 در حالي كه در يك چلوكبابي ايراني شاگردي ميكرد و كباب چنجه به سيخ مي كشيد در غربت و تنهايي از دنيا رفت در حالي كه هرگز با تمام ادعايي كه داشت حتي موفق نشد همسر و تنها فرزندش حميد را قبل از مرگ ببيند . او را قضاوت نمي كنم چون غير از 4-3 باري كه تلفني و از طريق يكي از دوستان با او حرف زده ام هيچ شناخت عميق و روشني از شخصيت واقعي اش ندارم و تمام دانسته هايم محدود به مطالب و گفته هاي ضد و نقيضي است كه از او روايت مي شود و بر سر زبان هاست . كتاب خاطراتش را به جرات مي گويم كه شايد بالاي 300 بار خوانده ام تا با نگاه تحليل گرانه و حساب 2*2 تا كردن به يك 4 واقعي از شخصيتش برسم ولي اعتراف ميكنم كه زواياي مبهم و تاريك شخصيت اين مرد ، او را به موجودي عجيب و پيچيده و رمزآلوده برام بدل ساخته كه هرچه بيشتر در موردش ميدانم بيشتر بر حيرت و كنجكاوي هايم افزوده مي شود . مردي عجيب و لوطي مسلك و قوي كه هرگز لب به دود و دامن به زنا و آلودگي هاي اخلاقي نيالود و تا زنده بود حتي در غرب وحشي هم نماز و روزه اش ترك نشد ، مردي كه همواره گوني گوني برنج و روغن و ارزاق عمومي در انباري باشگاهش نگه مي داشت تا به نيازمندان و فقرا كمك كند و آنقدر لوطي و با مرام بود كه نواب صفوي زماني كه نياز به چند هزارتومان پول داشت با اينكه اگر لب تر ميكرد كسبه و مومنين بازار ميليونها تومان پول به پايش مي ريختند ولي فقط دنبال او فرستاد تا از او برايش پول بگيرند . جعفري بعد از 28 مرداد با اينكه اگر مي خواست مي توانست با استفاده از روابط و نفوذي كه داشت صاحب ثروت و مكنت فراوان شود ولي از دار دنيا به همان ماشين جيپ قديمي و يك خانه ي كلنگي و يك باشگاه قناعت كرد و روال زندگي اش را بر اساس همان كله پاچه صبح ، چلوكباب ظهر ، سيراب شيردان عصر و دل و قوه ي شب ادامه داد و همينكه شكمش سير و تنش سلامت باشد شكر خداي را گفت و زياده از اين نخواست ولي اين فقط يك بعد از شخصيت اوست . او بي ترديد چه آگاهانه و چه ناآگانه نقش پررنگ و انكار ناپذيري در سقوط دولت ملي مصدق و روي كار آمدن استبداد دارد و چه بسا اگر آن روز او به همراه دار و دسته اش توي خيابان ها نبودند يك دعوت عمومي از طرف مصدق مي توانست مردم را به خيابان ها ريخته و دولت كودتا را سرنگون كند . او اولين كسي در ادبيات سياسي ايران است كه علاوه بر خودكار و كاغذ ، چماق را هم روي ميز دولتيان گذاشت و پايه گذار ركني جديد در بناي معادلات سياسي – اجتماعي كشور گرديد كه به ظاهر از دل مردم برآمده و در واقع چاقوي دولتي در دست با قلدري و خودسري در حركاتي "همواره خودجوش! " آنچه را كه مي خواهند حال يا به شكل امتياز و يا به شكل باج از حكومت و مردم مي گيرند . جعفري شايد بي گناه ترين مجرم تمام آنچه كه مرتكب شد باشد ولي به هيچ وجه در آنچه كرده و ميكرده بي تقصير نيست . او شايد تحليل درستي از آنچه كه در پس پرده ي سياست مي گذشت نداشت ولي قطعا آگاهي كاملا روشني نسبت به رياكاري اهالي سياست داشت و من با اينكه هرگز قصد ندارم فرزند يك بقال عيالوار و متدين " گذر دباغ خانه " را به عنوان مقصر تمام آنچه كه در 3 دهه حضور چماق داران در خيابان هاي تهران پيش آمد معرفي كنم ولي در دادگاهي كه خودم و در نهان خانه ي ذهنم براي او تشكيل داده ام هرگز اجازه نخواهم داد كه او بار ديگر با ادبيات چاله ميداني اش " از متهم بودن  استعفا بدهد " و خود را از تمام آنچه كه پيش آمد و پيش آورد تبرئه كند حتي اگه تمام تاريخ شهادت بدهند كه كاشاني او را به خانه اش طلبيده و آهسته و در گوشي به او گفت : " آقاي جعفري ! برو و هرطور شده نذار اعليحضرت از ايران بره چون اگه تاج و تخت از دست بره عمامه ي ما هم از دست رفته ! ...."

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 13:41 | لینک