خودت باش! نه بيش ، نه كم

 

اريك فون دانيكن را دوست دارم . نه بخاطر اينكه نظرياتش با خيال ها و توهمات كودكي ام مو نمي زند ، بلكه به اين خاطر كه آن خيالات كودكانه را دوباره در بزرگسالي به يادم آورد . خيلي وقت بود كه مشغله هاي زميني به كلي غافلم كرده بود كه گاهي نگاهي به آسمان بيندازم . آسمان را ، اين بيكرانه ي زيبا و وهم انگيز را كه روزگاري نه چندان دور عاشقانه دوستش داشتم و عادتم شده بود كه گاهي ساعتها در شب به ماه و ستارگانش زل بزنم مثل تمام زيبايي هاي سالهاي كودكي ام سالها بود كه گم كرده بودم . مثل اسباب بازي هاي زمان كودكي ام ، مثل پاك كن هاي دو رنگ قرمز و آبي ، مثل كوكب خانم و امين و اكرم و آن مرد كه با اسب در باران مي آمد ، مثل دمپختك هايي كه مادر روي چراغ علاء الدين مي پخت و مثل تمام چيزهايي كه رفيق كودكي هايم بودند و ديگر حتي گاهي نامشان را هم بخاطر نمي آورم .

آسمان ، آري آن وقتها كه پيژامه هاي راه راه مامان دوز مي پوشيدم و موهاي سرم را 9 ماه از سال بايد نمره 4 مي تراشيدم ، همان وقت ها  كه در گرفتن پروانه و سنجاقك استاد بودم و خيال مي كردم هر دردي با خوردن آسپرين بچه مداوا مي شود ، آري همان وقتها آسمان را هم دوست داشتم خصوصا شهاب باران شبهاي بهاري اش را . گاهي ساعتها بر پنجره مي استادم و آن نقطه هاي ريز و درشت چشمك زن نوراني را نگاه مي كردم و خودم را در قالب يك شازده كوچولو تصور مي كردم كه گل زيبايش روي يكي از آن نقطه هاي محو چشم به راه آمدنش مانده . آنقدر در اين خيالات گم مي شدم كه گاهي حتي خواب پرواز مي ديدم و ...

حالا كه نه خيال پرواز دارم و نه گلي گم كرده در آن سوي آسمان ، اما گاهي با خواندن كتاب هاي دانيكن از خودم مي پرسم آيا اين نظريات را خود او نوشته يا كودك درونش ؟ آيا واقعا در روزگاري نه چندان دور ، موجوداتي فضايي از كراتي ناشناخته به زمين آمدند يا تمام اينها خيالات مشتركي است كه از مخيله ي او و انسانهاي غارنشين به يك صورت گذشته است ؟ بر خلاف خواب هاي كودكي ام حالا كه گاهي در بيداري به آسمان نگاه ميكنم نه اثري از بشقاب هاي پرنده مي بينم و نه ارابه هاي خدايان اما حرفهاي دانيكن چه راست باشد چه دروغ ، لااقل اين حسن را براي من دارد كه تمام تخيلات كودكانه ام را مثل فيلمهاي صامت عصر سياه و سفيد ، فريم به فريم از جلوي چشمهايم عبور مي دهد و به يادم مي آورد كه هنوز هم زيباترين ها را بايد در آسمان ، در دوردست ها بجويم ، ستاره قطبي ، خوشه پروين ، ماه ، خدا ، باران و شايد تو....

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 20:53 | لینک  | 

گپي دوستانه با y !
نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 19:58 | لینک  | 

 

به ندرت پيش مياد قبل از اذان مغرب  خونه باشم و باز هم به ندرت پيش مياد شبكه اي غير از نسيم و مستند و آموزش نگاه كنم مگر اينكه برنامه ي خاصي داشته باشه مثلا حشمت فردوس! يا فوتبال يا مستند خاصي . ديشب اما نميدونم چطو شد كه رفت روي كانال 3 و همون صداي مهمون برنامه ي ماه عسلو كه شنيدم شناختمش . اگرچه وقتي دوربين روي چهره ش زوم شد يه لحظه دچار شك و ترديد شدم كه آيا اين خودشه يا نه چون چهره ش واقعا عوض شده بود و البته ناگفته نماند كه من هم مدتها بود كه نديده بودمش و تقريبا چهره شو از ياد برده بودم . برای اینکه مطمئن بشم بلافاصله به قاسم زنگ زدم و همون زنگ اول كه خورد گوشي رو برداشت و انگار كه بدونه براي چي زنگ زدم بدون سلام و حرفي بلافاصله گفت " خانوم اعلايي رو ديدي؟!"

با اينكه تموم اين ماجراها رو از قبل ميدونستم اما خب نميدونم حس و حال اين برنامه بود يا تماشاي صحنه ي نجات اين خانوم و ديدن منظره ي دهشتناك اون چاه كه از ديشب حس خيلي خاصي دارم . قابل وصف نيست ، يه منگي خاص از اون نوعش كه نميدوني دنيا داره دور سرت ميچرخه يا تو روي لبه ي دنيا ايستادي و سرت گيج ميره . اينكه گاهي خيال ميكني بيداري ولي يه اتفاق باعث ميشه به خودت بياي و به خودت بگي :" كجاي كاري مشتي؟! تموم اين مدت خواب بودي و خبر نداشتي " . با تصور اينكه گاهي سرنوشت چه بازي ها براي آدمي در سر داره مخ آدم سوت ميكشه . اينكه خداوند تورو زنده زنده 8 روز و 7شب توي يه قبر و کنار جنازه ی همسرت زنده بگور كنه و اونجا هر لحظه و ثانيه ش هزار بار نكير و منكر خودت بشي و به خودت بگي : " خب اينم از اين ! حالا خودت از پس رزق و روزي و نجات و زندگيت بر بيا اگه راس ميگي" . ما آدما چقدر بي پناه و ترحم برانگيز ميشيم وقتي حل كردن مشكلاتمون به گردن خودمون ميفته يا لااقل شواهد اينطور نشون ميده كه خدا كمي پاشو پس كشيده ، به مريضاي سرطاني نگاه كردين ؟ به محكومين اعدام ؟ به هر كسي كه براي چنگ زدن ، هيچ ريسموني جز خدا براش نمونده . حس بي پناهي و ضعف در اين آدما بيداد ميكنه و من ديروز وقتي ضجه ها و التماس هاي هذيون گونه ي اين خانومو در صحنه ی نجاتش به مامورين امداد مي شنيدم يه لحظه ياد روز هولناكي افتادم كه در افسانه هاي ديني اومده كه همه مون از چاههامون كه قرنها توش اسير بوديم برانگيخته شده و براي حسابرسي بيرون ميايم و گفتن وحشت اون لحظه چنانه که طفل ها پیر میشن و چهره ها دگرگون میشه و من هنوز كه هنوزه نفهميدم آيا اينو يك افسانه بدونم يا حقيقتي كه روزي به تمامي منو در بر خواهد گرفت .  

يه جمله ي اين خانوم بدجور برام ملموس بود چون خودم هم چند بار دقيقا همون حسو توي لحظه هاي مشابه اون تجربه كردم و اونم اينكه گفته بود " وقتي لبه ي چاه ايستاده بودم و اون قاتل مي گفت خودت ميپري ته چاه يا هولت بدم ؟ يه لحظه با خودم گفتم يعني واقعا سرنوشت من – نگارنده : و حاصل اونهمه اميد و آرزو و حرص و جوش و دوندگي – اين بود؟! " و يه جمله شم بدجور از خدا آرزو كردم : " از چاه ، آدم بيرون اومدم" ... و من حس ميكنم گاهي چقدر ما آدمها به چاهي نياز داريم كه از توش آدم بيايم بيرون . يا ترانه اي از حبيب افتادم كه ميگه  اگر به لحظه ي غفلتي در افتادم / پيش از سقوط هشيارم كن/  اگر رنج بيماران ، لحظه اي از دلم بيرون رفت /سخت و بي ترحم بيمارم كن ...
اين شبها رو بايد باور كرد . نميدونم به زبون عربي راحتتري يا فارسي ، زرتشت نبي برات مقدس تره يا محمد رسول الله ، به خدايي در ماورا معتقدي يا فكر ميكني "چشم هايم را كه ببندم جهاني در تيرگي فرو خواهد رفت " .... اما بيا خيال كنيم همين امشب در ته يك چاه سهمگين گرفتاريم و اميدوار به نجات ، هرجا كه هستي سرتو بالا بيار و بگو " خدايا ! با توام ! اگه هستي كمكم كن " و بذا صدا بياد كه " هستم و كمكت مي كنم تا باور كني كه هستم" ... الغوث الغوث خلصنا من النار يا رب ....  

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 23:7 | لینک  | 

 

درست يادم نمونده – بايد به تقويم نگاه كنم – ولي انگار مهرماه بود . حوالي عصر ، هوا حسابي گرم بود . شايد اوایل رفتنم به سمنان بود كه من اون وقت روز خونه بودم . از خصوصيات حافظه ي من يكيش اينه كه بعضي چيزا مثل تاريخ ها و اعداد و ارقام و آدرس ها اصلا يادم نمي مونن ولي در عوض بعضي جزئيات مو به مو يادم مي مونن مثلا الان درست يادمه وقتي كه زنگ خونه خورد من ركابي مشكي تنم بود و داشتم هندونه ميخوردم ! . هر كسيو احتمال ميدادم پشت در باشه غير از حسين . با يكي از همكاراش بود . تازه با ديدنش يادم اومد كه رهبر قراره فردا بياد سمنان و اينام خب تيم محافظ و همراهش بودن . اون روز در اين مورد خيلي سر به سرش گذاشتم و اذيتش كردم !.....

كم مي ديدمش . خيلي كم . شغلمون طوري بود كه معمولا 2 تامون با هم يه جا نبوديم . به هيچ وجه موافق نبودم بره سپاه . وقتي آقاجون گفت ميخواد بفرستدش دانشكده ي افسري ، به شدت مخالفت كردم . آخه اون بچه مال اين حرفا نبود ، البته اين نظر اون موقع من بود و بعدها كه همكاراش تعريف مي كردن چه اعجوبه اي شده بود فهميدم كه خيلي دست كم گرفته بودمش. يه بچه ي سربه زير و خجالتي و محجوب و البته با حاضرجوابيا و زرنگ بازياي خاص خودش كه بر خلاف من زير زيركي كاراشو ميكرد !

الان دقیقا به خاطر ندارم اون یکی دو سال کجا بودم اما فقط ۲ تا تصویر واضح از اون وقتها یادم مونده ، یه بارش که داشت پیش دانشگاهی می خوند و دفعه ي بعدي كه حسينو ديدم ديگه يه پاسدار بود ! حالا كه دارم ازش حرف ميزنم دوست ندارم غمگين بنويسم چون من حتي توي سردخونه هم كه نزديك به نيم ساعت باهاش خلوت كرده بودم اصلا گريه نكردم . فقط صورتشو نوازش می كردم و آخرين حرفامو به كسي مي گفتم كه اولين حرفاشم خودم يادش داده بودم . شب 21 رمضان كه ميشه دلم كربلايي ميشه . هر كسي يه كربلاي شخصي واسه خودش داره و كربلاي منم 21 رمضونه كه حسين با دهن روزه و لباي تشنه پر كشيد و رفت . آخر صحبت شد و اسم كربلا اومد و به ذكر مصيبتش رسيديم ...لا يوم كيومك يا اباعبدالله...

بعد از مراسم سومش بود شايد ، يه عكسي ازش نشونم دادن كه ميگفتن مال چند روز قبله و همون لحظه به اندازه ي هزار سال دلم براش تنگ شد . اون نگاه توي اون عكس ، انگار يه صدايي توي مخم جيغ مي كشيد كه " انقد دير رسيدي که ديدار به قيامت افتاد " ...دلم هنوزم براش تنگه ،  تنگ تموم اون روزها و سالهایی که بزرگ شدن و مرد شدنشو ندیدم ، تنگ تموم اون نگاهها و لبخندهای معصومانه و قشنگ که الان فقط یا توی خواب میتونم ببینم و یا توی قاب ... و اين ترانه همون شب مرثيه اي شد براي كسي كه دیگه هرگز برام تكرار نخواهد شد .

ديگه شايد كه تورو نبينمت                    به دلم افتاده كه مسافري

خودتو ببين ، چشات داد ميزنن                يكي از همين روزا بايد بري

تو كه جا نموندي  تو خاطره ها                چه ميدوني چه غمي داره چشات

مثل يه چلچله توي فصل كوچ                  نديدي چه عالمي داره چشات

روي پيشونيت نوشته س كه ميري            نميخوام بخونم اين نوشته رو

اي خدا چرا كسي نمي گيره                  جلوي رفتن اين فرشته رو

ديگه بايد كه نداشته باشمت                  اينو بغض لحظه هام جار ميزنن

واي چه ظالمانه دارن عكستو                  روبروي من به ديوار ميزنن

حالا كه قراره بعد رفتنت                        خواستنت برام يه عادت بمونه

صورت ماه تورو نمي بوسم                     بذا ديدار به قيامت بمونه

رَبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِيًا يُنَادِي لِلإِيمَانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّكُمْ فَآمَنَّا رَبَّنَا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَكَفِّرْ عَنَّا سَيِّئَاتِنَا وَتَوَفَّنَا مَعَ الأَبْرَارِ

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 22:1 | لینک 

 

 اَللّهُمَّ اِنّي اَسْئَلُكَ مِنْ بَهاَّئِكَ بِاَبْهاهُ وَكُلُّ بَهاَّئِكَ بَهِيُّ اَللّهُمَّ اِنّي اَسْئَلُكَ بِبَهاَّئِكَ كُلِّهِ/ اَللّهُمَّ اِنّي اَسْئَلُكَ مِنْ جَمالِكَ بِاَجْمَلِهِ وَكُلُّ جَمالِكَ جَميلٌ اَللّهُمَّ اِنّي اَسْئَلُكَ بِجَمالِكَ كُلِّهِ/ اللّهُمَّ اِنّي اَسْئَلُكَ مِنْ جَلالِكَ بِاَجَلِّهِ وَكُلُّ جَلالِكَ جَليلٌ اَللّهُمَّ اِنّي اَسْئَلُكَ بِجَلالِكَ كُلِّهِ....

والاكردگارا ! درخشنده ترين جلوه ي حضورت را از تو مي خواهم با اينكه پرتو ذات تو به تمامي درخشنده و نوراني است .والاكردگارا ! مرا بينشي عنايت فرما تا تمام مراتب نوراني ات را دريابم./ والاكردگارا ! مرا از زيباترين جلوه هاي صفاتت برخوردار گردان هرچند صفات كبريايي ات به هر جلوه اي كه درآيي زيباست . بار خدايا ! مرا معرفتي عنايت فرما كه زيبايي تمام صفاتت را دريابم / بزرگا آفريدگارا ! با تمام شكوه و عظمتت بر من تجلي كن هرچند تمامي مراتب شكوه و جلال در شان والاي تو گرد آمده است . يگانه پروردگارا ! مرا چون قطره اي ناچيز در درياي عظمتت غوطه ور گرداند چناكه خود نباشم و آنچه باشد فقط تو باشي .....

                             دريا به سعي بي‌خردان گل نمي‌شود                          

تيغت حريف جهل قبايل نمي‌شود                          يك تن حريف اين همه جاهل نمي‌شود

بگذار كودكانه كلوخي رها كنند                             دريا به سعي بي‌خردان گل نمي‌شود

سيلي به خود نزن كه از اين خواب رفتگان                حتي يكي به موعظه عاقل نمي‌شود

يعني به روي منبر خود هم غريبه‌اي                        يعني كسي به سوي تو مايل نمي‌شود

وقتي كسي كنار تو حتي تفاوتي                           بين تو و معاويه قايل نمي‌شود

سر را به چاه کن که ازین آسمان شوم                 جز تیغهای آته نازل نمی شود

"سبحان... فزت...ربي‌العلي... بحمده"....آه!            اين سجده بي‌دو ذكر تو كامل نمي‌شود

آقا! به رب كعبه قسم رستگاریت                           جز با سري شكافته حاصل نمي‌شود

التماس دعا....

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 20:40 | لینک  | 

 

از رامبد جوان غير از اين هم انتظاري نبود كه مث هميشه با عزم و رويكردي كاملا جدي وارد مقوله ي طنز شود ." farid jungle bird " سريال خانه ي سبز ، پس از سالها حضور مستمر و پررنگ در فيلم ها و سريال هاي طنز حالا ديگر آنقدر بزرگ و با تجربه شده است  كه بداند براي ماندگاري در عرصه ي طنز بايد به قول " جد بزرگ ! " (سريال خانه ي سبز ) مرد بود ! . بعد از "خنده بازار" كه خيلي زود به مسخره بازار تبديل شد و " قهوه ي تلخ " مديري كه هنوز دم نكشيده سرد شد مدتها بود كه ديگر در ژانر كمدي و طنز هيچ حركت نوآورانه اي انجام نشده بود . البته تك و توك در محصولات شبكه ي خانگي نظير " شوخي كردم " جرقه هايي زده مي شد ولي اين جرقه ها براي آب كردن يخ ضخيمي كه بر روي فضاي طنز تصويري كشور قنديل بسته بود كافي نبود ( مثل آيتم بازجويي از مهران غفوزيان  در سريال شوخي كردم كه به نظر من غفوريان موفق شد در نقش يك خلافكار ابله ولي حاضرجواب ، يكي از زيباترين نقش هاي سالهاي اخيرش پس از بهروز خالي بند سريال زير آسمان شهر را بازي كند ) . بر خلاف ساير برنامه هاي شبكه ي نسيم كه يا در قحطي ايده و خلاقيت به پخش بلوتوث هاي  لوس و خنك ارسالي از طرف بينندگان پرداختند و يا با كمترين نوآوري و زحمت به كپي اپيزودهاي نخ نما شده ي خنده باز و حتي ساعت خوش ! .... حكايت " خندوانه " اما حكايت ديرگريست . خندوانه با زباني بسيار ساده اما متفاوت و در فضايي كاملا معمولي اما دوست داشتني آمده است تا بگويد گاهي براي خنديدن ، هيچ آدابي و ترتيبي نبايد جست و همينكه دور هم باشيم بهترين بهانه براي شاد بودن است . رامبد جوان براي اولين بار فضاي استوديو هاي ايراني را از فضايي كاملا خشك و كسل كننده و مجري محور به فضايي كاملا خانوادگي و صميمي تبديل كرده است تا آنجا كه نه نيش همواره تا بناگوش باز شده ي شركت كنندگان علي الخصوص " امير ! " باعث غيررسمي شدن محفل مي گردد و نه لبخند اجباري مهمان باعث مي شود چيزي از حرمت و ارزشش كاسته گردد . رامبد جوان آمده است تا با گرفتن كورنومتر در دست و 20 ثانيه خنداندن اجباري مان به ما كه ذاتا ملتي غمگين و خجوليم اين نكته را يادآوري كند كه خنديدن و خنداندن اصلا به معناي سبكسري و كودك مزاجي نيست و  آنان كه با چهره هايي عبوس و پوشيده در رنگهايي غمگين و تيره از بخشيدن انرژي مثبت به ديگران عاجزند در زمره ي ضعيف ترين و فقیرترین افرادند .

بي ربط نوشت : طوري زندگي كن كه تاوان اشتباهاتت را من ندهم ! ... امضا : عمه جان !!!

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 11:47 | لینک  | 

 

بي حرمتي به ساحت خوبان ، قشنگ نيست

باور كنيد پاسخ آينه سنگ نيست( استاد ارجمندم " محمد سلماني " عزيز)

مردي متين و باوقار این روزها در ساختمانی قدیمی در " سه‌راه یاسر" خلوت گزيده كه تنها اعتراضش به كساني كه نگذاشتند تا در مراسم تدفين نلسون ماندلا شركت كند همين يك جمله بود : " مهم نيست " . كسي كه دشمنانش - همانان كه او با تبسمي بر لب ميگفت : " زنده باد مخالفان من " –  به همين اندازه كه با نشان دادن چهره ي شطرنجي اش در رسانه ي ملي ، او را فتنه گر و معاند نظام و جاسوس بيگانه بخوانند كفايت نكرده و پس از ممنوع الخروج كردن و تحت نظر قراردادنش حال در صدد ممنوع التصوير و منع سخنراني كردن او نيز هستند . نيازي به معرفي ندارد كسي كه حتي مخالفان باوجدانش نيز نتوانستند سجاياي اخلاقي اش را انكار كنند . "خاتمی را شخصیتی نجیب و فرهیخته ميدانم " (محسن اسماعیلی، عضو شورای نگهبان) ، " برای شخص آقای خاتمی احترام زیادی قایلم، انسان مودب و فرهیخته‌ای است " (حسین مظفر، نماینده اصولگرای مجلس ) چرا كه او همواره بر اين كوشيد تا بنماياند " ادب مرد ، به ز دولت اوست...." . كسي كه 2 دهه بعد از انقلاب به يامان آورد كه در هواي سرد بهمن ماه 57 " آزادي " را هم با مشتهايي گره كرده مطالبه مي كرديم (استقلال ، آزادي ، جمهوري اسلامي)

حالا ولي دوره ، دوره ي دلواپس هاست ! همين يقه سفيدهايي كه بعد از جنگ از راه رسيدند و كسي نفهميد كه ريشه در كجا دارند اما ريشهايشان به اختلاس هاي چند هزار ميلياردي و پست هاي بادآورده گره خورده است . اينها كه جاي پينه ي مهر بر پيشاني دارند اما اثري از تقوا در چهره هايشان نيست . بگذار دلواپس بمانند مدعيان ، بگذار همين ها كه تا ديروز صورت به كاپشن احمدي نژاد مي سائيدند براي تبرك ، حال از ترس كانديدا شدنت براي انتخابات مجلس ، دسيسه بچينند چون هم تو و هم ما مي دانيم كه قدر و شان تو بيش از اينهاست كه بخواهي بر سر كرسي مجلس با اين تشنگان قدرت بجنگي . اين " بداخلاق ها"  ، هم اينان كه سالهاست دانسته و ندانسته دارند تيشه به ريشه ي همان درختي مي زنند كه با خون شهدا آبياري شده ، روزي خواهد آمد كه وعده ي خداوند را درست مي يابند ...پس : طاقت بيار رفيق ، خورشيد پشت ماست...

 پی نوشت : اگه فیل تر شدیم مارو اینجا پیدا کنید حرفهای گنده تر از دهن

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 17:39 | لینک  | 

 

من و قلم ، گاهي ناز مي كنيم براي هم . گاهي من بيتابش ميشم و گاهي اون بيقرار من و گاهي از هم فرار مي كنيم مثل پدر و فرزند كه از هم دور ميشن تا باز به سمت هم بدون و همديگه رو محكمتر در آغوش بكشن . هرگز فكرشو نمي كردم روزي قلم به دست بگيرم و از آقاجون بنويسم . آدم يكدنده اي كه هميشه خونه رو با پادگان اشتباه مي گرفت و انگار كاري جز بهانه جويي و ملامت كردن بلد نبود . هنوز 6 سال بيشتر نداشتم كه جنگ پدرمو از من گرفت و من از تموم سياهي هاي دنيا ترسيدم ، از ريش ، از پوتين ، از رنگ چادر مادرم و از تموم والفجرهايي كه مادرمو پاي راديو مچاله مي كردن تا مارش عمليات تموم بشه و پدرم تلگراف بزنه كه : " من سالم ، زود ميام" . يك روز بي اونكه بدونم داره كجا ميره در عالم بچگي دستشو محكم چسبيدم و گفتم " نميذارم بري" و اون بغلم كرد و همونطور كه دست به موهام مي كشيد با چشمي خيس گفت " منو دارن ميبرن " و من تا همين امروز انقدر كودك بودم كه نفهميدم منظورش از اون حرف چي بود . وقتي با دمپايي سفيد از جبهه برگشت و گفت كفشامو توي راه دزديدن حتي پيرمرد سبزپوش خوابهاي مادر هم نفهميد كه بابا شيميايي شده و تموم لباساشو توي بيمارستان آتيش زدن ، وقتي برگشت و بر خلاف هميشه مادرمو صدا نكرد تا پشتشو كيسه كنه من چه ساده لوحانه باور كردم كه جراحت عميق پهلوهاش جاي تركش خمپاره نيست و به لبه ي ديوار خورده و اين يك راز مردونه س كه بهتره مادر چيزي ازش نفهمه و ...و من حالا هرچقدر كه بزرگتر ميشم بيشتر در مقابل پدرم احساس كوچيكي ميكنم ، در برابر مردي كه جرات كرد عكس شاهو از سردر /// بكشه پايين ، مردي كه از چاقو و اسلحه ي منافقين نترسيد و هميشه و هرجا باهاشون جنگيد ، مردي كه قبل از انقلاب توي خيابون مبارزه كرد ، بعد از انقلاب توي جبهه و حالا توي مريضخونه ها با اثرات گازهاي شيميايي  .

آقاجون ! سالار ! منو بچه تر از هميشه فرض كن كه اين بچه هرچقدر كه بيشتر پا جاي پاي تو ميذاره بيشتر به آْقا بودنت پي ميبره كه تو با همين موهاي سپيد و قلب نيم بند هم صد تا دنيا فاصله داري با دنياي بچگانه ي ما كه براي نون ميناليم و هنوزم كه هنوزه لنگ چيزايي هستيم كه تو داشتي و زيرپات گذاشتي تا زمونه خيال نكنه ايراني انقدر بي وجود شده كه اجازه بده عرب 2 بار در تاريخ روي غيرتش اسب بتازونه . دستات هنوز بوي فالوده داره ، بوي همون سنگگ داغ كه ميگن بچه بودم دوست داشتم و تو برام لقمه ميگرفتي تا زودتر قد بكشم و تو ديگه كنار بسترم گريه نكني وقتي سرخك گرفته بودم و دكترا گفته بودن اگه تا امشب جوشاي تنش نزنه بيرون اين بچه از تب ميميره.... شبيه تو نيستم اما دارم پا جاي پا تو ميذارم ، ببين سالار ! به گوشم رسوندن كه گفتي به من افتخار ميكني ، حالا بذار منم بهت بگم كه به همون ريشت كه از هر تربتي برام مقدستره ، به همون نفسات كه گفتن 35 كيلومتر همسنگرتو توي جزيره ي مجنون كول كردي تا برسونيش عقب ، اگه دنيا رو به من ميدادن قد اون لحظه نبود كه به گوشم رسوندن آقام ازم راضيه...دستات بوسيدن داره ، تو كه دعات به آسمونا ميره ، مارو اين پايين يادت نره دعامون كن ، دعا كن مرد باشم ، بزرگ باشم ، آقا باشم ، مثل تو كه شايد نه اما دعا كن بيشتر شبيه تو باشم...خوشحالم كه هنوز حالت خوبه و سايه ت روزي 2 بار از شرقي ترين تا غربي ترين كرانه ي زندگي من امتداد پيدا ميكنه....

من هنوزم يه بچه ام آقاجون                   يه بچه با تموم بچگياش

يه بچه كه دق ميكنه غروبا                     نپيچه توي خونه عطر باباش

يه بچه كه حس ميكنه يه مرده               وقتي توي كوچه مياد پا به پات

هنوز ميخوام " بابا " صدات كنم تا             پز منو بدي جلو رفيقات

يه جون دارم اونم به من تو دادي              اراده كن تا جون به جونت بدم

دكترا بيجا ميكنن نذارن                          تورو به بچه هام نشونت بدم

بازم بيا مثل قديما بشيم                        با هم بريم تا ته كوچه باغا

دست منو بازم بگير تو دستات                  تنها نذار ميون اتفاقا

 یار نارنجی جونم

والا اينجور كه روزگار با ما چپ افتاده فك كنم اگه اسممو " مراد " هم بذارم اين ورپريده اگه شده بر وفق مم تقي ميچرخه اما بر وفق ما نميچرخه ! اون از ضدحال فوتبال ، اون از حالگيري واليبال ، اينم از شكست عشقي دیشبم (باخت هلند!) كه باعث شد تا صبح هي توي خواب اين پهلو به اون پهلو بشم و خر و پف کنم!! خداييش ديشب " يار نارنجي جونم ! " هلند مستحق باخت نبود . بچه كه بودم ( حالا درست يادم نيست كلاس سوم بودم يا چهارم يا پنجم!) تا دلت بخواد عكس رودگليد براي خودم جمع كرده بودم و خلاصه کلی حال ميكردم با اين مرد سياه چرده ي موكاموايي ! ديگه بعدش مارك فومباسن و نیستلروی و اينا بودن ولي علاقه ي من به تيم فوتبال هلند انقدي هست كه اگه هرجاي دنيا باشم و هلند بازي داشته باشه حتما بايد بشينم و تماشاش كنم . خلاصه اينكه ديگه اين فينال ديدن نداره  . اميدوار بودم امسال عشقم جامو ببره....

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 22:29 | لینک  | 

 

دوستي داشتم (معلوم نيست با اتفاقي كه پيش اومده هنوز دوست ما هست يا خير!) كه پسرشو گاهي به بهانه هاي مختلف پيش من ميفرستاد تا به قول خودش از من الگو بگيره و يه مرد بار بياد!!! حالا اينكه ايشون در كدوم ديكشنري خونده بود كه مرد مساويست با يك موجود هردمبيل شلخته ي بي خيال شكموي بداخلاق تندزبون مثل من خب اينو ديگه از شركت كننده ي بعدي بايد بپرسين ! الغرض اين رفيق ما پريشب زنگ زد و گفت پسرش سر كلاس زبان برگشته توي جمع به تيچر گفته : "من امروز حوصله ي درس جواب دادن ندارم تو هم هر غلطي دلت خواست بكن!!!" ولاحول و لا قوه الا بالله با اين مرد بار آوردنم!!! ياد اون جوك افتادم كه پسره ﺍﺯ ﻣﻬﺪ ﮐﻮﺩک ﺍﻭﻣﺪ خونه ، مامانش ازش پرسيد پسرم امروز توي مهد چي يادتون دادن ؟! بچه گفت ماماني يه شعر جديد ياد گرفتيم ، بخونم برات ؟! ميگه بخون پسر گلم ! و پسرك شروع به خوندن ميكنه : ﺩﺧﺘﺮكاﻱ کاشون !!! خوشگلِ ﺧﻮﺷﮕﻼﺷﻮﻥ !!! ﺗﻴﻎ مي ﮐﺸﻦ ﺑﻪ ﭘﺎﺷﻮﻥ !!! رژ میزنن لباشون!!! من بخورم لپاشون !!! آدم میمیره براشون !!! ...مادر بنده خدا كه صورتش مثل لبو سرخ شده بود با عصبانيت ميپرسه :ﺍﻳﻨﻮ ﮐﻲ ﺑﻬﺖ ﻳﺎﺩ ﺩﺍﺩﻩ پدر سگ؟؟؟؟!!! و بچه ي بينوا جواب ميده : امروز ﻣﺮﺑﻴﻤﻮﻥ ﻧﻴﻮﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ واسه همين ﺁﻗﺎ صفر (ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺳﺮﻭﯾﺲ)ﺑﺎﻫﺎﻣﻮﻥﮐﺎﺭﮐﺮﺩ!!!!! .... و اعاذنا الله الرحمن الرحيم بفضله العظيم من شرالشيطان الرجيم و اعوانه و انصاره !!!

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 11:41 | لینک  | 

 

در افسانه هاي شيعي – اسلامي يكي از نشانه هاي فرا رسيدن آخر الزمان و قيامت ، ظهور هيولايي به نام " دجال" ( مسيح دروغين) است كه پيش از قيام مهدي موعود (عج) از خراسان ظهور كرده و رفته رفته كارش بالا گرفته و آوازه اش به غرب مي رسد آنگونه كه در اورشليم بسيار مورد توجه و حمايت قرار مي گيرد تا اينكه سرانجام به دست عيسي مسيح و مهدي موعود به هلاكت مي رسد .

 دجال را مردي يك چشم با صورتي كريه و موها و ريشهايي بلند و تابدار تصوير كرده اند كه بر پيشاني اش كلمه ي كفر حك شده است و سوار بر الاغي مهيب از شرق به غرب حركت مي كند و بيشتر پيروانش را يهود و عرب تشكيل مي دهند . و هم اوست كه بهشتي دروغين را به پيروانش وعده مي دهد و با آوازهاي خوش و سكه هاي فراوان ، خلق را مي فريبد . او حق را با باطل آمیخته و مذهبي دروغين پديد مي آورد كه مبتني بر بي رحمي ، ريا و مال اندوزي است .

در پيشگويي هاي كتب شيعه همچنان آمده است كه دجال ، مردي عرب و از نسل بني اميه مي باشد كه فتنه اش از خراسان تا عراق و شام گسترش مي يابد  و آوازه ي بي رحمي ها و قدرت پوشالي اش آنچنان خلق را مي ترساند كه عده اي مي پندارند هيچ قدرتي قادر به نابودي دجال نخواهد بود ولي سرانجام شيعه و مسيحيت (مهدي و مسيح) بر سر نابودي اين اهريمن زشتخو متحد شده و تخمه ي اين ولد نامشروع عربي – يهودي (صهيونيستي) را در ريشه مي خشكانند....

که با این در اگر دربند در مانند ، در مانند...!!!(۱۰/۴/۱۳۹۳ )

سه نوع دور داریم:
- اونی که دستت بهش نمی رسه...
- اونی که چشمت بهش نمی رسه...
- اونی که فکرت هم بهش نمی رسه...
دیالوگی زیبا از " فامیل دور" که به گمونم مناسب احوال خیلیاست ! خیلی دوری اخوی !

 همین پسر فاطی دلاک خودمونو میگی؟!...(۱۲/۴/۱۳۹۳ )

خبرنگار توی لوس آنجلس از شعبون جعفری ( بی مخ) پرسید " خسرو" (آیرون شیخ) رو میشناسی ؟! گفت : " کیو میگی ؟! همین پسر فاطی دلاک خودمونو میگی؟!!! ".... حالا فک کن یارو سالهاست توی آمریکا زندگی میکنه و برای خودش کسی شده و اسم و رسم و دار و دسته ای داره !!! .... حالا شده حکایت حجه الاسلام والمسلمین جناب " شیخ محمود الصرخی !" دامه توفیقاته !...در روزهایی که علمای شیعه و سنی عراق فتوا به جهاد با گروهک تکفیری - تروریستی داعش دادن و ارتش و نیروهای مردمی در حال بازپس گیری و پاکسازی مناطق اشغالی هستن این شیرپاک خورده در کربلا اعلام بابیت کرده و ادعا کرده با امام زمان در ارتباطه و آقا ازش خواسته پيغامشو به مردم و علي الخصوص بيت آيت الله سيستاني ابلاغ كنه كه عجالتا صلاح در اينه که مردم با داعش نجنگن تا خود حضرت دستور جهاد بده !!! این وسط انقد گشتن و پرسیدن تا بالاخره یکی گفت : کدم شیخ محمودو میگین ؟! همون پسر جعفر ذغالی خودمون؟!... این ملانصرالدین هنگامی که با ۳۰ نفر از صحابه ی خودش در حال فرار بود توسط نیروهای امنیتی عراق در داخل یک مستراب عمومی دستگیر شد و با قیافه ی حق به جانبی به ماموران دستگیر کننده گفت : چیه ؟! توی مملکت شما دست به آب رفتن هم جرمه؟!!
البته خیلی زود و در همون بازجویی های اولیه مشخص شد که شیخ محمودجان از نیروهای سابق سازمان امنیت حزب بعث (ساواک سابق !!!) بوده و در حال حاضر هم برای سازمان اطلاعات سعودی کار میکنه !!! البته بازجویی ها کماکان ادامه داره و بعید نیست که در طی همین مدت که من این مطلبو تایپ می کردم شیخ محمود عزیز به همکاری با موساد هم اعتراف نکرده باشه ! والله اعلم بالخفیات الامور !...اینجاست که ما شیعیان باید کلاهمونو بالاتر بگیریم و بگیم از ماست که بر ماست !!! بنده در همین جا ضمن آرزوی قبولی طاعات و عبادات برای دوست و برادر عزیزم جناب نوری خان مالکی! ، از ایشون خواهش می کنم که همینطور که چارچشمی حواسش به عمر چچنی و ابوبکر البغدادی هست یه گوشه ی چشمی هم به آخوندای حوزه های علمیه ی کربلا و نجف داشته باشه تا مبادا یه وخت تا دسته سرش کلاه بره ! اون جمله ی معروفو که شنیده انشالا : مارادونا رو ول کنین یکی جلوی غضنفرو بگیره!!!
 
نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 9:16 | لینک  |