خودت باش! نه بيش ، نه كم

 

تنها می آید و می رود ، گمنام تر از آن است که رفتارش توجه کسی را جلب کند . شاید شما هم او را دیده باشید . پیاده یا سواره ، در یکی از پیاده روهای شهرتان یا سوار بر موتور یا تاکسی یا چه میدانم ، اصلا چه فرقی دارد ، او همه جا هست و هیچ جا نیست . مردی میانه بالا و لاغراندام با پوستی سبزه و چهره ی آفتاب سوخته که آرام آرام در سراشیب میانسالی به پیری گام بر می دارد و هر روز یک تار موی سپید به ته ریش و موهای جو گندمی اش اضافه می شود . نماز و غذایش در ماموریت ها مختصر است و در غیر آن غذایش اندک و عبادتش بسیار . اهل پرخوری ، بطالت و استراحت های طولانی نیست و آنگونه به زندگی سربازی اش خو گرفته که کار و تفریح و استراحتش همه و همه در یک کلمه خلاصه می شود : " مجاهدت " . خوابش سبک و آستانه ی هوشیاری اش بالاست ، انگار که به تجربه یا تمرین این توانایی را کسب کرده که گاه ساعتها و روزهای متمادی بی آنکه بخوابد خودش را در حالتی شبیه خلسه یا ریلکسیشن فرو برده و قوای تحلیل رفته اش را بازسازی کند . شیوه ی زندگی و سختی هایی که کشیده مانع از چاق شدنش می شود آنگونه که او در زمان بازنشستگی هم با وجود داشتن زخمها و جراحت های فراوانی که هر یک یادگار نبردی بزرگ یا ماموریتی خطیر است باز هم بدنی ورزیده و چالاک دارد و جوانی را می ماند که در عنفوان شباب به سر میبرد . با آنکه انسانی خوشرو و اغلب متبسم است اما تاثیر سالهای متمادی زندگی چریکی و تنوع اقلیم های متفاوتی که در آنها زیسته به قیافه اش یک گرفتگی و غم مردانه داده که چهره اش را جذاب تر و دوست داشتنی تر می کند . کمتر حرف میزند و بیشتر عمل می کند . سکوتش اغلب با نگاهی آرام آمیخته است که به اطرافیانش آرامش و اعتماد بنفس می دهد . کمتر پیش می آید در هنگام سخن گفتن به مخاطبش خیره شود غیر از مواقعی که بخواهد حسی یا اهمیت حرف یا فرمانی را با نگاهش نیز منتقل کند ، چشمانش را بیشتر به زمین می دوزد تا به اطراف . انسانی ساده رو ، ساده پوش ، ساده گو ، ساده زیست و ساده گیر که با وجود تمام سادگی های ذاتی اش به کابوسی برای آمریکا و یهودیت جهانی تبدیل شده است و او کسی نیست جز " ژنرال سلیمانی " غربی ها و سردار حاج قاسم سلیمانی خودمان ...

خطر کردن را دوست دارد ، او ذاتا از آن دست آدمهاست که باید به آنها " مرد ماموریت های غیرممکن " لقب داد . او حالا دیگر کهنه سربازی است که کارش را در حداقل زمان ممکن و با دقت و سرعتی بالا انجام می دهد .با آنکه بسیار محتاط و باهوش است ولی اصلا با ترس میانه ای ندارد و شجاعت و جسارت انجام هر ریسکی در هر موقعیت ویژه ای را دارد .در دنیای نظامی گری ، قاعده بر این است که افسران جزء گمنامند و با ارتقاء درجات اندک اندک بر شهرت آنان افزوده می شود ولی این کرمانی زاده ی سختکوش حتی این قاعده را نیز برهم زده و تازه وقتی که درجه ی سرلشگری اش را نصب کرد در هاله ای از گمنامی فرو رفت . این گمنامی البته از جنس غرق شدن و محو شدن در  پست و مقام دنیا نبود و قاسم که خود زمانی شاگرد بنا بود و برای این و آن خانه می ساخت حال بیش از نیمی از سال را زیر سقف آسمان و روی بستر زمین میخوابد . در توصیفش گمان نمی کنم بتوان زیباتر از این که مقام معظم رهبری فرمودند جمله ای گفت که : " خود شما هم که آقای سلیمانی باشید در نظر ما شهیدید ، شما شهید زنده هستید. بله، شما هم شهیدید. شما بار‌ها در میدان جنگ به شهادت رسیدید . خدای متعال می‌خواست عده ای زنده بمانند و برکاتشان برای کشورشان و دنیای اسلام ادامه پیدا کند."

او بی شک یکی از بزرگترین نوابغ نظامی تاریخ ایران و خاورمیانه است . " او به تنهایی میرود ، فتح می کند و بر می گردد " این توصیفی است که من از او دارم و کاش روزی برسد که حرفها طبقه بندی شده نباشند و راحتتر بتوان از آن چه او کرد گفت .او همواره با کمترین نفرات ، کمترین امکانات و در کمترین زمان ممکن می جنگد و پیروز میدان می شود و ازین جهت شیوه ای نوین در جنگها پایه گذاری نموده که در تمام دنیا منحصر بفرد بوده و مختص خود اوست . کم سراغ ندارم از آنچه همه می گفتند نشدنیست اما همینکه به اطراف نگاه کرده و جای حاج قاسم را خالی دیدند فهمیدند حاجی رفته تا آن نشدنی را شدنی کند و چه زود خبر فتح می رسد وقتی حاجی پای کار است . لبخند ملیح و قیافه ی معصومش اوج امنیت است ، وقتی می گوید "آمرلی سقوط نمی کند " یعنی سقوط نمی کند ، وقتی می گوید پای داعش به بغداد و کربلا و نجف نمی رسد یعنی نمی رسد ، وقتی می گوید دمشق می ماند یعنی می ماند . سر به زیر است و با هیاهو میانه ای ندارد ولی رگ آریایی اش که بجنبد چونان دماوند با آسمان هم سرشاخ می شود . او مرد فتح است ، اصلا او روایت فتح است ، شکست در کارش نیست . عراقی ها او را خوب می شناسند و چه خوب در موردش گفته اند که : "تا زمانی که پشتوانه او را نشناسید، نمی دانید چه قدرتی دارد، هیچ کسی نمی تواند با او بجنگد" . آری او ، حاج قاسم ، همان بچه شیعه ی خاکی و بی ادعای خودمان است که خود را سرباز کوچک وطن می داند و هم اوست که پهلوان پنبه های هالیودی و رمبو و راکی های کاغذی آمریکایی حتی از سایه اش نیز وحشت دارند و می گویند " او مانند قیصر هراس انگیز است..."

او خودش به تنهایی به اندازه ی همه کار می کند . اهل فرمان دادن های مرسوم نظامی نیست ، همواره پیشاپیش همه در خط مقدم میجنگد و تازه وقتی که سربازان از جنگ فارغ شده و می آسایند او پیاده راه می افتد و کسی باخبر نمی شود که به دنبال هدفی دیگر و فتحی دیگر مسیر کدامین نقطه ی دنیا را در پیش گرفته است . حتی سایه اش هم که باشی روزی چند بار گمش می کنی بس که بی صدا و بیخبر می آید و می رود . تعجبی ندارد اگر الان در سوریه باشد و فردا در عراق و روزی دیگر در هرکجا . طی الارض ندارد ولی هرجا که لازم باشد در همان لحظه آنجاست . او بدون هیچ محافظی به همه جا می رود و سازمان های جاسوسی و امنیتی دنیا وقتی که او ماموریتش را به پایان می رساند و به ایران بازمی گردد، از حضورش در بیخ گوششان خبردار می شوند ! . غربیان او را مرموزترین ، خطرناک ترین و پیچیده ترین نظامی دنیا لقب داده اند آنسان که جان مگوایر افسر سابق سازمان سیا در عراق می‌گوید " او قوی‌ترین مأمور مخفی در خاورمیانه است ... و هیچ‌کس او را نمی‌شناسد." البته اینهمه تعظیم توام با تعجب و ترس بی شک بیهوده نیست و بگذارید فقط یک نمونه از شیرین کاری های حاجی را برایتان بنویسم تا بدانید که چه عرق سردی بر پیشانی سران کاخ سفید نشست وقتی در یک صبح کاری این نامه با سربرگ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران روی میزکار وزیر دفاع آمریکا بود : "اگر لازم باشد از این هم نزدیک تر خواهیم شد.  امضا : قاسم سلیمانی فرمانده سپاه قدس جمهوری اسلامی ایران " ، و  فقط کسی که تشکیلات چندلایه ی سازمان پنتاگون را بداند و بداند که حتی برای راهیابی به داخل محوطه ی حیاطش از چه مجاری کنترل شده و امنیتی باید عبور کرد آنگاه خواهد دانست که راهیابی به اتاق وزیردفاع آمریکا و شبح وار آمدن و رفتن آنگونه که دیده نشوی یعنی چه!

روزگار ، دست برخی ها را گرفته و بالا می کشد . بعضی ها " نظرکرده " هستند . قاسم سلیمانی نظرکرده است . انگار روئین تن است ، تیرها به او اصابت نمی کنند . همه ی دنیا به او احترام می گذارند و چشم بسته باورش دارند از سید حسن نصرالله و مقامات سیاسی و قبیله ایه عراق گرفته تا سناتورهای آمریکا و نخست وزیر اسرئیل . با اینکه رسما و صراحتا طرح ترورش در کنگره ی آمریکا مطرح می شود و مارک گرچت به صراحت به نام سردار قاسم سلیمانی فرمانده سپاه قدس ایران اشاره نموده و تصریح می کند : "تکان بخورید… تلاش کنید او – قاسم سلیمانی - را بکشید " ولی حتی خواب شکار این بازمانده ی شیر نژاد ایرانی هم برای گاوچران های غرب وحشی یک رویای دور از دسترس است . آنها هنوز حقیرتر از آنند که در سرزمین شاهنامه و مینیاتور و یوزپلنگ عرض اندام کنند و برای بستن دستهای رستم زادگان ایرانی پا در رکاب کنند ، آنها در مواجهه با حاج قاسم ها فوق فوقش مانند یکی از مقامات بلندپایه ارتش امریکا بشوند و عاجزانه بگویند: "من اگر او را ببینم، خیلی ساده از او خواهم پرسید که از ما چه می‌خواهد؟! "
حاج قاسم شبیه کسی نیست و کسی شبیه او . شیوه ی کارش را هیچ کس به خوبی خودش نمی داند . هیچ کس مثل او از کرانه ی باختری رود اردن تا پستی و بلندی های غزه و جولان و حلب و تکریت و هرات و در یک کلام هیچ کس مثل او وجب به وجب خاورمیانه را مثل کف دستش بلد نیست و این خلاقیت و مهارت را ندارد که در کمتر از چند دقیقه در بحرانی ترین شرایط یک نقشه ی عملیاتی در ذهنش طراحی کرده یا نقشه ای را تغییر دهد تا یک نبرد باخته و نابرابر را به فتحی بزرگ تبدیل کند . آمریکا در عراق و اسرائیل در جنگهای 8 و 22 و 33 روزه و داعش در شام و عراق ضرب شستش را چشیده اند و خوب می دانند که باید این بخش از تاریخ تمدن را اصلاح کنند آنجا که شادمانه می نوشتند " عصر شمشیرزنان شکست ناپذیر شرقی به پایان رسیده است ".  او را که زمانی صدام در رادیو عراق مدام برایش خط و نشان می کشید و به مرگ تهدید می کرد حال کردها و شیعه و سنی عراق و فلسطین و لبنان و افغانستان به حدی دوست دارند که حتی یک تماس تلفنی اش برای پایان هر مخاصمه و تفرقه ای کافیست . زخمهای تنش را نشمرده ام و نیز قرص ها و داروهایی که میخورد تا با دردها و آثار شیمیایی بدن نحیفش بجنگد تا سرپا بماند ، ستاره های روی دوشش را هم نمی شمارم که این فوق ستاره ی بی ادعا را چه حاجت به ستاره های حلبی ، اما خالی از لطف نیست اگر جمله ای از خود او حسن ختام این نوشته ام باشد . جمله ای که در سال 2008به صورت پیامک تلفنی برای ژنرال پترائوس (مدیرکنونی سازمان سیا ) که در آن زمان به عنوان فرمانده ی نظامی نیروهای آمریکا در عراق بود فرستاد و در آن خود را اینگونه معرفی کرد : "  ژنرال پترائوس! شما باید مرا بشناسی، من قاسم سلیمانی هستم، کسی که سیاست‌های ایران را در عراق، لبنان، غزه و افغانستان تدوین می‌کند...."

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 17:11 | لینک  | 

 

کس را به وهم نیز فراچنگ نیاید آنچه را که تو والامقام روزی هزار مره از آن دامن می تکاندی تا مباد آنکه گردش روزگار ، غباری از خاکروبه ی دنیا بر عصمت آن "نازنین عبا" بنشاند که تو طلایه دار آن دسته از اعدادی که از یک تا چهارده هر یک نازنین تر از دیگری انگشت روزگار هم کفاف شمردنتان را نداده است . تورا که عرش منبر شده کجا کرسی غصب توانند کرد ناشایست مردمی که از هر ناخلفی خلیفه ساختند تا به حکم غریزه ثابت کنند که کفتارها به امارت شیر گردن نمی نهند . بگذار دستت تا قیامت بر فراز کنگره ی عرش بالا بماند که در کنار این آبگیرهای پست حتی اگر هزار پالان شتر هم بر روی هم بگذارند باز هم دیده نخواهی شد به چشم قبایلی که از ترس برق ذوالفقارت مسلمان شده اند . روزت مبارک مولا...

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 19:27 | لینک 

 

هواي دلت كه ابري باشه ، بي هوا دلت هواي هر چيزي ميكنه حتي كلاس اول دبستان و صف هاي نامرتب قد و نيم قد روز اول مدرسه ، هواي بچه هايي كه بهونه ي ماماناشونو مي گرفتن و خانوم ناظم هاي كه با لبخندهاي تصنعي به زور سعي مي كردن تا مهربون به نظر برسن . هواي خط كش هاي بلند چوبي و شلنگ و تركه و فلك و حاجي فيروز شدن و هو شدن سر صف ؛ هواي جدول ضرب و تشديدهايي كه بابت فراموش کردن هر كدومش نيم نمره از املاء مون كم مي شد ؛ هواي شلوارهايي كه هميشه ي خدا سر زانوهاش نخ كش و پاره بود و خوراكي هايي كه توي زنگ هاي تفريح دور از چشم همكلاسيامون گاز مي زديم ، هواي همه ي روزهايي كه با تموم تلخياشون هنوزم كه هنوزه شيرين ترين روزهاي عمرمون هستن و شايد هم خواهند بود .  اول پاييز ، " بوي ماه مهر ، ماه مهربان ، بوي ماه مدرسه ، بوي بازي هاي راه مدرسه "...و نيمكت هايي كه همه مون روش روياي صندلي خلباني و ميز پزشكي مي ديديم و امروز در هرجا و هر موقعيتي كه باشيم باز هم دلمون براي همون نيمكت هاي چوبي پر از كنده كاري هاي تقلب و يادگاري تنگ ميشه . براي خط كش هايي كه پشت مديرا قايم ميشد تا ناغافل روي تن و بدن بچه هاي بازيگوش فرود بياد ، براي شرشره ها و فانوسک و كاغذ رنگي هاي جشن هاي دهه ي فجر ، براي گروه سرود كلاسمون كه آرزو به دلمون موند يه بار با آهنگ زنده تمرين و اجرا كنيم ، براي قرآن خوندن سر صف و دعا و ورزش صبحگاهي ، براي بخاري هاي نفتي و آقاي تقي زاده ، خانوم جغتايي ، خانوم غديري ، كتاب داستان هايي كه به شاگرداي ممتاز جايزه مي دادن ....براي كودكي ، براي معصوميت ، براي ياران دبستاني ... ياد ياران دبستاني افتادم و چقد به مخم فشار آوردم تا اسم تك تكشون يادم بياد . شايد اسم چند نفرشون از قلم افتاده باشه اما چيزي ازون همه سادگي و دوست داشتن هاي كودكانه كم نميكنه اين ليست حضور و غياب كه مبصر قديمي كلاس اول الف دبستان استاد شهريار براي ياران دبستانيش آماده كرده . دوستتون دارم بچه ها ، هرجا كه هستين .

آموزگار : خانوم زهرا كيميا

طبق معمول چون خانوم ها مقدم هستن اول اسم دختراي كلاسو ميارم  :

خانوما : زهرا طاهري - انسيه مرادي – ليلا تقي نژاد – رقيه صادقي – سهيلا عليزاده – مريم محمدی – هاجر هاتفي – طاهره صفري – ساحره فيضي –  معصومه دولت آبادي – زهرا كردمصطفي – ليلا حيدري

پسرا : خودم - علي كرماني ( فوت شده ) – سيد مهدي اسماعيل نژاد (فوت شده ) – سيد مهدي عابديني– مرتضي قلندري – علي منقبتي– سيد رضا اسماعيل نژاد - محمد فيضي – مرتضي محمدزاده – اكبر تقي نژاد – حميدرضا كفاش– باقر ايوبي - حسن نوري – حسين عليزاده - رضا محمدزاده – مرتضي حسيني - جواد هاتفي - رضا فرخي

يادش بخير صورت هايي كه هنوز بدون آرايش و ريش و سبيل بودن ولي به جاش لبخندهاشون  معصوميتي داشت كه صفاش به عالمي مي ارزيد . شايد يكي 2 تا اسم جا مونده باشه كه هر وقت يادم اومد مينويسم اينجا .اگه احیانا یکی از بچه های کلاسمون گذرش اینطرفا افتاد خوشحال میشم حضورشو اعلام کنه واينكه : بزرگترين اشتباه زندگي ام اين بود كه كودكي هايم را در تقلاي بزرگ شدن گم كردم .

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 19:33 | لینک 

 

مريدي ، شيخ را ديد – عليه الرحمه – در خواب ، كه با 2 بال از آنگونه كه مرغان دارند در آسمان بهشت طيران كردي و گرداگردش حوريان هر يك به جلوه اي و مقامي ! ، پس مريد كه ارادتش در حق شيخ زيادت شده بود پير را ندا در داد : " يا شيخ ! اين درجات به پاداش كدامين حسنات يافته اي ؟! " ، گفت : " هان ! هيچ مگوي كه بيش نمانده بود تا از قلت طاعت و كثرت معصيت هلاك گردم كه لطف باريتعالي – جل و اعلي – مرا در گرفت و از آنچه در تمام عمر كرده بودم يكيش به كار آمد و اين طبقات به آن درجات يافته ام !" مريد انگشت حيرت در كان و با چشماني گرد و دهاني از تعجب وا مانده ، واحيرتا گفت و آستين شيخ بگرفت و استغاثه در داد :  يا شيخ ! رهايت نكنم تا آنكه بگويي آن كدامين عمل بود كه اينگونه ات مستحق قرب حق تعالي گردانيد و مثقالش در ترازوي كردگار بدين ميزان ارزيد كه من نيز زين پس آن كنم كه تو كردي !!! شيخ را آب در ديده پديد آمد و در مريد نظر فرموده و ناليد : " حيرت !" ؛ مريد عرض كرد : " جان ؟!" ؛ شيخ با تندي عتاب كرد : " كوفت!!! عرض كردم حيرت !" . مريد كه همچنان مثل وزغ در شيخ خيره مانده و پي به مقصودش نبرده بود آستين را رها كرده و دامن شيخ بگرفته و زارتر از قبل بناليد : " د گلابي زود باش قشنگ مث آدم جواب بده الان از خواب بيدار ميشما ! ميگم چه كلكي سوار كردي اينجا اينجور تحويلت ميگيرن شغال؟!!! " . شيخ چون نيك در مريد نگريست به صرافت دريافت كه اينبار اگر بپيچاند بعيد نيست كه چك و لگدي شود پس مرواريد اشك در صدف ديدگان بگردانيد و نالان همي گفت : " فرزند ! همانا بدان كه صوفي را مقام كامل در حيرت است و عارف تا از وادي حيرت سفر نكند خود صوفي نباشد تا چه رسد به آنكه دعوي فنافي الله يا زبانم لال هاله ي نور كند ! و 7 شهر عشق نيز تماما لاف و بازيچه است و شهر يكي باشد و آنهم شهر حيرت است و من اين معني را آنگاه فهم كردم كه از ناسوت به لاهوت و از خاك به افلاك درآمدم ! " . مريد كه كماكان چونان گوساله اي كه علف تلخ خورده باشد كف به دهان آورده و در شيخ خيره مانده بود سري جنباند و با بيتابي گفت : " خب ! جون بكن ! بقيه ش! " ؛  و شيخ ادامه داد : " و من خويشتن نيز اين جایگاه رفیع بدان سبب يافتم كه شنيدم محمود احمدي نژاد با آنهمه گندكاري و سرپيچي هاي مكرر از دستورات رهبري به عيادت رهبر رفت ولي سيدمحمد خاتمي را با آن شخصيت متين و صبور نگذاشتند به عيادتش برود پس متحير شدم و در اين حيرت به چنان مرتبه ای رسيدم كه بيش نمانده بود تا به مقام از ملائكه در گذرم و به جايگاه اصفيا و انبيا  و بلكم بالاتر برسم كه شاعر فرموده است : رسد آدمي به جايي كه به جز خدا نبيند ! و تو نيز از قول من مريدان را بگوی كه اگر موقفی چون من خواهيد حيرت كنيد كه الحمدالله در اين مملكت اسباب حيرت كم نيست !!!" ؛ و مريد چون اين شنيد گريبان دريد و نعره ها از جگر برآورد و سر به بيابان نهاد و هنوز هم كه هنوز است تلاش هاي ماموران هلال احمر و سگ هاي مرده و زنده ياب براي يافتنش بي نتيجه مانده است .   

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 16:2 | لینک 

 

۱۰ گروه از دخترا هستن که نباید باهاشون ازدواج کرد . البته این جدول مثل جدول مرحوم مندلیف ، قابلیت کشف عناصر بیشتری هم داره فلذا من انتهای این جدولو نمی بندم چون معتقدم تا بی نهایت قابل امتداده ! بنا بر این اگه به دختری رسیدین که جزو این ۱۰ گروه نبود بنا بر احتیاط واجب ، فرض بر این بذارین که اون هم مناسب ازدواج نیست و بجای اینکه بگیرینش و خودتو بدبخت کنین فقط اسمشو در این بلک لیست ثبت کنید و کماکان از به دنیا اومدنتون لذت ببرید ! به امید روزی که این جدول به ۱۳۵۶۹۸ گروه ارتقا پیدا کنه....

و اما 10 طايفه اي كه از نظر من نبايد باهاشون ازدواج كرد :

1-دمدمي مزاج  

 از هواي فروردين غير قابل پيش بيني تره! تا تقي به توقي میخوره براي هميشه میره و باز دوباره فرداش خواب نما میشه و بر میگرده!!! امروز عاشقه ، فردا فارغ . جالب اینجاست که خانوم خانوما چنان مدعی و فاتحانه برمیگرده که انگار نادر از فتح کرنال برگشته ! از نظر اینا همیشه تو مقصری ،  همیشه تو نامردی ، ایییییش اصلا تو لیاقتشو نداری و اینا ! باشه بابا اصلا ما بد ، شما لطف کن دیگه واسه همیشه برو کنار بذا باد بیاد ! حافظ در مورد اينجور آدما گفته " تكيه بر عهد تو و باد صبا نتوان كرد "

2- عافيت طلب

ديگه خود داني ديگه ! توي اين دوستي هرچي سود باشه ۷۰ به ۳۰ (به نفع اون !) بايد بينتون تقسيم بشه اما اگه ضرري باشه جنابعالي بايد زحمت بكشي تنهايي تاوانشو بدي . خانوم ميفرمان : من كاري به هيچي ندارم و 50 تا خواستگار مثل تو توي آب نمك خوابوندم ! راضي كردن من با خودت ، راضي كردن خانوادت با خودت ، راضي كردن خانوادم با خودت ، عاشق كردن من با خودت ، عاشق موندن تو با خودت ، كنار اومدن با جواب منفي خانوادم با خودت ، كلا همه چي به پاي خودت ، حالا اگه تونستي از اين هفت خوان رستم به تنهايي بگذري من با كلي طاقچه بالا گذاشتن و قطار كردن شرط و شروط و مهريه ي بالا و شروط ضمن عقد ، منت میذارم سرت و زنت ميشم و اگه هم نتونستي كه فداي سرم ، "چيزي كه زياده خره ، بابام برام ميخره ! " ، زن هركي كه شرايطشو داشت ميشم ! ترشت نكنه مادموزل؟! چي خوردي انقده بلا شدي؟! گفتيم عشقو از چشامون بخون ، نگفتيم كه ببين روي پيشونيم چي نوشته!!!

3-ترسو

اينا خب معلومن ديگه ! ليوانشون هيچ وقت نيمه پر نداره . هميشه ي خدا بدبينانه ترين و احمقانه ترین احتمالاتو در نظر مي گيرن و دنيا براشون مثل يه فيلم ترسناكه كه حتي اگه يه فرشته هم ببينن خيال ميكنن يه ديو تغيير شكل داده ديدن ! اين بدبختها رو زياد اذيتشون نكنين چون همين فلاكت خودشون بسشونه! اگه بابام نذاره ؟ اگه خانوادم مخالفت كنن ؟ اگه تو بعدا دوسم نداشته باشي ؟ اگه ، اگه ، اگه و الي آخر . اينا ازون دسته آدمان كه آخرش از ترس مرگ ، خودكشي ميكنن! اگه توي زندگيتون به همچين آدمايي رسيدين اون بالا در منتهي عليه سمت راست صفحه تون يه ضربدر داره ! بلافاصله اون ضربدرو بزنين و دم تونو بذارین روی کولتون و دیگه اگه کلاه تونم اونورا افتاد بر نگردین که بردارین!

4- خودشيفته و خيالباف

كلا فدام بشه الهي ! يه آينه گرفته توي دستش مدام قربون صدقه خودش ميره ! تا مدرک نداره به خوشگلیش مینازه ، همینکه یه کاغذ پاره دادن دستش خیال میکنه مادام کوری شده و تخم اتم و صاب اتمو با هم شکافته !!! پست ميذاره مي نويسه " آخه خدايا اينهمه خوشگلي و زيبايي و مدرك تحصيلي و هيكل ناز و ثروت بابام به چه دردم ميخوره وقتي يكيو ندارم باهاش درد دل كنم!!!" بابا بي خيال تورو خدا ! باور کن مش غلامحسين با يابوي سياه هم نمياد سراغت چه رسد به شواليه روياهات با اسب سفيد ! شخصیت خودتو تا حد يه عروسك ويتريني تنزل نده وگرنه فقط كسايي ميان سراغت كه قصدشون فقط بازي كردن با توئه.

5-دورو و تنوع طلب

من در عجبم اينا واسه چي اسكار نمي گيرن وقتي انقد قشنگ نقش بازي ميكنن . جلوت واسه تو غش ميكنن ، پشت سرت واسه هزار نفر ديگه . اصغر فرهادي رو با جدايي نادر از سيمينش قشنگ تاكرده گذاشته توي جيبش! صبح با يكي ميره كوه ، ظهر با يكي ديگه نهار ميخوره ، عصر با يكي ميره سينما ، غروب توي پارك دستش توي دست يكي ديگه س ، شب با يكي ديگه توي شهر بازي قرار ميذاره ، قبل از خواب با يكي ديگه اس ام اس بازي ميكه ، شب خواب یکی دیگه رو می بینه و صبح با خیال یکی دیگه از خواب پا میشه ! . کلا معتقده : " خودم تنهایی از پس همه بر میام!!!"  . ای بترکی تو ! دریای خزر با اون عظمتش فوقش آب ۱۰ تا رودخونه میره توش ! ،  چته بابا از قرچک ورامین تا اوشون فشم هر کیو دیدی میخوای بهش پا بدی ؟!!! به اينا بايد گفت : با خود كج و با ما كج و با خلق خدا كج !      آخر قدمي راست بنه اي همه جا كج!

6-عقده اي و منحرف

مريضه ديگه ! خدا شفاش بده ! يا ساديسم داره و از آزار دادن ديگران لذت ميبره ، يا مازوخيسم داره و از آزار دادن خودش لذت ميبره . خودکم بینه ، خود بزرگ بینه ، منحرفه ، چه میدونم هر مرضی که داره خدا ایشالا شفاش بده اما تو مريض داري نكن و خودتو پابند اينجور آدما نكن . اگه ديدي طرفت وسواس زيادي داره ، بدبين و شكاك و بد دهنه، انحراف يا عادات زشت اخلاقي داره ، معتاده ، هوسبازه و غیره ، لطفا حس سوپرمن بودنت گل نكنه كه خيال كني تو بايد ناجي اون بشي . مگه خودش بابا و ننه و بزرگتر و وكيل و وصي نداره ؟! از اینجور آدما به سرعت فرار کن و تا بهت نگفتم نایست !!!

7-داغدار!

كور كه نيستي ! خب مي بيني يارو 6 دونگ حواسش پيش نامزد يا عشق سابقشه ديگه ، خب ازش بكش بيرون ! ، چيه هي ميري دور و برش موس موس ميكني؟! بخدا اين برات زن زندگي نميشه ها! اینو اگه با اين حالش بگيريش بايد اسم دوس پسر سابق خانومو بذاري روي پسرت و کلا با این مساله کنار بیای که گاهی اشتباهی بجای هوشنگ ،  کامبیز صدات کنه ! زياد سعي نكن حاليش كني كه از عشق اولش سرتري ، يه شمع براش روشن كن و ازون مجلس ختم بزن بيرون ! بذا تا قيامت بشينه واسه كسي كه بهش نارو زده عزاداري كنه و "بيا برگرد خونه بخونه! " ، چكار داري لياقتش بيشتر از اون بوده يا نه ، "خلايق هرچه لايق " واسه اینجور آدماست ديگه !

8-ولخرج و ظاهربين

حالا تو اگه ازش خوشت اومده خب برو واسه نیم ساعتی که مادموزل افتخار میده باهات قدم میزنه انگشتر طلا و شلوار جین ترک براش بخر ، ما که بخیل نیستیم اما بخدا اين اسپانسر ميخواد نه شوهر ! عابر بانكش كه نيستي اخوي ! اينو از همين الان تا نبریش نوک برج میلاد ، بستني های جای دیگه از گلوش پایین نمیره ، بابا به خودت رحم کن ! راستی گفتی اون پسر همسایه تون که باباش خرپوله و پورشه سوار میشه اسمش چی بود؟!!!

9- آدماي خاص

خانوم محترم! باشه قبول اصلا شما شمس تبريزي هستي و روح اشو روزي 3 بار در كالبدت حلول ميكنه اما من چه گناهي كردم كه بلد نيستم بفهمم مثلا اون گربه اي كه الان نشسته روي ديوار داره به چي فكر ميكنه؟!!!  حالا ساز میزنی ، نقاشی ، بازیگری ، هرچی هستی خب باش اما خانوم این کوکو سبزی ما چی شد ؟! مورد داشتيم كه دوماد بيچاره توی ماه عسل 3 روز و 3 شب هر شعر و تصنيف و قصه اي بلد بود براي قانع کردن روح وحشی عروس خانوم خل و چل که معتقد بود الهه ی ونوس در کالبدش حلول کرده خوند ولي حاج خانوم متقاعد نشد كه نشد ! آخرشم با اين بهانه كه تو اون مردي نيستي كه بتوني الهه ی عشقی که در وجودم پنهان شده رو رام و تصاحب كني پا شد از اتاق اومد بيرون و دوماد فلک زده رو با يك دنيا خماري تنها گذاشت ! ...یه چوب دم دست نیست من بزنم دست و پای این آدم به دور رو قلم کنم؟!

10- بي ايمان و بي قيد

حالا نه اينكه نمازشب و زيارت عاشوراش ترك نشه . نه شورش خوبه نه بي نمك . منظورم اينه كه لااقل به يه اصولي توي زندگيش پايبند باشه . تازگيا مد شده كلا لباسش از سر تا پا 20 سانتيمتر پارچه هم نیست و به هركي ميرسه دست و روبوسي و رقص و... وقتي هم بهش میگی ،  میگه " دل باید پاك باشه !" بابا ! اینجور که تو رفتار می کنی و خودتو بهش میمالی از مراحل س ک س ظاهرا فقط دخول صورت نمی گیره !!! خب بیا قشنگ برو باهاش بخواب و خیال خودت و و بقیه رو راحت کن دیگه ! ، آخه دختر خوب ! با اون ناز و عشوه و قر و اطواري كه تو ميريزي آدم هربار كه تورو مي بينه بعدش بايد بره غسل جنابت كنه ! يعني چي كه دل بايد پاك باشه ؟ تورو خدا يا خودتو خر فرض نكن يا مارو . آره حق با شماست ، دل بايد پاك باشه اما تورو جون جدت طوري لباس بپوش كه وقتي راه ميري " همچی همچینت " دل مارو آب نكنه. نميگم چادر سر كن ، ميگم عفت داشته باش.  

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 19:12 | لینک 

 

سگان صهيونيست باز هم در مقابل شيران مقاومت ، دم بر زمين زدند . چندين دهه از آغازين روزي كه روباه هاي يهود با توهم تشكيل اسرائيل بزرگ (از نيل تا فرات !) تمام اقوام آواره ي يهودي را از سرتاسر دنيا به فلسطين فرا خواندند مي گذرد . دهه هايي كه با سرعت پرتاب فلاخن و سنگ و به طعم خون و باروت بر مردم بي دفاع فلسطين گذشت . كشتارهاي ددمنشانه اي  نظير نسل كشي صبرا و شتيلا كه شايد در برابر همه ي آنچه كه در اين سالها بر زنان و كودكان اردوگاه نشين فلسطيني رفته است يكي از هزاران باشد . تمام زخم هايي كه خاطره ي مقاومت در ياد دارد اما از لوله هاي تفنگ اسرائيليان شليك نشده كه گاهي كشنده ترين و عميق ترين زخمهايش را از نيش قلم و زبان عده اي " نا آشنا با درد " خورده است . كساني كه با تفكيك انسانيت به عرب و عجم ، خواسته اند وجدان نداشته ي خود را حتي از انديشيدن به فاجعه اي كه هر روز و شب در جغرافيايي نزديك در حال مكرر شدن است راحت كنند غافل از اينكه آن گرگ اگر آن پوستين بدرد به اين پوست نيز رحم نخواهد كرد .  البته چه توقع مي توان داشت از كساني كه جنگ و بيرحمي دشمن را به چشم نديده اند و نمي دانند جنون آدم كشي در مرداني كه به بوي خون انس گرفته اند تا چه اندازه مي باشد .

اسرائيل باز هم بدون اينكه بتواند حتي يك وجب از غرور و رشادت مقاومت را تصرف كند پا پس نهاد و به لانه ي خويش بازگشت اما اين رفت و آمدها ديگر به اين آساني و ارزاني برايش رقم نخواهد خورد . موشك هاي مقاومت اگر تا كنون فقط از غزه شليك مي شد و گردان هاي "قسام " خواب راحت را از چشمان تل آويو نشينان ربوده بودند اينك گردان هاي جديد مقاومت در كرانه ي باختري و ساير مناطق اشغالي هم تشكيل شده است و جوانهايي كه مرگ در راه وطن و آزادي را باور كرده اند هم اينك گرداگرد شهرك هاي يهودي نشين در حال آموزش و تمرين هستند . عصر سنگ به پايان رسيده و حال اين موشك ها خواهند بود كه از نسلي به نسلي جديدتر، شراره هاي خشم قومي به جان آمده را به جان اسرائيل فرو خواهد ريخت و دير نيست روزي كه معجزه ي عصاي مقاومت ، مارهاي پوشالي صهيونيست را براي هميشه فرو ببلعد . دولت غاصب و كثيف اسرائيل بايد از بين برود . تاريخ 30 ساله ي پيش رو را هر كسي كه بنويسد ناگزير از نوشتن اين حقيقت خواهد بود كه : " ما اسرائيل را زير پا له مي كنيم " و آنچنان جهنمي در زمين و آسمان براي اسرائيل مي سازيم تا مرگ بر اسرائيل از شعار به عمل تبديل شود .

متن زير در مورد قوم يهود را چند سال قبل در يكي از وب هايم نوشته بودم . شايد خواندنش براي دوستان جديدتر و بازخواني اش براي قديمي ترها خالي از لطف نباشد....

خانه به دوشان تاريخ

عبریها اصلا از نژاد سامی هستند که در نواحی شمالی عربستان پرورش یافته و قرنها درآن دشت بی کران متحّرک بودند و کوچ نشینی می کردند. آنان در صحراهای عریض و وسیع آن سرزمین، هرجا که اندک آب و گیاهی بود خیمه زده و سپس ازآنجا مهاجرت می کردند. آنان قبایل متفرقی بودند که هرقبیله رئیس خودش را داشت. شیوه ی زندگی این شبانان باستانی همان است که در زندگی اعراب هم عصر با ظهور پیامبر اسلام می توان دید در واقع اعراب حجاز اگرچه عبری نبودند ولی در شیوه زندگی همچنان به همان سنتی که بیش از هزار سال قبل عبریهای ساکن آن نواحی به آن رفتار می کردند وفادار مانده بودند. عبریها، نخست مانند بسیاری از اقوام دیگر قوای طبیعی و ارواح را می پرستیدند که این "الهه های متعدد"  بعدها به یک "الاه" تبدیل شد و به توحید منجر گشت. عبریان اعتقاد داشتند که ارواح نامرئی و قوای غیبی درجهان وجود دارند که آنها را در شکل مفرد به صورت"ال" و درشکل جمع به صورت"الیم" یا"الوهیم" نشان می دادند که به خدایان کوچک و بزرگ اطلاق می شد، این کلمه و اعتقاد بعدها به یک خدای بزرگ اطلاق شد و به صورت(الاه)درآمد که به معنی مجموع تمام خدایان و قدرتی برتر شامل تمام قدرتها و نیروهای غیبی بود.

در حدود بیست قرن قبل از میلاد،عشیره ها و قبیله های کوچک و بزرگ عبری، آرام آرام چراگاههای نخستین خود را ترک کرده و به همراه احشام خود وارد سرزمین پادشاهی بابل شدند. آنان به قهروغضب از بابل بیرون رانده شدند و سالهای سال در بیابانها سرگردان بودند تا اینکه سرانجام به سرزمین مصر رسیدند و در آنجا پناهنده شدند. آنان قریب به پانصد سال در مصر بودند تا اینکه قوم یغماگر و راهزن"هیگزوس" بر مصر دست یافتند و عبریهای ساکن مصر برای اینکه مصر را هم از دست ندهند و دوباره به دربه دری و خانه به دوشی مبتلا نگردند با هیگزوس ها کنار آمدند و با نوعی مصالحه و سازش توأم با اظهار بندگی توانستند در اماکن و چراگاههای خود بمانند. این سیاست آنها اگرچه در کوتاه مدت فوایدی هم برایشان داشت ولی بذر کینه و عداوت آنها را در دل صاحبان اصلی مصر، یعنی مصریان کاشت. عاقبت مصریان پس از کشمکشهای بسیار توانستند مهاجمان غارتگر هیگزوس را از مصر بیرون کنند و بار دیگر حکومت و قدرت را در مملکت خویش بدست بگیرند ولی این تمام کاری نبود که مصریان سعی در انجامش داشتند. آنان اینک کاری مهمتر را درپیش روی داشتند و آن بیرون کردن مهمانان خائنی بود که نمک خورده و نمکدان شکسته بودند. پس دیگر شفقت و مدارا را نسبت به این مهمانان قدیمی کنار گذاشته و تا آنجا که می توانستند بر آنان سخت گرفتند. مصریان عبریها را تا حد غلامی و بندگی خود تنزل داده و به کارهای سخت و طاقت فرسا نظیر ساختمان سازی و راه سازی و باغبانی و... گماشتند و بدین ترتیب دوران زندگی خفّت بار عبریان در مصر آغاز شد. آنان نه تنها تملکی بر جان و مال خویش نداشتند بلکه زن و کودک آنها نیز به بردگی و کنیزی مصریان گرفته می شد و تنها حقوقی که این اربابان سختگیر برای بردگان درمانده خویش قائل بودند حق نفس کشیدن در خاک مصر بود. اين همان زماني است كه در تورات و قرآن به عنوان عصر ظهور موسي و حكمراني فرعون از آن ياد شده است . اينكه آيا به واقع كسي به نام موسي وجود داشته يا خير بحث گسترده اي است كه بايد در مجالي مناسب به صورت تخصصي تر و موشكافانه تر در مورد آن بحث كرد ولي آنچه اكنون مي توان گفت اين است كه "موسي " يا " موسه " برگرداني از " موشه " ( به معناي : از آب گرفته شده ) مي باشد كه در اساطير كهن مصري به برخي از خدايان نظير " آمون" اطلاق مي شد و به احتمال فراوان عبريها با تغيير اين افسانه ي كهن ، افسانه اي جديد با قهرماني جديد به نام موسي براي خود خلق كردند . در آينده در اين مورد بيشتر و موشكافانه تر خواهم نوشت . گذشته از تمام اين بحثها آنچه در افسانه هاي قرآني و توراتي آمده اينگونه است  كه مقارن با همين  زمانها و درست در لحظه اوج این سخت گیریها بود که جوانی از بنی اسرائیل که برحسب تصادف در دربار مصر پرورده شده بود ظهور کرد و توانست با زحمات فراوان، آن قوم حقیر شده را از بندگی مصریان نجات داده و آنان را با عبور دادن از بیابانهای طاقت فرسا به سرزمین موعود برساند. ارض موعود یا همان سرزمینی که بنی اسرائیل برای رسیدن به آن، سالهای سال در بیابانها سرگردان بودند جایی نبود جز سرزمین فلسطین کنونی که درآن زمان اقوام "فی لیستو" یا" فی لیستر"( كه بعدها آن اقوام و سرزمين شان با نام فلسطين ناميده شدند ) درآن ساکن بودند."فی لیسترها" قوم کوچکی بودند که از وطن اصلی خود یعنی جزیره کرت در دریای مدیترانه رانده شده و به این ناحیه آمده بودند. در قسمتهای دیگر فلسطین هم اقوامی سامی به نام کنعانیان ساکن بودند. یهودیان توانستند با زحمت فراوان در برخی نقاط صعب و کوهستانی فلسطین که مورد توجه فی لیسترها و وکنعانیان نبود ساکن شده وبرای خویش شهرهایی بسازند. آنهامعبد بزرگی در شهر" ژوروزالم" (اورشليم - بیت المقدس امروزی) ساختند که به معنی(خانه صلح) است.

به طور کلی برای عبریها نمی توان وطن خاصی را در نظر گرفت آنها همواره در میان سرزمینهای جنوبی عربستان و سرزمینهای بین النهرین تا سوریه و فلسطین و مصر در حرکت و مهاجرت بودند و اغلب آنها را در تاریخ می توان به صورت قوم بی دفاعی دید که گاه از ظلم پادشاهی به پادشاه دیگر پناهنده می شدند و گاه از جور دوستی به دوست دیگر می گریختند.این آوارگان همیشگی تاریخ، هرگز منشاء خدمتی بزرگ و یا مصدر حرکتی مثال زدنی در تاریخ نبودند و تنها چیزی که باعث شده آنهمه پراکندگی و سرگردانی باعث انقراض کامل آنان نگردد ایمان و اعتقاد محکمشان به کتاب آسمانی شان تورات بوده است. آنان پس از اینکه بخت النصر امپراطور بابلی، کشور کوچکشان را ویران کرد و شهر اورشلیم پایتخت آنان را با مجسمه ی هیکل (مجسمه ي داود)که نماد همبستگی آنان بودبه آتش کشید دریافتند که شاید تا چند سال دیگر نامی و اثری از یهود برجا نماند.زیرا بسیاری ازمردانشان از دم تیغ گذرانده شده بودند و زنان و کودکانشان نیز برای اسارت و بردگی به بابل برده شده بودند و این قوم پراکنده، در آن زمان از هر زمان دیگری پراکنده تر شده بود ولی هنوز یک چیز وجود داشت که می توانست تمام یهودیان دنیا را در هر کجا و در هر وضعیتی که بودند به هم پیوند دهد و باعث شود که هویت خود را از دست ندهند و این چیزی نبود بجز تعالیمی که از انبیاء بنی اسرائیل برجای مانده بود. پس آنان به سرعت و به شیوه های گوناگون به ترویج اعتقادات خود و آموزش فرزندانشان با تعالیم اجدادی شان پرداختند این شیوه ی زیرکانه و موثر که تا آن روزگار به فکر هیچ قوم و ملت شکست خورده ای نرسیده بود باعث شد که یهودیان از انقراضی حتمی و زوالی قریب الوقوع نجات پیدا کنند. یهودیان که تا آن زمان، توجه چندانی به کتب آسمانی و تعالیم پیامبران خود نداشتند به یکباره تنها رمز ماندگاری خویش را در تمسک به شعائر دینی خویش دیدند پس تا پای جان در حفظ و ترویج مرام خود کوشیدند و با حفظ و نشر معتقدات خویش، هم جمعیت پراکنده و رو به زوال خود را از نابودی کامل نجات دادند و هم با تحت تاثیر قراردادن سایر فرهنگها و ادیان، به نوعی باورها و اعتقادات خود را وارد سایر ادیان و فرهنگها نمودند به شکلی که امروزه تقریبا هیچ فرهنگ و دین قابل توجه و پرطرفداری را نمی توان یافت که بخشهایی از اعتقادات یهود را به عنوان باوری دینی یا فرهنگی نپذیرفته باشد. داشتن دینی پویا که در رأس آن خدایی قادر و متعال قرار داشت و همچنین اعتقاد به ظهور یک منجی از بنی اسرائیل که قرار بود سرانجام روزی به همه ی در به دری ها ی آنان پایان دهد تحمل دوران سخت و طاقت فرسای اسارت و بردگی را برای پیروان این دین ساده تر می کرد هرچندکه آنان بعدها به همین اعتقادات خود نیز پشت کرده و بسياري از اعتقاداتشان را بنا به برخي اقتضائات تغيير داده يا به كلي حذف كردند .

در مورد يهود و يهوديت همين بس كه بدانيد پايه گذار و باني بسياري از انحرافات و بدعت ها و تباهي هاي اجتماعي و اخلاقي بشري در طول تاريخ بوده اند تا آنجا كه به عنوان نخستين طايفه از بشريت متمدن ، عمل شنيع لواط را بين خود مرسوم ساخته ( قوم لوط در قديم و لواط در تشكيلات فراماسونري در عصر جديد) و نيز زنا و فاحشگي را به صورت امري متداول حتي در كتاب مقدس خود ذكر كرده اند ( زناي داود با زن شوهردار – زناي يعقوب با عروس خود – زناي لوط با دختران خود و غيره ) و نيز ربا و برده داري و ترويج حس ناسيوناليست و دشمن شمردن تمام اقوام غيريهودي . نخستين شكاكان و ملحدان تاريخ از ميان يهودياني نظير اراسموس و اسپينوزا و غيره ظهور كرده اند و نخستين تفكرات اومانيستي و سكولار در آغاز از سوي پيشاهنگان يهودي مطرح و ترويج شد و تمام آنچه كه تحت عنوان شعار خداستيزي و " خدا مرده است " از گلوي فلاسفه ي عصر مدرن شنيده شد براي اولين بار در معابد و كنيسه هاي يهودي زمزمه شد . از صنعت سكس و پورنو تا قاچاق انسان و اسلحه و مواد مخدر ، از فرقه سازي و تاسيس تشكيلات شيطان پرستي و فراماسونري گرفته تا تشكيل شبكه هاي جاسوسي و معاند و تروريست ، از رواج انواع و اقسام ابتذال و انحطاط در فرهنگ و هنر جوامع گرفته تا ترويج هزار و يك تفكر نيهيليسمي و پوچگرايانه ، از دامن زدن به تفرقه و جنگ و آشوب هاي قومي قبيله اي گرفته تا دميدن در آتش بزرگترين جنگها و كشتارهاي تاريخ ، در همه و همه مي توان به وضوح ردپاي شوم و تاثيرات توام با تحريك و وسوسه ي مكاران يهودي را ديد كه من براي پرهيز از اطاله ي كلام از ذكر مصاديق و مثال ها خودداري مي كنم و دوستان با كمي تحقيق و مطالعه به نمونه هاي فراواني از اين سياهكاري ها و سيه روزي هاي قوم يهود دست خواهند يافت .  

يهود و يهوديت ، يكي از اسرارآميزترين ، عجيب ترين ، مرموزترين و زيرزميني ترين تشكيلاتي است كه در آغاز تا كنون در جوامع بشري تشكيل شده است . تاريخچه ي يهود تاريخچه اي به قدمت تمام نيرنگها ، دسيسه ها ، فتنه گري ها و تفرقه افكني هاي است كه چشم بشريت به خود ديده است . كاهنان يهود نخستين كساني هستند كه مدعي شدند با خداي خالق هستي روبرو شده ، با او سخن گفته و حتي با او دوست شده اند . در واقع تا قبل از شكل گيري منجسم تشكيلات ديني يهودي در هيچ دين و مسلكي خداوند تا اين اندازه دستمايه و آلت دست گروهي فريبكار سودجو نشده بود . يهود و يهوديت با جعل داستان و معجزه و كرامت ، خدايي آنچنان مبتذل و ضعيف براي خود ساختند كه  شان و مرتبه ي خداوندي اش گاه تا سرحد يك كارگزار و خدمتكار فرقه اي پايين آمده و به غول چراغ جادو براي كاهنان يهودي تبديل مي شود . در مورد يهوديت و كتاب مقدسشان باز هم به تفصيل خواهم نوشت .

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 17:36 | لینک 

 

نزديك شدن به سالروز كودتاي " شوم – آمريكايي " 28 مرداد بهانه اي شد تا چند سطري از " شعبان جعفري " بنويسم ؛ بچه ي سنگلج تهران ، متولد اول فروردين 1300 ، فرزند آخر و ته تغاري يك خانواده ي سنتي و شلوغ با 14 فرزند . بي شك نامش جزو 10 نام برتر و  معروف قرن اخير در ميان همه ي ايرانيان مي باشد كه به نوعي سمبل و ضرب المثل براي اوباشي گري ، قلدري ، "منطق چماق "( چماق ايسم !) و دخالت لباس شخصي ها در سركوب مخالفان حكومتي بدل شده است . همان گستاخي و قانون گريزي ذاتي اش كه باعث شد بچه محله هايش در محله ي دباغ خانه از كودكي به او لقب " بي مخ " بدهند همان گستاخي و قانون گريزي بعدها او را از شاگردي كردن در ماست بندي برادرش به رفت و آمد با دربار و نشست و برخاست كردن با رجال و شخصيت هاي ممتاز داخلي و خارجي رساند .

او را كه نه از تحصيلات بهره اي داشت و نه از ثروت و نه حتي از يك حامي با نفوذ و قدرتمند ، همه ي ما به خوبي مي شناسيم و بارها و بارها در شهر و محله ي خودمان امثال او را فراوان ديده ايم . از نسل همان بچه هاي لات مسلك و بلند همت پايين شهري كه چه شاگرد مكانيك باشند و چه صاحب نمايشگاه ماشين ، قواعد مردم داري و استفاده از فرصت هاي زندگي را خوب بلدند و گويي سختي هاي زندگي از همان طفوليت به آنها مي آموزد كه كجا بايد سرشان را پايين بيندازند و چشم بگويند و كجا سينه را جلو بدهند و نفس كش بطلبند . كباده زن و باستاني كار زورخانه ي بازارچه و نوچه ي پهلوان سيد حسن رزاز كه اولين بار در سن 15 سالگي به خاطر دعوا و درگيري پايش به زندان باز شد ، خيلي اتفاقي وارد سياست شد . يك سرباز فراري كه يك شب در عالم مستي به همراه دوستان اراذل و اوباشش به تماشاخانه ي فردوسي در لاله زار مي روند تا دعوايي راه بيندازند و صفايي بكنند غافل از اينكه دست بر قضا همان شب در همان تماشاخانه  ، تئاتر ضد حكومتي" مردم" به كارگرداني عبدالحسين نوشين در حال اجراست و آن سانس هم براي عده اي از مهمانان عاليمقام با نفوذ و ضد سلطنت نظير ابراهيم حكيمي (نخست وزير وقت) ، محمدعلي مسعودي ، عبدالكريم عمويي و تعداي ديگر رزرو شده است . فردا صبح دكه هاي روزنامه فروشي ، ويتريني براي بازتاب 2 تيتر درشت ولي متفاوت از يك خبر بودند ؛ سلطنت طلب ها نوشتند : " عده اي از جوانان غيرتمند و وطن پرست ، ديشب در حركتي خودجوش ، سياه بازي كمونيست ها را از روي سن پايين كشيدند " و روزنامه هاي چپ نوشتند : " چاقوكشان و رجاله هاي دولتي ديشب عربده كشان ، سر " مردم " را بريدند " ( مردم : اشاره به تئاتر مردم كه در حال اجرا بود) و بدين ترتيب يك دعواي كاملا جاهل مآبانه و كاباره اي در سرماي شبانگاه 21 اسفند 1326 بر سر نپرداختن بليط ورودي  كه شبي هزار ازين دعواها در كافه ها و كاباره ها و تماشاخانه هاي لاله زار و چهار راه استامبول و گمرك اتفاق مي افتاد با معرفي پسري درشت استخوان و جسور به صحنه ي سياسي ايران به نقطه ي آغاز شكل گيري جمعيت هاي مردمي و خودسري بدل شد كه پس از آن تاريخ همواره به عنوان گروه هاي فشار در صحنه ي سياسي ايران حضور داشته و دارند .

جعفري خيلي زود از طرف ساواك و شهرباني به عنوان مهره اي ارزشمند براي سركوب مخالفان شناسايي شده و به او پر و بال داده شد . او در آغاز به علت جواني و بي تجربگي و سواد اندكش كمي در انتخاب مسير دچار سردرگمي شد و چندين و چندبار خط سياسي اش را عوض كرد ؛ زماني پاي سخنراني نواب صفوي نشست و خود را عضو جمعيت فداييان اسلام جا زد ، زماني ديگر به بيت آيت الله كاشاني  آمد و رفت كرده و دست معظم له را بوسيد ، گاهي سر از خانه ي برادران رشيديان درآورد و گاهي ديگر خدمت مصدق شرفياب مي شد و مجيز دكتر فاطمي (وزير خارجه و همه كاره ي دولت مصدق) را گفت ( هم او را كه بعدها جلوي در شهرباني و در مقابل چشم دهها مامور و افسر كلانتري زير مشت و لگد گرفت و به قصد كشت كتك زد) اما خيلي زود فهميد كه تا زماني كه كدخدا هست مجيز پيشكار را نبايد گفت پس حسابش را از همه جدا كرد و فدايي اعليحضرت شاه شد و در اين مسير(شاهدوستي) آنگونه افراط و تفريط كرد كه حتي خود شاه هم گاهي دستور ميداد جلوي بلند پروازي ها و تندروي هاي او را بگيرند . شاه البته شعبان را دوست داشت و به كررات او را به حضور مي طلبيد و با گوش دادن و خنديدن به خاطره ها و شيرين كاري هايش او را در كارهاي بعدي اش جسورتر و گستاخ تر مي كرد(جعفري : يكبار شاه به من گفت جعفري شنيده ام يك روز توي جمع به آقاي {آيت الله} كاشاني فحش دادي ؟! جعفري : بله اعليحضرت ! شاه : چه فحشي دادي ؟! جعفري : قربان فحش بدي بود نمي توانم به زبان بياورم ! شاه : نه اشكالي ندارد بگو ببينم چه فحشي دادي ! جعفري : قربان رويم نمي شود ! شاه : چه اشكالي دارد ، بگو ببينم چه گفتي ! جعفري : قربان گفتم خار مادرتو گ = ييدم!!!! شاه : قاه قاه مي خندد و مي گويد عجب! عجب!)

حقيقت اين است كه شعبان جعفري با توجه به قلدري ذاتي و دار و دسته ي بزن بهادر و خطرناكي كه همواره به دور خودش داشت توانايي حيرت انگيزي در به راه انداختن دسته هاي چماق دار و بسيج رجاله ها و بزن بهادرهاي جنوب شهري براي انجام مانورها و ماموريت هاي دورن شهري داشت . او با اتكا به همين رفقا و نوچه هاي زورمند و پشتيباني ساواك و شهرباني هر زمان كه اراده كرد هر كاري كرد از كتك زدن افسر بازجوي ساواك در داخل سازمان اطلاعات و امنيت گرفته تا تكه پراكني به تيمسار نصيري و كل كل با تيمسار حجت در حضور شخص شاه ! ، گاهي به دفاتر روزنامه هاي توده اي و چپي حمله كرد (14 آذر 1330 آتش زدن و تخريب دفاتر روزنامه هاي " مردم " ، " چلنگر" ، " به سوي آينده " ، " بدر " ، " نويد "  ، " آزادي" و غيره ) ، گاهي خانه هاي صلح را بهم ريخت و گاهي هم در زمان انتخابات به پاي صندوق هاي راي قشون كشي كرد و با توسل به پس گردني و فحش خواهر و مادر براي كانديداي مورد نظر حكومت راي جمع كرد . رد پاي شعبان جعفري و ادبيات لمپنانه ي او را  را در سالهاي مابين 1326 تا 1356 در همه جاي صحنه ي سياسي ايران به وضوح مي توان يافت ؛ زماني در حال اجراي نمايش باستاني براي اعليحضرت در جشن مهرگان ، زماني پيشاپيش " جمعيت جوانمردان جانباز "( نامي كه جعفري پس از كودتاي 28 مرداد براي دار و دسته اش برگزيده بود) در 21 خرداد 1342 براي سركوب باقي مانده ي قيام 15 خرداد و زماني روي تخت بيمارستان ، زخمي از سوء قصدي كه از طرف عناصر سازمان مجاهدين خلق (منافقين) در داخل پارك شهر(نزديك باشگاه – موزه ي جعفري كه به عنوان پاداش كودتا به او هديه شد و زماني از سرتاسر جهان مهمان و بازديد كننده هاي فراوان وعاليرتبه از ورزشكاران و هنرمندان گرفته تا رجال طراز اول سياسي داشت ) به او شده بود . او كه از سوي مردم و مطبوعات گاهي جعفري ، گاهي بي مخ و گاهي تاجبخش ( به پاس ايفاي نقش پررنگش در شكل گيري و موفقيت كودتاي 28 مرداد كه باعث بازگشت شاه و حفظ تاج و تخت شده بود اين لقب به او اعطا شد) ناميده مي شد به شمشيري دو لبه تبديل شده بود كه از هر طرف كه فرود آورده ميشد مي بريد ؛ او روزي مصدق را از پاي هواپيما بر دوش گرفته و نعره ي زنده باد مصدق سر داد و روزي ديگر سوار بر جيپ به در خانه ي مصدق كوفت و در را از جاي كند تا دستش به مصدق برسد و او را بابت رفتن شاه از ايران در اسفند 1331 تنبيه كند  ، روزي در رشت و در جمع به خواهر شاه فحش داد و روزي كريم پورشيرازي را بابت اينكه در روزنامه اش " شورش " به شاه توهين كرده بود در زندان مورد ضرب و شتم قرار داد ، روزي دست آيت الله كاشاني را بوسيد و روزي ديگر چندين اتوبوس آدم با بيل و كلنگ جمع كرد تا پامنار و بيت آيت الله كاشاني را ويران كرده و شخم بزند !

جعفري بعد از انقلاب پس از سالها دربه دري و آوارگي از شهري به شهري و از كشوري به كشور ديگر سرانجام به آمريكا پناهنده شد و در 28 مرداد 1385 در حالي كه در يك چلوكبابي ايراني شاگردي ميكرد و كباب چنجه به سيخ مي كشيد در غربت و تنهايي از دنيا رفت در حالي كه هرگز با تمام ادعايي كه داشت حتي موفق نشد همسر و تنها فرزندش حميد را قبل از مرگ ببيند . او را قضاوت نمي كنم چون غير از 4-3 باري كه تلفني و از طريق يكي از دوستان با او حرف زده ام هيچ شناخت عميق و روشني از شخصيت واقعي اش ندارم و تمام دانسته هايم محدود به مطالب و گفته هاي ضد و نقيضي است كه از او روايت مي شود و بر سر زبان هاست . كتاب خاطراتش را به جرات مي گويم كه شايد بالاي 300 بار خوانده ام تا با نگاه تحليل گرانه و حساب 2*2 تا كردن به يك 4 واقعي از شخصيتش برسم ولي اعتراف ميكنم كه زواياي مبهم و تاريك شخصيت اين مرد ، او را به موجودي عجيب و پيچيده و رمزآلوده برام بدل ساخته كه هرچه بيشتر در موردش ميدانم بيشتر بر حيرت و كنجكاوي هايم افزوده مي شود . مردي عجيب و لوطي مسلك و قوي كه هرگز لب به دود و دامن به زنا و آلودگي هاي اخلاقي نيالود و تا زنده بود حتي در غرب وحشي هم نماز و روزه اش ترك نشد ، مردي كه همواره گوني گوني برنج و روغن و ارزاق عمومي در انباري باشگاهش نگه مي داشت تا به نيازمندان و فقرا كمك كند و آنقدر لوطي و با مرام بود كه نواب صفوي زماني كه نياز به چند هزارتومان پول داشت با اينكه اگر لب تر ميكرد كسبه و مومنين بازار ميليونها تومان پول به پايش مي ريختند ولي فقط دنبال او فرستاد تا از او برايش پول بگيرند . جعفري بعد از 28 مرداد با اينكه اگر مي خواست مي توانست با استفاده از روابط و نفوذي كه داشت صاحب ثروت و مكنت فراوان شود ولي از دار دنيا به همان ماشين جيپ قديمي و يك خانه ي كلنگي و يك باشگاه قناعت كرد و روال زندگي اش را بر اساس همان كله پاچه صبح ، چلوكباب ظهر ، سيراب شيردان عصر و دل و قوه ي شب ادامه داد و همينكه شكمش سير و تنش سلامت باشد شكر خداي را گفت و زياده از اين نخواست ولي اين فقط يك بعد از شخصيت اوست . او بي ترديد چه آگاهانه و چه ناآگانه نقش پررنگ و انكار ناپذيري در سقوط دولت ملي مصدق و روي كار آمدن استبداد دارد و چه بسا اگر آن روز او به همراه دار و دسته اش توي خيابان ها نبودند يك دعوت عمومي از طرف مصدق مي توانست مردم را به خيابان ها ريخته و دولت كودتا را سرنگون كند . او اولين كسي در ادبيات سياسي ايران است كه علاوه بر خودكار و كاغذ ، چماق را هم روي ميز دولتيان گذاشت و پايه گذار ركني جديد در بناي معادلات سياسي – اجتماعي كشور گرديد كه به ظاهر از دل مردم برآمده و در واقع چاقوي دولتي در دست با قلدري و خودسري در حركاتي "همواره خودجوش! " آنچه را كه مي خواهند حال يا به شكل امتياز و يا به شكل باج از حكومت و مردم مي گيرند . جعفري شايد بي گناه ترين مجرم تمام آنچه كه مرتكب شد باشد ولي به هيچ وجه در آنچه كرده و ميكرده بي تقصير نيست . او شايد تحليل درستي از آنچه كه در پس پرده ي سياست مي گذشت نداشت ولي قطعا آگاهي كاملا روشني نسبت به رياكاري اهالي سياست داشت و من با اينكه هرگز قصد ندارم فرزند يك بقال عيالوار و متدين " گذر دباغ خانه " را به عنوان مقصر تمام آنچه كه در 3 دهه حضور چماق داران در خيابان هاي تهران پيش آمد معرفي كنم ولي در دادگاهي كه خودم و در نهان خانه ي ذهنم براي او تشكيل داده ام هرگز اجازه نخواهم داد كه او بار ديگر با ادبيات چاله ميداني اش " از متهم بودن  استعفا بدهد " و خود را از تمام آنچه كه پيش آمد و پيش آورد تبرئه كند حتي اگه تمام تاريخ شهادت بدهند كه كاشاني او را به خانه اش طلبيده و آهسته و در گوشي به او گفت : " آقاي جعفري ! برو و هرطور شده نذار اعليحضرت از ايران بره چون اگه تاج و تخت از دست بره عمامه ي ما هم از دست رفته ! ...."

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 13:41 | لینک 

 

اريك فون دانيكن را دوست دارم . نه بخاطر اينكه نظرياتش با خيال ها و توهمات كودكي ام مو نمي زند ، بلكه به اين خاطر كه آن خيالات كودكانه را دوباره در بزرگسالي به يادم آورد . خيلي وقت بود كه مشغله هاي زميني به كلي غافلم كرده بود كه گاهي نگاهي به آسمان بيندازم . آسمان را ، اين بيكرانه ي زيبا و وهم انگيز را كه روزگاري نه چندان دور عاشقانه دوستش داشتم و عادتم شده بود كه گاهي ساعتها در شب به ماه و ستارگانش زل بزنم مثل تمام زيبايي هاي سالهاي كودكي ام سالها بود كه گم كرده بودم . مثل اسباب بازي هاي زمان كودكي ام ، مثل پاك كن هاي دو رنگ قرمز و آبي ، مثل كوكب خانم و امين و اكرم و آن مرد كه با اسب در باران مي آمد ، مثل دمپختك هايي كه مادر روي چراغ علاء الدين مي پخت و مثل تمام چيزهايي كه رفيق كودكي هايم بودند و ديگر حتي گاهي نامشان را هم بخاطر نمي آورم .

آسمان ، آري آن وقتها كه پيژامه هاي راه راه مامان دوز مي پوشيدم و موهاي سرم را 9 ماه از سال بايد نمره 4 مي تراشيدم ، همان وقت ها  كه در گرفتن پروانه و سنجاقك استاد بودم و خيال مي كردم هر دردي با خوردن آسپرين بچه مداوا مي شود ، آري همان وقتها آسمان را هم دوست داشتم خصوصا شهاب باران شبهاي بهاري اش را . گاهي ساعتها بر پنجره مي استادم و آن نقطه هاي ريز و درشت چشمك زن نوراني را نگاه مي كردم و خودم را در قالب يك شازده كوچولو تصور مي كردم كه گل زيبايش روي يكي از آن نقطه هاي محو چشم به راه آمدنش مانده . آنقدر در اين خيالات گم مي شدم كه گاهي حتي خواب پرواز مي ديدم و ...

حالا كه نه خيال پرواز دارم و نه گلي گم كرده در آن سوي آسمان ، اما گاهي با خواندن كتاب هاي دانيكن از خودم مي پرسم آيا اين نظريات را خود او نوشته يا كودك درونش ؟ آيا واقعا در روزگاري نه چندان دور ، موجوداتي فضايي از كراتي ناشناخته به زمين آمدند يا تمام اينها خيالات مشتركي است كه از مخيله ي او و انسانهاي غارنشين به يك صورت گذشته است ؟ بر خلاف خواب هاي كودكي ام حالا كه گاهي در بيداري به آسمان نگاه ميكنم نه اثري از بشقاب هاي پرنده مي بينم و نه ارابه هاي خدايان اما حرفهاي دانيكن چه راست باشد چه دروغ ، لااقل اين حسن را براي من دارد كه تمام تخيلات كودكانه ام را مثل فيلمهاي صامت عصر سياه و سفيد ، فريم به فريم از جلوي چشمهايم عبور مي دهد و به يادم مي آورد كه هنوز هم زيباترين ها را بايد در آسمان ، در دوردست ها بجويم ، ستاره قطبي ، خوشه پروين ، ماه ، خدا ، باران و شايد تو....

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 20:53 | لینک 

 

از رامبد جوان غير از اين هم انتظاري نبود كه مث هميشه با عزم و رويكردي كاملا جدي وارد مقوله ي طنز شود ." farid jungle bird " سريال خانه ي سبز ، پس از سالها حضور مستمر و پررنگ در فيلم ها و سريال هاي طنز حالا ديگر آنقدر بزرگ و با تجربه شده است  كه بداند براي ماندگاري در عرصه ي طنز بايد به قول " جد بزرگ ! " (سريال خانه ي سبز ) مرد بود ! . بعد از "خنده بازار" كه خيلي زود به مسخره بازار تبديل شد و " قهوه ي تلخ " مديري كه هنوز دم نكشيده سرد شد مدتها بود كه ديگر در ژانر كمدي و طنز هيچ حركت نوآورانه اي انجام نشده بود . البته تك و توك در محصولات شبكه ي خانگي نظير " شوخي كردم " جرقه هايي زده مي شد ولي اين جرقه ها براي آب كردن يخ ضخيمي كه بر روي فضاي طنز تصويري كشور قنديل بسته بود كافي نبود ( مثل آيتم بازجويي از مهران غفوزيان  در سريال شوخي كردم كه به نظر من غفوريان موفق شد در نقش يك خلافكار ابله ولي حاضرجواب ، يكي از زيباترين نقش هاي سالهاي اخيرش پس از بهروز خالي بند سريال زير آسمان شهر را بازي كند ) . بر خلاف ساير برنامه هاي شبكه ي نسيم كه يا در قحطي ايده و خلاقيت به پخش بلوتوث هاي  لوس و خنك ارسالي از طرف بينندگان پرداختند و يا با كمترين نوآوري و زحمت به كپي اپيزودهاي نخ نما شده ي خنده باز و حتي ساعت خوش ! .... حكايت " خندوانه " اما حكايت ديرگريست . خندوانه با زباني بسيار ساده اما متفاوت و در فضايي كاملا معمولي اما دوست داشتني آمده است تا بگويد گاهي براي خنديدن ، هيچ آدابي و ترتيبي نبايد جست و همينكه دور هم باشيم بهترين بهانه براي شاد بودن است . رامبد جوان براي اولين بار فضاي استوديو هاي ايراني را از فضايي كاملا خشك و كسل كننده و مجري محور به فضايي كاملا خانوادگي و صميمي تبديل كرده است تا آنجا كه نه نيش همواره تا بناگوش باز شده ي شركت كنندگان علي الخصوص " امير ! " باعث غيررسمي شدن محفل مي گردد و نه لبخند اجباري مهمان باعث مي شود چيزي از حرمت و ارزشش كاسته گردد . رامبد جوان آمده است تا با گرفتن كورنومتر در دست و 20 ثانيه خنداندن اجباري مان به ما كه ذاتا ملتي غمگين و خجوليم اين نكته را يادآوري كند كه خنديدن و خنداندن اصلا به معناي سبكسري و كودك مزاجي نيست و  آنان كه با چهره هايي عبوس و پوشيده در رنگهايي غمگين و تيره از بخشيدن انرژي مثبت به ديگران عاجزند در زمره ي ضعيف ترين و فقیرترین افرادند .

بي ربط نوشت : طوري زندگي كن كه تاوان اشتباهاتت را من ندهم ! ... امضا : عمه جان !!!

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 11:47 | لینک 

 

در افسانه هاي شيعي – اسلامي يكي از نشانه هاي فرا رسيدن آخر الزمان و قيامت ، ظهور هيولايي به نام " دجال" ( مسيح دروغين) است كه پيش از قيام مهدي موعود (عج) از خراسان ظهور كرده و رفته رفته كارش بالا گرفته و آوازه اش به غرب مي رسد آنگونه كه در اورشليم بسيار مورد توجه و حمايت قرار مي گيرد تا اينكه سرانجام به دست عيسي مسيح و مهدي موعود به هلاكت مي رسد .

 دجال را مردي يك چشم با صورتي كريه و موها و ريشهايي بلند و تابدار تصوير كرده اند كه بر پيشاني اش كلمه ي كفر حك شده است و سوار بر الاغي مهيب از شرق به غرب حركت مي كند و بيشتر پيروانش را يهود و عرب تشكيل مي دهند . و هم اوست كه بهشتي دروغين را به پيروانش وعده مي دهد و با آوازهاي خوش و سكه هاي فراوان ، خلق را مي فريبد . او حق را با باطل آمیخته و مذهبي دروغين پديد مي آورد كه مبتني بر بي رحمي ، ريا و مال اندوزي است .

در پيشگويي هاي كتب شيعه همچنان آمده است كه دجال ، مردي عرب و از نسل بني اميه مي باشد كه فتنه اش از خراسان تا عراق و شام گسترش مي يابد  و آوازه ي بي رحمي ها و قدرت پوشالي اش آنچنان خلق را مي ترساند كه عده اي مي پندارند هيچ قدرتي قادر به نابودي دجال نخواهد بود ولي سرانجام شيعه و مسيحيت (مهدي و مسيح) بر سر نابودي اين اهريمن زشتخو متحد شده و تخمه ي اين ولد نامشروع عربي – يهودي (صهيونيستي) را در ريشه مي خشكانند....

که با این در اگر دربند در مانند ، در مانند...!!!(۱۰/۴/۱۳۹۳ )

سه نوع دور داریم:
- اونی که دستت بهش نمی رسه...
- اونی که چشمت بهش نمی رسه...
- اونی که فکرت هم بهش نمی رسه...
دیالوگی زیبا از " فامیل دور" که به گمونم مناسب احوال خیلیاست ! خیلی دوری اخوی !

 همین پسر فاطی دلاک خودمونو میگی؟!...(۱۲/۴/۱۳۹۳ )

خبرنگار توی لوس آنجلس از شعبون جعفری ( بی مخ) پرسید " خسرو" (آیرون شیخ) رو میشناسی ؟! گفت : " کیو میگی ؟! همین پسر فاطی دلاک خودمونو میگی؟!!! ".... حالا فک کن یارو سالهاست توی آمریکا زندگی میکنه و برای خودش کسی شده و اسم و رسم و دار و دسته ای داره !!! .... حالا شده حکایت حجه الاسلام والمسلمین جناب " شیخ محمود الصرخی !" دامه توفیقاته !...در روزهایی که علمای شیعه و سنی عراق فتوا به جهاد با گروهک تکفیری - تروریستی داعش دادن و ارتش و نیروهای مردمی در حال بازپس گیری و پاکسازی مناطق اشغالی هستن این شیرپاک خورده در کربلا اعلام بابیت کرده و ادعا کرده با امام زمان در ارتباطه و آقا ازش خواسته پيغامشو به مردم و علي الخصوص بيت آيت الله سيستاني ابلاغ كنه كه عجالتا صلاح در اينه که مردم با داعش نجنگن تا خود حضرت دستور جهاد بده !!! این وسط انقد گشتن و پرسیدن تا بالاخره یکی گفت : کدم شیخ محمودو میگین ؟! همون پسر جعفر ذغالی خودمون؟!... این ملانصرالدین هنگامی که با ۳۰ نفر از صحابه ی خودش در حال فرار بود توسط نیروهای امنیتی عراق در داخل یک مستراب عمومی دستگیر شد و با قیافه ی حق به جانبی به ماموران دستگیر کننده گفت : چیه ؟! توی مملکت شما دست به آب رفتن هم جرمه؟!!
البته خیلی زود و در همون بازجویی های اولیه مشخص شد که شیخ محمودجان از نیروهای سابق سازمان امنیت حزب بعث (ساواک سابق !!!) بوده و در حال حاضر هم برای سازمان اطلاعات سعودی کار میکنه !!! البته بازجویی ها کماکان ادامه داره و بعید نیست که در طی همین مدت که من این مطلبو تایپ می کردم شیخ محمود عزیز به همکاری با موساد هم اعتراف نکرده باشه ! والله اعلم بالخفیات الامور !...اینجاست که ما شیعیان باید کلاهمونو بالاتر بگیریم و بگیم از ماست که بر ماست !!! بنده در همین جا ضمن آرزوی قبولی طاعات و عبادات برای دوست و برادر عزیزم جناب نوری خان مالکی! ، از ایشون خواهش می کنم که همینطور که چارچشمی حواسش به عمر چچنی و ابوبکر البغدادی هست یه گوشه ی چشمی هم به آخوندای حوزه های علمیه ی کربلا و نجف داشته باشه تا مبادا یه وخت تا دسته سرش کلاه بره ! اون جمله ی معروفو که شنیده انشالا : مارادونا رو ول کنین یکی جلوی غضنفرو بگیره!!!
 
نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 9:16 | لینک  |