X
تبلیغات
منه آدم خاص !
خودت باش! نه بيش ، نه كم

 

" الناس نيام ، فاذا ماتوا انتبهو " ( مردم در خوابند – خواب غفلت – و آنگاه كه مي ميرند بيدار خواهند شد)

خدا كنه از اوناش نباشيم كه ناقوس مرگ قراره از خواب غفلت بيدارمون كنه و چشمامونو به روي حقيقت باز كنه . حقيقت همينه دوست من ! همينكه به خودت بياي و ببيني با خودت چند چندي ، همين كه تو بپذيري حتي خدا هم براي تغيير دادن هيچ سرنوشتي پادرميوني نميكنه تا زماني كه خودت به اين باور نرسيدي كه زندگيت تغييري نخواهد كرد مگر اينكه خودت تغيير كني . پس بيا مثل همين ساقه هاي مرده كه ذره ذره روح زندگي در آوندهاي خشكيدشون شروع به نبض زدن ميكنه تو هم از خواب بيدار شو و بهاري تازه در رگ زندگيت جاري كن . بيا و به اين باور برس كه تو از اون درخت خشكيده كه سيلي خزان و نامردي زمستون تا آخرين برگشو به تاراج داده كمتر نيستي ، بيا و قبول كن كه دلت هرچقدر هم كه از جفاي روزگار سرد شده باشه از اون خاك يخ زده و برهنه اي كه نگاهشو به آسمون دوخته تا خرمن خرمن گل و سبزه بر دامنش سبز بشه سردتر نيست ، بيا و خورشيد روي پشت بام خودتو باور كن حتي اگه همين خورشيد در يلدا ترين شب سال زندگيت در مايل ترين و دورترين مدار خودش به زندگيت تابيده باشه . بيا دوست من ! بيا و دلتو با دنيا صاف كن ، بذار تموم يخهايي كه قنديل بسته روي پنجره ها و دريچه هاي نگاهت آب بشه و بجاش گرماي بهار بريزه روي جان خستت . كنار بزن اين پرده هاي ضخيم پيش روتو ، برهنه تر از هميشه بهار رو در آغوش بكش و همصدا با تمام چلچله هايي كه از سفر بر ميگردن تو هم يكبار به خودت جرات سفر بده و از خودت و منيت ها و فرافكني ها ، ازين پيله ي تنگ و تاريكي كه به دور خودت تنيدي هجرت كن ، بگذار خداي اين حوالي با تمام عظمتش بر تو تجلي كنه ، بيدار شو رفيق ! چشماتو از اين خواب زمستوني بشوي و عاشقانه تر از هميشه " روي ماه خداوند را ببوس " ، بيدار شو و همصدا با تموم ثانيه هايي كه قراره سال جديد زندگيتو از وسط قرآن روي سفره ي هفت سينت تحويل كنن زمزمه كن : " يا مقلب القلوب و الابصار . يا مدبرالليل و النهار . يا محول الحول و الاحوال . حول حالنا الي احسن الحال"...

پي نوشت :

*عرض ادب و سلام دارم خدمت پدر معنوي خودم حاج مرتضي عزيز و همچنين برادر عزيز و بزرگوارم حاج سعيد بزرگوار اگه هنوز اينجا رو ميخونه . بذا طبق معمول يه شوخي با شما بكنم ! اگه تونستين 3 بار پشت سر هم اسمي كه براي سال 93 انتخاب شده بگين من اون دنيا يه حوري قدبلند و موبلوند از تبار لهستاني براي شما شفاعت ميكنم!!! خداييش اسم كوتاهتر ازين نبود؟!!!

*مرسي خديجه بابت تبريك روز تولدم ....از قرار معلوم امسال تو تنها موجود زنده اي بودي كه تولد ما يادش مونده بود ! البته توي نتو عرض ميكنم ...اينجا با يكي از همشهرياي تو رفيق فاب شديم و هر از گاهي كه دلم ميگيره يه سوسمارخور بهش ميگم و زندگي شيرين ميشود!!!...بابت اون موضوع (خاطرات بابات از جنگ ) اگه آدرس يا شماره اي از خودت بذاري ممنون ميشم چون هنوز چيز زيادي ننوشتم و ادامه رمانم به اذن خدا موكول شد براي وقتي كه برگشتم!

* سركار خانوم فرزانه خانوم ! ما آدم بدقولي نيستيم بخدا اما همه چي ناگهاني پيش اومد ...البته با شخصيت و بزرگواري كه در شما سراغ دارم ميدونم كه نياز به توضيح بيشتر نيست و حتما بديهاي مارو به خوبيهاتون مي بخشين ....انشالا اگه عمري بود و برگشتم خدمتتون ميرسم ...در هر صورت حلال كنين

*اميد جان من ! اميد جان شما داداش مايي و مارو هرچي غير از داداش صدا كني خوشمون نمياد ....كلي كامنت و لينك عكس در مورد جنگ ازت رسيده كه حتما بكارم مياد و از همينجا روي ماهتو ميبوسم داداشي

*عمار ! ازون كارت خوشم نيومد ...اگه بنا باشه خبري از خودم به كسي بدم خودم اينكارو ميكنم رفيق...عيد شمام مبارك

* هرچند براي كسي كه ديگران قراره براش تصميم بگيرن قول دادن شايد زياد كار درستي نباشه ولي احتمالا براي اواسط ارديبهشت يا حداكثر اوايل خرداد برمي گرديم . در هر صورت اين فرصتي بود مغتنم براي عرض ادب خدمت عزيزاني كه مارو كماكان ميخونن هرچند تعدادشون كمتر از انگشتان دست ما شده ولي اگه عمري باشه باز هم همين دوستي هاي عميق با همين دوستان يكدل و باوفا ادامه خواهد داشت و چه بهتر كه گاهي دوريها و نبودن ها باعث تشخيص ياران از مدعيان بشه ....مارو دعا كنيد....ياعلي....فعلا

 بعد نوشت:

تقدیم به روح بلند امیر سرافراز شهید علی صیاد شیرازی

بايد از نو بنويسند تورا                        روي سربرگ همه دفترها

باز اسطوره تر از آنچه كه هست           باز هم دورتر از باورها

همه بايد سر خط برگرديم                   واژه در واژه مقدس ترها

بايد از نو بسرايند تورا                         آيه آيه همه پيغمبرها....

فقط خاك بود و ريگ ...نه قطعه اي از بهشت بود و نه آشیانه ی فرشتگان...نقطه اي تفتيده از زمين بود كه جماعتي عاشق را در خويش جاي داده بود .من جنگ را دوست ندارم ، من آن بسیجی ۱۳ ساله را دوست دارم که نه چیزی از سیاست می فهمید و نه از بازی های سیاسی ،اما می فهمید که برای حفظ وطن باید جان فدا کرد ولو با جزغاله شدن در زیر تانک . من جبهه را دوست ندارم ، من تو را دوست دارم که به احترامت بايد روزگار كلاه از سر بردارد . بايد سكوت كرد و در تو خيره ماندكه هيچ واژه اي آنچنان قداست ندارد كه در شان تو نازل شود.....مرا با همان بزرگواری همیشگی ات بزرگوارانه حلال کن اگر امسال نتوانستم در روزت برایت بنویسم امیر...

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 10:59 | لینک  | 

 

دويدم و كلاه اون پسركو از روي سرش برداشتم و گذاشتم روي سرم . حالا كمي احساس امنيت بيشتري داشتم هرچند وقتي از زمين و آسمون گلوله روي سرت ميباره تنها حسي كه نداري همون احساس امنيته ( لااقل براي من كه اينطور بود ) . بند كلاه ، زير چونه ام آويزون بود و شايد خنده تون بگيره اگه بگم در اون شرايط يك لحظه از فكرم گذشت كه كاش الان يه عكاس اين دور و بر بود و از من عكس مي گرفت ! – نميدونم چرا خيال ميكردم با اون پيشوني زخمي و خون آلود و و شلوار پلنگي و قطار فشنگي كه ضربدري دور سينه ام بسته م شبيه قهرماناي فيلم هاي هاليوود شدم ! –

-نبضشو گرفتي ببيني زنده هست يا شهيد شده ؟!

سرمو كه بلند كردم ديدم همون حاجي رشتي با يه كلمن آب در چند قدميم ايستاده و داره يه جور خاص نگاهم ميكنه . نميدونم اون لحظه اي كه داشتم كلاهو از روي سر اون نوجوان بسيجي بر مي داشتم منو ديده بود يا نه ، ولي نگاهش كه داد ميزد :" واقعا متاسفم برات !" . با اينكه پيرمرد در چند قدميم ايستاده بود ولي براي فرار از احساس حقارتي كه به من دست داده بود بلند فرياد زدم :" آره حاجي ! خودم لحظه ي جون دادن بالاي سرش بودم !"  و بدون اينكه توي چشاش نگاه كنم يا منتظر سوال و جواب ديگه اي باشم دويدم طرف ناصر ....

بعد از مدتها تحقیق و تمرین ، طرح اولیه ی رمانم آماده شد و دارم شروع به بازنویسی اولیه میکنم، ممنون ميشم اگه هر خاطره ، روايت ، تصوير يا نقل قولي از رزمنده ها ، عمليات و يا هر موضوع مرتبط با جنگ ( چه جبهه و چه خاطرات مرتبط با جنگ در پشت جبهه) دارين برام بنويسين ...ضمنا در خط روايت و شخصيت پردازي ها هم اگه نظر يا پيشنهادي داشتين ممنون ميشم اگه منو در خلق يك روايت متفاوت از جنگ ياري كنيد...قطعا از عزيزاني كه در اين مسير مقدس همراه و حامي ام باشن با ذكر نام در كتاب ناقابلم تشكر و قدرداني خواهد شد . ضمنا كامنت هاي عزيزان به رسم امانت خصوصي خواهد ماند .

 پیشاپیش از لطف و بلندنظری همه ی شما گرامیان سپاسگزارم.

بابک(عباس) احمدی۱۲/۰۷/۱۳۹۲

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 16:38 | لینک  |