خودت باش! نه بيش ، نه كم

 

۱۰ گروه از دخترا هستن که نباید باهاشون ازدواج کرد . البته این جدول مثل جدول مرحوم مندلیف ، قابلیت کشف عناصر بیشتری هم داره فلذا من انتهای این جدولو نمی بندم چون معتقدم تا بی نهایت قابل امتداده ! بنا بر این اگه به دختری رسیدین که جزو این ۱۰ گروه نبود بنا بر احتیاط واجب ، فرض بر این بذارین که اون هم مناسب ازدواج نیست و بجای اینکه بگیرینش و خودتو بدبخت کنین فقط اسمشو در این بلک لیست ثبت کنید و کماکان از به دنیا اومدنتون لذت ببرید ! به امید روزی که این جدول به ۱۳۵۶۹۸ گروه ارتقا پیدا کنه....

و اما 10 طايفه اي كه از نظر من نبايد باهاشون ازدواج كرد :

1-دمدمي مزاج  

 از هواي فروردين غير قابل پيش بيني تره! تا تقي به توقي میخوره براي هميشه میره و باز دوباره فرداش خواب نما میشه و بر میگرده!!! امروز عاشقه ، فردا فارغ . جالب اینجاست که خانوم خانوما چنان مدعی و فاتحانه برمیگرده که انگار نادر از فتح کرنال برگشته ! از نظر اینا همیشه تو مقصری ،  همیشه تو نامردی ، ایییییش اصلا تو لیاقتشو نداری و اینا ! باشه بابا اصلا ما بد ، شما لطف کن دیگه واسه همیشه برو کنار بذا باد بیاد ! حافظ در مورد اينجور آدما گفته " تكيه بر عهد تو و باد صبا نتوان كرد "

2- عافيت طلب

ديگه خود داني ديگه ! توي اين دوستي هرچي سود باشه ۷۰ به ۳۰ (به نفع اون !) بايد بينتون تقسيم بشه اما اگه ضرري باشه جنابعالي بايد زحمت بكشي تنهايي تاوانشو بدي . خانوم ميفرمان : من كاري به هيچي ندارم و 50 تا خواستگار مثل تو توي آب نمك خوابوندم ! راضي كردن من با خودت ، راضي كردن خانوادت با خودت ، راضي كردن خانوادم با خودت ، عاشق كردن من با خودت ، عاشق موندن تو با خودت ، كنار اومدن با جواب منفي خانوادم با خودت ، كلا همه چي به پاي خودت ، حالا اگه تونستي از اين هفت خوان رستم به تنهايي بگذري من با كلي طاقچه بالا گذاشتن و قطار كردن شرط و شروط و مهريه ي بالا و شروط ضمن عقد ، منت میذارم سرت و زنت ميشم و اگه هم نتونستي كه فداي سرم ، "چيزي كه زياده خره ، بابام برام ميخره ! " ، زن هركي كه شرايطشو داشت ميشم ! ترشت نكنه مادموزل؟! چي خوردي انقده بلا شدي؟! گفتيم عشقو از چشامون بخون ، نگفتيم كه ببين روي پيشونيم چي نوشته!!!

3-ترسو

اينا خب معلومن ديگه ! ليوانشون هيچ وقت نيمه پر نداره . هميشه ي خدا بدبينانه ترين و احمقانه ترین احتمالاتو در نظر مي گيرن و دنيا براشون مثل يه فيلم ترسناكه كه حتي اگه يه فرشته هم ببينن خيال ميكنن يه ديو تغيير شكل داده ديدن ! اين بدبختها رو زياد اذيتشون نكنين چون همين فلاكت خودشون بسشونه! اگه بابام نذاره ؟ اگه خانوادم مخالفت كنن ؟ اگه تو بعدا دوسم نداشته باشي ؟ اگه ، اگه ، اگه و الي آخر . اينا ازون دسته آدمان كه آخرش از ترس مرگ ، خودكشي ميكنن! اگه توي زندگيتون به همچين آدمايي رسيدين اون بالا در منتهي عليه سمت راست صفحه تون يه ضربدر داره ! بلافاصله اون ضربدرو بزنين و دم تونو بذارین روی کولتون و دیگه اگه کلاه تونم اونورا افتاد بر نگردین که بردارین!

4- خودشيفته و خيالباف

كلا فدام بشه الهي ! يه آينه گرفته توي دستش مدام قربون صدقه خودش ميره ! تا مدرک نداره به خوشگلیش مینازه ، همینکه یه کاغذ پاره دادن دستش خیال میکنه مادام کوری شده و تخم اتم و صاب اتمو با هم شکافته !!! پست ميذاره مي نويسه " آخه خدايا اينهمه خوشگلي و زيبايي و مدرك تحصيلي و هيكل ناز و ثروت بابام به چه دردم ميخوره وقتي يكيو ندارم باهاش درد دل كنم!!!" بابا بي خيال تورو خدا ! باور کن مش غلامحسين با يابوي سياه هم نمياد سراغت چه رسد به شواليه روياهات با اسب سفيد ! شخصیت خودتو تا حد يه عروسك ويتريني تنزل نده وگرنه فقط كسايي ميان سراغت كه قصدشون فقط بازي كردن با توئه.

5-دورو و تنوع طلب

من در عجبم اينا واسه چي اسكار نمي گيرن وقتي انقد قشنگ نقش بازي ميكنن . جلوت واسه تو غش ميكنن ، پشت سرت واسه هزار نفر ديگه . اصغر فرهادي رو با جدايي نادر از سيمينش قشنگ تاكرده گذاشته توي جيبش! صبح با يكي ميره كوه ، ظهر با يكي ديگه نهار ميخوره ، عصر با يكي ميره سينما ، غروب توي پارك دستش توي دست يكي ديگه س ، شب با يكي ديگه توي شهر بازي قرار ميذاره ، قبل از خواب با يكي ديگه اس ام اس بازي ميكه ، شب خواب یکی دیگه رو می بینه و صبح با خیال یکی دیگه از خواب پا میشه ! . کلا معتقده : " خودم تنهایی از پس همه بر میام!!!"  . ای بترکی تو ! دریای خزر با اون عظمتش فوقش آب ۱۰ تا رودخونه میره توش ! ،  چته بابا از قرچک ورامین تا اوشون فشم هر کیو دیدی میخوای بهش پا بدی ؟!!! به اينا بايد گفت : با خود كج و با ما كج و با خلق خدا كج !      آخر قدمي راست بنه اي همه جا كج!

6-عقده اي و منحرف

مريضه ديگه ! خدا شفاش بده ! يا ساديسم داره و از آزار دادن ديگران لذت ميبره ، يا مازوخيسم داره و از آزار دادن خودش لذت ميبره . خودکم بینه ، خود بزرگ بینه ، منحرفه ، چه میدونم هر مرضی که داره خدا ایشالا شفاش بده اما تو مريض داري نكن و خودتو پابند اينجور آدما نكن . اگه ديدي طرفت وسواس زيادي داره ، بدبين و شكاك و بد دهنه، انحراف يا عادات زشت اخلاقي داره ، معتاده ، هوسبازه و غیره ، لطفا حس سوپرمن بودنت گل نكنه كه خيال كني تو بايد ناجي اون بشي . مگه خودش بابا و ننه و بزرگتر و وكيل و وصي نداره ؟! از اینجور آدما به سرعت فرار کن و تا بهت نگفتم نایست !!!

7-داغدار!

كور كه نيستي ! خب مي بيني يارو 6 دونگ حواسش پيش نامزد يا عشق سابقشه ديگه ، خب ازش بكش بيرون ! ، چيه هي ميري دور و برش موس موس ميكني؟! بخدا اين برات زن زندگي نميشه ها! اینو اگه با اين حالش بگيريش بايد اسم دوس پسر سابق خانومو بذاري روي پسرت و کلا با این مساله کنار بیای که گاهی اشتباهی بجای هوشنگ ،  کامبیز صدات کنه ! زياد سعي نكن حاليش كني كه از عشق اولش سرتري ، يه شمع براش روشن كن و ازون مجلس ختم بزن بيرون ! بذا تا قيامت بشينه واسه كسي كه بهش نارو زده عزاداري كنه و "بيا برگرد خونه بخونه! " ، چكار داري لياقتش بيشتر از اون بوده يا نه ، "خلايق هرچه لايق " واسه اینجور آدماست ديگه !

8-ولخرج و ظاهربين

حالا تو اگه ازش خوشت اومده خب برو واسه نیم ساعتی که مادموزل افتخار میده باهات قدم میزنه انگشتر طلا و شلوار جین ترک براش بخر ، ما که بخیل نیستیم اما بخدا اين اسپانسر ميخواد نه شوهر ! عابر بانكش كه نيستي اخوي ! اينو از همين الان تا نبریش نوک برج میلاد ، بستني های جای دیگه از گلوش پایین نمیره ، بابا به خودت رحم کن ! راستی گفتی اون پسر همسایه تون که باباش خرپوله و پورشه سوار میشه اسمش چی بود؟!!!

9- آدماي خاص

خانوم محترم! باشه قبول اصلا شما شمس تبريزي هستي و روح اشو روزي 3 بار در كالبدت حلول ميكنه اما من چه گناهي كردم كه بلد نيستم بفهمم مثلا اون گربه اي كه الان نشسته روي ديوار داره به چي فكر ميكنه؟!!!  حالا ساز میزنی ، نقاشی ، بازیگری ، هرچی هستی خب باش اما خانوم این کوکو سبزی ما چی شد ؟! مورد داشتيم كه دوماد بيچاره توی ماه عسل 3 روز و 3 شب هر شعر و تصنيف و قصه اي بلد بود براي قانع کردن روح وحشی عروس خانوم خل و چل که معتقد بود الهه ی ونوس در کالبدش حلول کرده خوند ولي حاج خانوم متقاعد نشد كه نشد ! آخرشم با اين بهانه كه تو اون مردي نيستي كه بتوني الهه ی عشقی که در وجودم پنهان شده رو رام و تصاحب كني پا شد از اتاق اومد بيرون و دوماد فلک زده رو با يك دنيا خماري تنها گذاشت ! ...یه چوب دم دست نیست من بزنم دست و پای این آدم به دور رو قلم کنم؟!

10- بي ايمان و بي قيد

حالا نه اينكه نمازشب و زيارت عاشوراش ترك نشه . نه شورش خوبه نه بي نمك . منظورم اينه كه لااقل به يه اصولي توي زندگيش پايبند باشه . تازگيا مد شده كلا لباسش از سر تا پا 20 سانتيمتر پارچه هم نیست و به هركي ميرسه دست و روبوسي و رقص و... وقتي هم بهش میگی ،  میگه " دل باید پاك باشه !" بابا ! اینجور که تو رفتار می کنی و خودتو بهش میمالی از مراحل س ک س ظاهرا فقط دخول صورت نمی گیره !!! خب بیا قشنگ برو باهاش بخواب و خیال خودت و و بقیه رو راحت کن دیگه ! ، آخه دختر خوب ! با اون ناز و عشوه و قر و اطواري كه تو ميريزي آدم هربار كه تورو مي بينه بعدش بايد بره غسل جنابت كنه ! يعني چي كه دل بايد پاك باشه ؟ تورو خدا يا خودتو خر فرض نكن يا مارو . آره حق با شماست ، دل بايد پاك باشه اما تورو جون جدت طوري لباس بپوش كه وقتي راه ميري " همچی همچینت " دل مارو آب نكنه. نميگم چادر سر كن ، ميگم عفت داشته باش.  

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 19:12 | لینک  | 

 

سگان صهيونيست باز هم در مقابل شيران مقاومت ، دم بر زمين زدند . چندين دهه از آغازين روزي كه روباه هاي يهود با توهم تشكيل اسرائيل بزرگ (از نيل تا فرات !) تمام اقوام آواره ي يهودي را از سرتاسر دنيا به فلسطين فرا خواندند مي گذرد . دهه هايي كه با سرعت پرتاب فلاخن و سنگ و به طعم خون و باروت بر مردم بي دفاع فلسطين گذشت . كشتارهاي ددمنشانه اي  نظير نسل كشي صبرا و شتيلا كه شايد در برابر همه ي آنچه كه در اين سالها بر زنان و كودكان اردوگاه نشين فلسطيني رفته است يكي از هزاران باشد . تمام زخم هايي كه خاطره ي مقاومت در ياد دارد اما از لوله هاي تفنگ اسرائيليان شليك نشده كه گاهي كشنده ترين و عميق ترين زخمهايش را از نيش قلم و زبان عده اي " نا آشنا با درد " خورده است . كساني كه با تفكيك انسانيت به عرب و عجم ، خواسته اند وجدان نداشته ي خود را حتي از انديشيدن به فاجعه اي كه هر روز و شب در جغرافيايي نزديك در حال مكرر شدن است راحت كنند غافل از اينكه آن گرگ اگر آن پوستين بدرد به اين پوست نيز رحم نخواهد كرد .  البته چه توقع مي توان داشت از كساني كه جنگ و بيرحمي دشمن را به چشم نديده اند و نمي دانند جنون آدم كشي در مرداني كه به بوي خون انس گرفته اند تا چه اندازه مي باشد .

اسرائيل باز هم بدون اينكه بتواند حتي يك وجب از غرور و رشادت مقاومت را تصرف كند پا پس نهاد و به لانه ي خويش بازگشت اما اين رفت و آمدها ديگر به اين آساني و ارزاني برايش رقم نخواهد خورد . موشك هاي مقاومت اگر تا كنون فقط از غزه شليك مي شد و گردان هاي "قسام " خواب راحت را از چشمان تل آويو نشينان ربوده بودند اينك گردان هاي جديد مقاومت در كرانه ي باختري و ساير مناطق اشغالي هم تشكيل شده است و جوانهايي كه مرگ در راه وطن و آزادي را باور كرده اند هم اينك گرداگرد شهرك هاي يهودي نشين در حال آموزش و تمرين هستند . عصر سنگ به پايان رسيده و حال اين موشك ها خواهند بود كه از نسلي به نسلي جديدتر، شراره هاي خشم قومي به جان آمده را به جان اسرائيل فرو خواهد ريخت و دير نيست روزي كه معجزه ي عصاي مقاومت ، مارهاي پوشالي صهيونيست را براي هميشه فرو ببلعد . دولت غاصب و كثيف اسرائيل بايد از بين برود . تاريخ 30 ساله ي پيش رو را هر كسي كه بنويسد ناگزير از نوشتن اين حقيقت خواهد بود كه : " ما اسرائيل را زير پا له مي كنيم " و آنچنان جهنمي در زمين و آسمان براي اسرائيل مي سازيم تا مرگ بر اسرائيل از شعار به عمل تبديل شود .

متن زير در مورد قوم يهود را چند سال قبل در يكي از وب هايم نوشته بودم . شايد خواندنش براي دوستان جديدتر و بازخواني اش براي قديمي ترها خالي از لطف نباشد....

خانه به دوشان تاريخ

عبریها اصلا از نژاد سامی هستند که در نواحی شمالی عربستان پرورش یافته و قرنها درآن دشت بی کران متحّرک بودند و کوچ نشینی می کردند. آنان در صحراهای عریض و وسیع آن سرزمین، هرجا که اندک آب و گیاهی بود خیمه زده و سپس ازآنجا مهاجرت می کردند. آنان قبایل متفرقی بودند که هرقبیله رئیس خودش را داشت. شیوه ی زندگی این شبانان باستانی همان است که در زندگی اعراب هم عصر با ظهور پیامبر اسلام می توان دید در واقع اعراب حجاز اگرچه عبری نبودند ولی در شیوه زندگی همچنان به همان سنتی که بیش از هزار سال قبل عبریهای ساکن آن نواحی به آن رفتار می کردند وفادار مانده بودند. عبریها، نخست مانند بسیاری از اقوام دیگر قوای طبیعی و ارواح را می پرستیدند که این "الهه های متعدد"  بعدها به یک "الاه" تبدیل شد و به توحید منجر گشت. عبریان اعتقاد داشتند که ارواح نامرئی و قوای غیبی درجهان وجود دارند که آنها را در شکل مفرد به صورت"ال" و درشکل جمع به صورت"الیم" یا"الوهیم" نشان می دادند که به خدایان کوچک و بزرگ اطلاق می شد، این کلمه و اعتقاد بعدها به یک خدای بزرگ اطلاق شد و به صورت(الاه)درآمد که به معنی مجموع تمام خدایان و قدرتی برتر شامل تمام قدرتها و نیروهای غیبی بود.

در حدود بیست قرن قبل از میلاد،عشیره ها و قبیله های کوچک و بزرگ عبری، آرام آرام چراگاههای نخستین خود را ترک کرده و به همراه احشام خود وارد سرزمین پادشاهی بابل شدند. آنان به قهروغضب از بابل بیرون رانده شدند و سالهای سال در بیابانها سرگردان بودند تا اینکه سرانجام به سرزمین مصر رسیدند و در آنجا پناهنده شدند. آنان قریب به پانصد سال در مصر بودند تا اینکه قوم یغماگر و راهزن"هیگزوس" بر مصر دست یافتند و عبریهای ساکن مصر برای اینکه مصر را هم از دست ندهند و دوباره به دربه دری و خانه به دوشی مبتلا نگردند با هیگزوس ها کنار آمدند و با نوعی مصالحه و سازش توأم با اظهار بندگی توانستند در اماکن و چراگاههای خود بمانند. این سیاست آنها اگرچه در کوتاه مدت فوایدی هم برایشان داشت ولی بذر کینه و عداوت آنها را در دل صاحبان اصلی مصر، یعنی مصریان کاشت. عاقبت مصریان پس از کشمکشهای بسیار توانستند مهاجمان غارتگر هیگزوس را از مصر بیرون کنند و بار دیگر حکومت و قدرت را در مملکت خویش بدست بگیرند ولی این تمام کاری نبود که مصریان سعی در انجامش داشتند. آنان اینک کاری مهمتر را درپیش روی داشتند و آن بیرون کردن مهمانان خائنی بود که نمک خورده و نمکدان شکسته بودند. پس دیگر شفقت و مدارا را نسبت به این مهمانان قدیمی کنار گذاشته و تا آنجا که می توانستند بر آنان سخت گرفتند. مصریان عبریها را تا حد غلامی و بندگی خود تنزل داده و به کارهای سخت و طاقت فرسا نظیر ساختمان سازی و راه سازی و باغبانی و... گماشتند و بدین ترتیب دوران زندگی خفّت بار عبریان در مصر آغاز شد. آنان نه تنها تملکی بر جان و مال خویش نداشتند بلکه زن و کودک آنها نیز به بردگی و کنیزی مصریان گرفته می شد و تنها حقوقی که این اربابان سختگیر برای بردگان درمانده خویش قائل بودند حق نفس کشیدن در خاک مصر بود. اين همان زماني است كه در تورات و قرآن به عنوان عصر ظهور موسي و حكمراني فرعون از آن ياد شده است . اينكه آيا به واقع كسي به نام موسي وجود داشته يا خير بحث گسترده اي است كه بايد در مجالي مناسب به صورت تخصصي تر و موشكافانه تر در مورد آن بحث كرد ولي آنچه اكنون مي توان گفت اين است كه "موسي " يا " موسه " برگرداني از " موشه " ( به معناي : از آب گرفته شده ) مي باشد كه در اساطير كهن مصري به برخي از خدايان نظير " آمون" اطلاق مي شد و به احتمال فراوان عبريها با تغيير اين افسانه ي كهن ، افسانه اي جديد با قهرماني جديد به نام موسي براي خود خلق كردند . در آينده در اين مورد بيشتر و موشكافانه تر خواهم نوشت . گذشته از تمام اين بحثها آنچه در افسانه هاي قرآني و توراتي آمده اينگونه است  كه مقارن با همين  زمانها و درست در لحظه اوج این سخت گیریها بود که جوانی از بنی اسرائیل که برحسب تصادف در دربار مصر پرورده شده بود ظهور کرد و توانست با زحمات فراوان، آن قوم حقیر شده را از بندگی مصریان نجات داده و آنان را با عبور دادن از بیابانهای طاقت فرسا به سرزمین موعود برساند. ارض موعود یا همان سرزمینی که بنی اسرائیل برای رسیدن به آن، سالهای سال در بیابانها سرگردان بودند جایی نبود جز سرزمین فلسطین کنونی که درآن زمان اقوام "فی لیستو" یا" فی لیستر"( كه بعدها آن اقوام و سرزمين شان با نام فلسطين ناميده شدند ) درآن ساکن بودند."فی لیسترها" قوم کوچکی بودند که از وطن اصلی خود یعنی جزیره کرت در دریای مدیترانه رانده شده و به این ناحیه آمده بودند. در قسمتهای دیگر فلسطین هم اقوامی سامی به نام کنعانیان ساکن بودند. یهودیان توانستند با زحمت فراوان در برخی نقاط صعب و کوهستانی فلسطین که مورد توجه فی لیسترها و وکنعانیان نبود ساکن شده وبرای خویش شهرهایی بسازند. آنهامعبد بزرگی در شهر" ژوروزالم" (اورشليم - بیت المقدس امروزی) ساختند که به معنی(خانه صلح) است.

به طور کلی برای عبریها نمی توان وطن خاصی را در نظر گرفت آنها همواره در میان سرزمینهای جنوبی عربستان و سرزمینهای بین النهرین تا سوریه و فلسطین و مصر در حرکت و مهاجرت بودند و اغلب آنها را در تاریخ می توان به صورت قوم بی دفاعی دید که گاه از ظلم پادشاهی به پادشاه دیگر پناهنده می شدند و گاه از جور دوستی به دوست دیگر می گریختند.این آوارگان همیشگی تاریخ، هرگز منشاء خدمتی بزرگ و یا مصدر حرکتی مثال زدنی در تاریخ نبودند و تنها چیزی که باعث شده آنهمه پراکندگی و سرگردانی باعث انقراض کامل آنان نگردد ایمان و اعتقاد محکمشان به کتاب آسمانی شان تورات بوده است. آنان پس از اینکه بخت النصر امپراطور بابلی، کشور کوچکشان را ویران کرد و شهر اورشلیم پایتخت آنان را با مجسمه ی هیکل (مجسمه ي داود)که نماد همبستگی آنان بودبه آتش کشید دریافتند که شاید تا چند سال دیگر نامی و اثری از یهود برجا نماند.زیرا بسیاری ازمردانشان از دم تیغ گذرانده شده بودند و زنان و کودکانشان نیز برای اسارت و بردگی به بابل برده شده بودند و این قوم پراکنده، در آن زمان از هر زمان دیگری پراکنده تر شده بود ولی هنوز یک چیز وجود داشت که می توانست تمام یهودیان دنیا را در هر کجا و در هر وضعیتی که بودند به هم پیوند دهد و باعث شود که هویت خود را از دست ندهند و این چیزی نبود بجز تعالیمی که از انبیاء بنی اسرائیل برجای مانده بود. پس آنان به سرعت و به شیوه های گوناگون به ترویج اعتقادات خود و آموزش فرزندانشان با تعالیم اجدادی شان پرداختند این شیوه ی زیرکانه و موثر که تا آن روزگار به فکر هیچ قوم و ملت شکست خورده ای نرسیده بود باعث شد که یهودیان از انقراضی حتمی و زوالی قریب الوقوع نجات پیدا کنند. یهودیان که تا آن زمان، توجه چندانی به کتب آسمانی و تعالیم پیامبران خود نداشتند به یکباره تنها رمز ماندگاری خویش را در تمسک به شعائر دینی خویش دیدند پس تا پای جان در حفظ و ترویج مرام خود کوشیدند و با حفظ و نشر معتقدات خویش، هم جمعیت پراکنده و رو به زوال خود را از نابودی کامل نجات دادند و هم با تحت تاثیر قراردادن سایر فرهنگها و ادیان، به نوعی باورها و اعتقادات خود را وارد سایر ادیان و فرهنگها نمودند به شکلی که امروزه تقریبا هیچ فرهنگ و دین قابل توجه و پرطرفداری را نمی توان یافت که بخشهایی از اعتقادات یهود را به عنوان باوری دینی یا فرهنگی نپذیرفته باشد. داشتن دینی پویا که در رأس آن خدایی قادر و متعال قرار داشت و همچنین اعتقاد به ظهور یک منجی از بنی اسرائیل که قرار بود سرانجام روزی به همه ی در به دری ها ی آنان پایان دهد تحمل دوران سخت و طاقت فرسای اسارت و بردگی را برای پیروان این دین ساده تر می کرد هرچندکه آنان بعدها به همین اعتقادات خود نیز پشت کرده و بسياري از اعتقاداتشان را بنا به برخي اقتضائات تغيير داده يا به كلي حذف كردند .

در مورد يهود و يهوديت همين بس كه بدانيد پايه گذار و باني بسياري از انحرافات و بدعت ها و تباهي هاي اجتماعي و اخلاقي بشري در طول تاريخ بوده اند تا آنجا كه به عنوان نخستين طايفه از بشريت متمدن ، عمل شنيع لواط را بين خود مرسوم ساخته ( قوم لوط در قديم و لواط در تشكيلات فراماسونري در عصر جديد) و نيز زنا و فاحشگي را به صورت امري متداول حتي در كتاب مقدس خود ذكر كرده اند ( زناي داود با زن شوهردار – زناي يعقوب با عروس خود – زناي لوط با دختران خود و غيره ) و نيز ربا و برده داري و ترويج حس ناسيوناليست و دشمن شمردن تمام اقوام غيريهودي . نخستين شكاكان و ملحدان تاريخ از ميان يهودياني نظير اراسموس و اسپينوزا و غيره ظهور كرده اند و نخستين تفكرات اومانيستي و سكولار در آغاز از سوي پيشاهنگان يهودي مطرح و ترويج شد و تمام آنچه كه تحت عنوان شعار خداستيزي و " خدا مرده است " از گلوي فلاسفه ي عصر مدرن شنيده شد براي اولين بار در معابد و كنيسه هاي يهودي زمزمه شد . از صنعت سكس و پورنو تا قاچاق انسان و اسلحه و مواد مخدر ، از فرقه سازي و تاسيس تشكيلات شيطان پرستي و فراماسونري گرفته تا تشكيل شبكه هاي جاسوسي و معاند و تروريست ، از رواج انواع و اقسام ابتذال و انحطاط در فرهنگ و هنر جوامع گرفته تا ترويج هزار و يك تفكر نيهيليسمي و پوچگرايانه ، از دامن زدن به تفرقه و جنگ و آشوب هاي قومي قبيله اي گرفته تا دميدن در آتش بزرگترين جنگها و كشتارهاي تاريخ ، در همه و همه مي توان به وضوح ردپاي شوم و تاثيرات توام با تحريك و وسوسه ي مكاران يهودي را ديد كه من براي پرهيز از اطاله ي كلام از ذكر مصاديق و مثال ها خودداري مي كنم و دوستان با كمي تحقيق و مطالعه به نمونه هاي فراواني از اين سياهكاري ها و سيه روزي هاي قوم يهود دست خواهند يافت .  

يهود و يهوديت ، يكي از اسرارآميزترين ، عجيب ترين ، مرموزترين و زيرزميني ترين تشكيلاتي است كه در آغاز تا كنون در جوامع بشري تشكيل شده است . تاريخچه ي يهود تاريخچه اي به قدمت تمام نيرنگها ، دسيسه ها ، فتنه گري ها و تفرقه افكني هاي است كه چشم بشريت به خود ديده است . كاهنان يهود نخستين كساني هستند كه مدعي شدند با خداي خالق هستي روبرو شده ، با او سخن گفته و حتي با او دوست شده اند . در واقع تا قبل از شكل گيري منجسم تشكيلات ديني يهودي در هيچ دين و مسلكي خداوند تا اين اندازه دستمايه و آلت دست گروهي فريبكار سودجو نشده بود . يهود و يهوديت با جعل داستان و معجزه و كرامت ، خدايي آنچنان مبتذل و ضعيف براي خود ساختند كه  شان و مرتبه ي خداوندي اش گاه تا سرحد يك كارگزار و خدمتكار فرقه اي پايين آمده و به غول چراغ جادو براي كاهنان يهودي تبديل مي شود . در مورد يهوديت و كتاب مقدسشان باز هم به تفصيل خواهم نوشت .

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 17:36 | لینک 

 

نزديك شدن به سالروز كودتاي " شوم – آمريكايي " 28 مرداد بهانه اي شد تا چند سطري از " شعبان جعفري " بنويسم ؛ بچه ي سنگلج تهران ، متولد اول فروردين 1300 ، فرزند آخر و ته تغاري يك خانواده ي سنتي و شلوغ با 14 فرزند . بي شك نامش جزو 10 نام برتر و  معروف قرن اخير در ميان همه ي ايرانيان مي باشد كه به نوعي سمبل و ضرب المثل براي اوباشي گري ، قلدري ، "منطق چماق "( چماق ايسم !) و دخالت لباس شخصي ها در سركوب مخالفان حكومتي بدل شده است . همان گستاخي و قانون گريزي ذاتي اش كه باعث شد بچه محله هايش در محله ي دباغ خانه از كودكي به او لقب " بي مخ " بدهند همان گستاخي و قانون گريزي بعدها او را از شاگردي كردن در ماست بندي برادرش به رفت و آمد با دربار و نشست و برخاست كردن با رجال و شخصيت هاي ممتاز داخلي و خارجي رساند .

او را كه نه از تحصيلات بهره اي داشت و نه از ثروت و نه حتي از يك حامي با نفوذ و قدرتمند ، همه ي ما به خوبي مي شناسيم و بارها و بارها در شهر و محله ي خودمان امثال او را فراوان ديده ايم . از نسل همان بچه هاي لات مسلك و بلند همت پايين شهري كه چه شاگرد مكانيك باشند و چه صاحب نمايشگاه ماشين ، قواعد مردم داري و استفاده از فرصت هاي زندگي را خوب بلدند و گويي سختي هاي زندگي از همان طفوليت به آنها مي آموزد كه كجا بايد سرشان را پايين بيندازند و چشم بگويند و كجا سينه را جلو بدهند و نفس كش بطلبند . كباده زن و باستاني كار زورخانه ي بازارچه و نوچه ي پهلوان سيد حسن رزاز كه اولين بار در سن 15 سالگي به خاطر دعوا و درگيري پايش به زندان باز شد ، خيلي اتفاقي وارد سياست شد . يك سرباز فراري كه يك شب در عالم مستي به همراه دوستان اراذل و اوباشش به تماشاخانه ي فردوسي در لاله زار مي روند تا دعوايي راه بيندازند و صفايي بكنند غافل از اينكه دست بر قضا همان شب در همان تماشاخانه  ، تئاتر ضد حكومتي" مردم" به كارگرداني عبدالحسين نوشين در حال اجراست و آن سانس هم براي عده اي از مهمانان عاليمقام با نفوذ و ضد سلطنت نظير ابراهيم حكيمي (نخست وزير وقت) ، محمدعلي مسعودي ، عبدالكريم عمويي و تعداي ديگر رزرو شده است . فردا صبح دكه هاي روزنامه فروشي ، ويتريني براي بازتاب 2 تيتر درشت ولي متفاوت از يك خبر بودند ؛ سلطنت طلب ها نوشتند : " عده اي از جوانان غيرتمند و وطن پرست ، ديشب در حركتي خودجوش ، سياه بازي كمونيست ها را از روي سن پايين كشيدند " و روزنامه هاي چپ نوشتند : " چاقوكشان و رجاله هاي دولتي ديشب عربده كشان ، سر " مردم " را بريدند " ( مردم : اشاره به تئاتر مردم كه در حال اجرا بود) و بدين ترتيب يك دعواي كاملا جاهل مآبانه و كاباره اي در سرماي شبانگاه 21 اسفند 1326 بر سر نپرداختن بليط ورودي  كه شبي هزار ازين دعواها در كافه ها و كاباره ها و تماشاخانه هاي لاله زار و چهار راه استامبول و گمرك اتفاق مي افتاد با معرفي پسري درشت استخوان و جسور به صحنه ي سياسي ايران به نقطه ي آغاز شكل گيري جمعيت هاي مردمي و خودسري بدل شد كه پس از آن تاريخ همواره به عنوان گروه هاي فشار در صحنه ي سياسي ايران حضور داشته و دارند .

جعفري خيلي زود از طرف ساواك و شهرباني به عنوان مهره اي ارزشمند براي سركوب مخالفان شناسايي شده و به او پر و بال داده شد . او در آغاز به علت جواني و بي تجربگي و سواد اندكش كمي در انتخاب مسير دچار سردرگمي شد و چندين و چندبار خط سياسي اش را عوض كرد ؛ زماني پاي سخنراني نواب صفوي نشست و خود را عضو جمعيت فداييان اسلام جا زد ، زماني ديگر به بيت آيت الله كاشاني  آمد و رفت كرده و دست معظم له را بوسيد ، گاهي سر از خانه ي برادران رشيديان درآورد و گاهي ديگر خدمت مصدق شرفياب مي شد و مجيز دكتر فاطمي (وزير خارجه و همه كاره ي دولت مصدق) را گفت ( هم او را كه بعدها جلوي در شهرباني و در مقابل چشم دهها مامور و افسر كلانتري زير مشت و لگد گرفت و به قصد كشت كتك زد) اما خيلي زود فهميد كه تا زماني كه كدخدا هست مجيز پيشكار را نبايد گفت پس حسابش را از همه جدا كرد و فدايي اعليحضرت شاه شد و در اين مسير(شاهدوستي) آنگونه افراط و تفريط كرد كه حتي خود شاه هم گاهي دستور ميداد جلوي بلند پروازي ها و تندروي هاي او را بگيرند . شاه البته شعبان را دوست داشت و به كررات او را به حضور مي طلبيد و با گوش دادن و خنديدن به خاطره ها و شيرين كاري هايش او را در كارهاي بعدي اش جسورتر و گستاخ تر مي كرد(جعفري : يكبار شاه به من گفت جعفري شنيده ام يك روز توي جمع به آقاي {آيت الله} كاشاني فحش دادي ؟! جعفري : بله اعليحضرت ! شاه : چه فحشي دادي ؟! جعفري : قربان فحش بدي بود نمي توانم به زبان بياورم ! شاه : نه اشكالي ندارد بگو ببينم چه فحشي دادي ! جعفري : قربان رويم نمي شود ! شاه : چه اشكالي دارد ، بگو ببينم چه گفتي ! جعفري : قربان گفتم خار مادرتو گ = ييدم!!!! شاه : قاه قاه مي خندد و مي گويد عجب! عجب!)

حقيقت اين است كه شعبان جعفري با توجه به قلدري ذاتي و دار و دسته ي بزن بهادر و خطرناكي كه همواره به دور خودش داشت توانايي حيرت انگيزي در به راه انداختن دسته هاي چماق دار و بسيج رجاله ها و بزن بهادرهاي جنوب شهري براي انجام مانورها و ماموريت هاي دورن شهري داشت . او با اتكا به همين رفقا و نوچه هاي زورمند و پشتيباني ساواك و شهرباني هر زمان كه اراده كرد هر كاري كرد از كتك زدن افسر بازجوي ساواك در داخل سازمان اطلاعات و امنيت گرفته تا تكه پراكني به تيمسار نصيري و كل كل با تيمسار حجت در حضور شخص شاه ! ، گاهي به دفاتر روزنامه هاي توده اي و چپي حمله كرد (14 آذر 1330 آتش زدن و تخريب دفاتر روزنامه هاي " مردم " ، " چلنگر" ، " به سوي آينده " ، " بدر " ، " نويد "  ، " آزادي" و غيره ) ، گاهي خانه هاي صلح را بهم ريخت و گاهي هم در زمان انتخابات به پاي صندوق هاي راي قشون كشي كرد و با توسل به پس گردني و فحش خواهر و مادر براي كانديداي مورد نظر حكومت راي جمع كرد . رد پاي شعبان جعفري و ادبيات لمپنانه ي او را  را در سالهاي مابين 1326 تا 1356 در همه جاي صحنه ي سياسي ايران به وضوح مي توان يافت ؛ زماني در حال اجراي نمايش باستاني براي اعليحضرت در جشن مهرگان ، زماني پيشاپيش " جمعيت جوانمردان جانباز "( نامي كه جعفري پس از كودتاي 28 مرداد براي دار و دسته اش برگزيده بود) در 21 خرداد 1342 براي سركوب باقي مانده ي قيام 15 خرداد و زماني روي تخت بيمارستان ، زخمي از سوء قصدي كه از طرف عناصر سازمان مجاهدين خلق (منافقين) در داخل پارك شهر(نزديك باشگاه – موزه ي جعفري كه به عنوان پاداش كودتا به او هديه شد و زماني از سرتاسر جهان مهمان و بازديد كننده هاي فراوان وعاليرتبه از ورزشكاران و هنرمندان گرفته تا رجال طراز اول سياسي داشت ) به او شده بود . او كه از سوي مردم و مطبوعات گاهي جعفري ، گاهي بي مخ و گاهي تاجبخش ( به پاس ايفاي نقش پررنگش در شكل گيري و موفقيت كودتاي 28 مرداد كه باعث بازگشت شاه و حفظ تاج و تخت شده بود اين لقب به او اعطا شد) ناميده مي شد به شمشيري دو لبه تبديل شده بود كه از هر طرف كه فرود آورده ميشد مي بريد ؛ او روزي مصدق را از پاي هواپيما بر دوش گرفته و نعره ي زنده باد مصدق سر داد و روزي ديگر سوار بر جيپ به در خانه ي مصدق كوفت و در را از جاي كند تا دستش به مصدق برسد و او را بابت رفتن شاه از ايران در اسفند 1331 تنبيه كند  ، روزي در رشت و در جمع به خواهر شاه فحش داد و روزي كريم پورشيرازي را بابت اينكه در روزنامه اش " شورش " به شاه توهين كرده بود در زندان مورد ضرب و شتم قرار داد ، روزي دست آيت الله كاشاني را بوسيد و روزي ديگر چندين اتوبوس آدم با بيل و كلنگ جمع كرد تا پامنار و بيت آيت الله كاشاني را ويران كرده و شخم بزند !

جعفري بعد از انقلاب پس از سالها دربه دري و آوارگي از شهري به شهري و از كشوري به كشور ديگر سرانجام به آمريكا پناهنده شد و در 28 مرداد 1385 در حالي كه در يك چلوكبابي ايراني شاگردي ميكرد و كباب چنجه به سيخ مي كشيد در غربت و تنهايي از دنيا رفت در حالي كه هرگز با تمام ادعايي كه داشت حتي موفق نشد همسر و تنها فرزندش حميد را قبل از مرگ ببيند . او را قضاوت نمي كنم چون غير از 4-3 باري كه تلفني و از طريق يكي از دوستان با او حرف زده ام هيچ شناخت عميق و روشني از شخصيت واقعي اش ندارم و تمام دانسته هايم محدود به مطالب و گفته هاي ضد و نقيضي است كه از او روايت مي شود و بر سر زبان هاست . كتاب خاطراتش را به جرات مي گويم كه شايد بالاي 300 بار خوانده ام تا با نگاه تحليل گرانه و حساب 2*2 تا كردن به يك 4 واقعي از شخصيتش برسم ولي اعتراف ميكنم كه زواياي مبهم و تاريك شخصيت اين مرد ، او را به موجودي عجيب و پيچيده و رمزآلوده برام بدل ساخته كه هرچه بيشتر در موردش ميدانم بيشتر بر حيرت و كنجكاوي هايم افزوده مي شود . مردي عجيب و لوطي مسلك و قوي كه هرگز لب به دود و دامن به زنا و آلودگي هاي اخلاقي نيالود و تا زنده بود حتي در غرب وحشي هم نماز و روزه اش ترك نشد ، مردي كه همواره گوني گوني برنج و روغن و ارزاق عمومي در انباري باشگاهش نگه مي داشت تا به نيازمندان و فقرا كمك كند و آنقدر لوطي و با مرام بود كه نواب صفوي زماني كه نياز به چند هزارتومان پول داشت با اينكه اگر لب تر ميكرد كسبه و مومنين بازار ميليونها تومان پول به پايش مي ريختند ولي فقط دنبال او فرستاد تا از او برايش پول بگيرند . جعفري بعد از 28 مرداد با اينكه اگر مي خواست مي توانست با استفاده از روابط و نفوذي كه داشت صاحب ثروت و مكنت فراوان شود ولي از دار دنيا به همان ماشين جيپ قديمي و يك خانه ي كلنگي و يك باشگاه قناعت كرد و روال زندگي اش را بر اساس همان كله پاچه صبح ، چلوكباب ظهر ، سيراب شيردان عصر و دل و قوه ي شب ادامه داد و همينكه شكمش سير و تنش سلامت باشد شكر خداي را گفت و زياده از اين نخواست ولي اين فقط يك بعد از شخصيت اوست . او بي ترديد چه آگاهانه و چه ناآگانه نقش پررنگ و انكار ناپذيري در سقوط دولت ملي مصدق و روي كار آمدن استبداد دارد و چه بسا اگر آن روز او به همراه دار و دسته اش توي خيابان ها نبودند يك دعوت عمومي از طرف مصدق مي توانست مردم را به خيابان ها ريخته و دولت كودتا را سرنگون كند . او اولين كسي در ادبيات سياسي ايران است كه علاوه بر خودكار و كاغذ ، چماق را هم روي ميز دولتيان گذاشت و پايه گذار ركني جديد در بناي معادلات سياسي – اجتماعي كشور گرديد كه به ظاهر از دل مردم برآمده و در واقع چاقوي دولتي در دست با قلدري و خودسري در حركاتي "همواره خودجوش! " آنچه را كه مي خواهند حال يا به شكل امتياز و يا به شكل باج از حكومت و مردم مي گيرند . جعفري شايد بي گناه ترين مجرم تمام آنچه كه مرتكب شد باشد ولي به هيچ وجه در آنچه كرده و ميكرده بي تقصير نيست . او شايد تحليل درستي از آنچه كه در پس پرده ي سياست مي گذشت نداشت ولي قطعا آگاهي كاملا روشني نسبت به رياكاري اهالي سياست داشت و من با اينكه هرگز قصد ندارم فرزند يك بقال عيالوار و متدين " گذر دباغ خانه " را به عنوان مقصر تمام آنچه كه در 3 دهه حضور چماق داران در خيابان هاي تهران پيش آمد معرفي كنم ولي در دادگاهي كه خودم و در نهان خانه ي ذهنم براي او تشكيل داده ام هرگز اجازه نخواهم داد كه او بار ديگر با ادبيات چاله ميداني اش " از متهم بودن  استعفا بدهد " و خود را از تمام آنچه كه پيش آمد و پيش آورد تبرئه كند حتي اگه تمام تاريخ شهادت بدهند كه كاشاني او را به خانه اش طلبيده و آهسته و در گوشي به او گفت : " آقاي جعفري ! برو و هرطور شده نذار اعليحضرت از ايران بره چون اگه تاج و تخت از دست بره عمامه ي ما هم از دست رفته ! ...."

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 13:41 | لینک 

 

اريك فون دانيكن را دوست دارم . نه بخاطر اينكه نظرياتش با خيال ها و توهمات كودكي ام مو نمي زند ، بلكه به اين خاطر كه آن خيالات كودكانه را دوباره در بزرگسالي به يادم آورد . خيلي وقت بود كه مشغله هاي زميني به كلي غافلم كرده بود كه گاهي نگاهي به آسمان بيندازم . آسمان را ، اين بيكرانه ي زيبا و وهم انگيز را كه روزگاري نه چندان دور عاشقانه دوستش داشتم و عادتم شده بود كه گاهي ساعتها در شب به ماه و ستارگانش زل بزنم مثل تمام زيبايي هاي سالهاي كودكي ام سالها بود كه گم كرده بودم . مثل اسباب بازي هاي زمان كودكي ام ، مثل پاك كن هاي دو رنگ قرمز و آبي ، مثل كوكب خانم و امين و اكرم و آن مرد كه با اسب در باران مي آمد ، مثل دمپختك هايي كه مادر روي چراغ علاء الدين مي پخت و مثل تمام چيزهايي كه رفيق كودكي هايم بودند و ديگر حتي گاهي نامشان را هم بخاطر نمي آورم .

آسمان ، آري آن وقتها كه پيژامه هاي راه راه مامان دوز مي پوشيدم و موهاي سرم را 9 ماه از سال بايد نمره 4 مي تراشيدم ، همان وقت ها  كه در گرفتن پروانه و سنجاقك استاد بودم و خيال مي كردم هر دردي با خوردن آسپرين بچه مداوا مي شود ، آري همان وقتها آسمان را هم دوست داشتم خصوصا شهاب باران شبهاي بهاري اش را . گاهي ساعتها بر پنجره مي استادم و آن نقطه هاي ريز و درشت چشمك زن نوراني را نگاه مي كردم و خودم را در قالب يك شازده كوچولو تصور مي كردم كه گل زيبايش روي يكي از آن نقطه هاي محو چشم به راه آمدنش مانده . آنقدر در اين خيالات گم مي شدم كه گاهي حتي خواب پرواز مي ديدم و ...

حالا كه نه خيال پرواز دارم و نه گلي گم كرده در آن سوي آسمان ، اما گاهي با خواندن كتاب هاي دانيكن از خودم مي پرسم آيا اين نظريات را خود او نوشته يا كودك درونش ؟ آيا واقعا در روزگاري نه چندان دور ، موجوداتي فضايي از كراتي ناشناخته به زمين آمدند يا تمام اينها خيالات مشتركي است كه از مخيله ي او و انسانهاي غارنشين به يك صورت گذشته است ؟ بر خلاف خواب هاي كودكي ام حالا كه گاهي در بيداري به آسمان نگاه ميكنم نه اثري از بشقاب هاي پرنده مي بينم و نه ارابه هاي خدايان اما حرفهاي دانيكن چه راست باشد چه دروغ ، لااقل اين حسن را براي من دارد كه تمام تخيلات كودكانه ام را مثل فيلمهاي صامت عصر سياه و سفيد ، فريم به فريم از جلوي چشمهايم عبور مي دهد و به يادم مي آورد كه هنوز هم زيباترين ها را بايد در آسمان ، در دوردست ها بجويم ، ستاره قطبي ، خوشه پروين ، ماه ، خدا ، باران و شايد تو....

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 20:53 | لینک 

 

از رامبد جوان غير از اين هم انتظاري نبود كه مث هميشه با عزم و رويكردي كاملا جدي وارد مقوله ي طنز شود ." farid jungle bird " سريال خانه ي سبز ، پس از سالها حضور مستمر و پررنگ در فيلم ها و سريال هاي طنز حالا ديگر آنقدر بزرگ و با تجربه شده است  كه بداند براي ماندگاري در عرصه ي طنز بايد به قول " جد بزرگ ! " (سريال خانه ي سبز ) مرد بود ! . بعد از "خنده بازار" كه خيلي زود به مسخره بازار تبديل شد و " قهوه ي تلخ " مديري كه هنوز دم نكشيده سرد شد مدتها بود كه ديگر در ژانر كمدي و طنز هيچ حركت نوآورانه اي انجام نشده بود . البته تك و توك در محصولات شبكه ي خانگي نظير " شوخي كردم " جرقه هايي زده مي شد ولي اين جرقه ها براي آب كردن يخ ضخيمي كه بر روي فضاي طنز تصويري كشور قنديل بسته بود كافي نبود ( مثل آيتم بازجويي از مهران غفوزيان  در سريال شوخي كردم كه به نظر من غفوريان موفق شد در نقش يك خلافكار ابله ولي حاضرجواب ، يكي از زيباترين نقش هاي سالهاي اخيرش پس از بهروز خالي بند سريال زير آسمان شهر را بازي كند ) . بر خلاف ساير برنامه هاي شبكه ي نسيم كه يا در قحطي ايده و خلاقيت به پخش بلوتوث هاي  لوس و خنك ارسالي از طرف بينندگان پرداختند و يا با كمترين نوآوري و زحمت به كپي اپيزودهاي نخ نما شده ي خنده باز و حتي ساعت خوش ! .... حكايت " خندوانه " اما حكايت ديرگريست . خندوانه با زباني بسيار ساده اما متفاوت و در فضايي كاملا معمولي اما دوست داشتني آمده است تا بگويد گاهي براي خنديدن ، هيچ آدابي و ترتيبي نبايد جست و همينكه دور هم باشيم بهترين بهانه براي شاد بودن است . رامبد جوان براي اولين بار فضاي استوديو هاي ايراني را از فضايي كاملا خشك و كسل كننده و مجري محور به فضايي كاملا خانوادگي و صميمي تبديل كرده است تا آنجا كه نه نيش همواره تا بناگوش باز شده ي شركت كنندگان علي الخصوص " امير ! " باعث غيررسمي شدن محفل مي گردد و نه لبخند اجباري مهمان باعث مي شود چيزي از حرمت و ارزشش كاسته گردد . رامبد جوان آمده است تا با گرفتن كورنومتر در دست و 20 ثانيه خنداندن اجباري مان به ما كه ذاتا ملتي غمگين و خجوليم اين نكته را يادآوري كند كه خنديدن و خنداندن اصلا به معناي سبكسري و كودك مزاجي نيست و  آنان كه با چهره هايي عبوس و پوشيده در رنگهايي غمگين و تيره از بخشيدن انرژي مثبت به ديگران عاجزند در زمره ي ضعيف ترين و فقیرترین افرادند .

بي ربط نوشت : طوري زندگي كن كه تاوان اشتباهاتت را من ندهم ! ... امضا : عمه جان !!!

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 11:47 | لینک 

 

در افسانه هاي شيعي – اسلامي يكي از نشانه هاي فرا رسيدن آخر الزمان و قيامت ، ظهور هيولايي به نام " دجال" ( مسيح دروغين) است كه پيش از قيام مهدي موعود (عج) از خراسان ظهور كرده و رفته رفته كارش بالا گرفته و آوازه اش به غرب مي رسد آنگونه كه در اورشليم بسيار مورد توجه و حمايت قرار مي گيرد تا اينكه سرانجام به دست عيسي مسيح و مهدي موعود به هلاكت مي رسد .

 دجال را مردي يك چشم با صورتي كريه و موها و ريشهايي بلند و تابدار تصوير كرده اند كه بر پيشاني اش كلمه ي كفر حك شده است و سوار بر الاغي مهيب از شرق به غرب حركت مي كند و بيشتر پيروانش را يهود و عرب تشكيل مي دهند . و هم اوست كه بهشتي دروغين را به پيروانش وعده مي دهد و با آوازهاي خوش و سكه هاي فراوان ، خلق را مي فريبد . او حق را با باطل آمیخته و مذهبي دروغين پديد مي آورد كه مبتني بر بي رحمي ، ريا و مال اندوزي است .

در پيشگويي هاي كتب شيعه همچنان آمده است كه دجال ، مردي عرب و از نسل بني اميه مي باشد كه فتنه اش از خراسان تا عراق و شام گسترش مي يابد  و آوازه ي بي رحمي ها و قدرت پوشالي اش آنچنان خلق را مي ترساند كه عده اي مي پندارند هيچ قدرتي قادر به نابودي دجال نخواهد بود ولي سرانجام شيعه و مسيحيت (مهدي و مسيح) بر سر نابودي اين اهريمن زشتخو متحد شده و تخمه ي اين ولد نامشروع عربي – يهودي (صهيونيستي) را در ريشه مي خشكانند....

که با این در اگر دربند در مانند ، در مانند...!!!(۱۰/۴/۱۳۹۳ )

سه نوع دور داریم:
- اونی که دستت بهش نمی رسه...
- اونی که چشمت بهش نمی رسه...
- اونی که فکرت هم بهش نمی رسه...
دیالوگی زیبا از " فامیل دور" که به گمونم مناسب احوال خیلیاست ! خیلی دوری اخوی !

 همین پسر فاطی دلاک خودمونو میگی؟!...(۱۲/۴/۱۳۹۳ )

خبرنگار توی لوس آنجلس از شعبون جعفری ( بی مخ) پرسید " خسرو" (آیرون شیخ) رو میشناسی ؟! گفت : " کیو میگی ؟! همین پسر فاطی دلاک خودمونو میگی؟!!! ".... حالا فک کن یارو سالهاست توی آمریکا زندگی میکنه و برای خودش کسی شده و اسم و رسم و دار و دسته ای داره !!! .... حالا شده حکایت حجه الاسلام والمسلمین جناب " شیخ محمود الصرخی !" دامه توفیقاته !...در روزهایی که علمای شیعه و سنی عراق فتوا به جهاد با گروهک تکفیری - تروریستی داعش دادن و ارتش و نیروهای مردمی در حال بازپس گیری و پاکسازی مناطق اشغالی هستن این شیرپاک خورده در کربلا اعلام بابیت کرده و ادعا کرده با امام زمان در ارتباطه و آقا ازش خواسته پيغامشو به مردم و علي الخصوص بيت آيت الله سيستاني ابلاغ كنه كه عجالتا صلاح در اينه که مردم با داعش نجنگن تا خود حضرت دستور جهاد بده !!! این وسط انقد گشتن و پرسیدن تا بالاخره یکی گفت : کدم شیخ محمودو میگین ؟! همون پسر جعفر ذغالی خودمون؟!... این ملانصرالدین هنگامی که با ۳۰ نفر از صحابه ی خودش در حال فرار بود توسط نیروهای امنیتی عراق در داخل یک مستراب عمومی دستگیر شد و با قیافه ی حق به جانبی به ماموران دستگیر کننده گفت : چیه ؟! توی مملکت شما دست به آب رفتن هم جرمه؟!!
البته خیلی زود و در همون بازجویی های اولیه مشخص شد که شیخ محمودجان از نیروهای سابق سازمان امنیت حزب بعث (ساواک سابق !!!) بوده و در حال حاضر هم برای سازمان اطلاعات سعودی کار میکنه !!! البته بازجویی ها کماکان ادامه داره و بعید نیست که در طی همین مدت که من این مطلبو تایپ می کردم شیخ محمود عزیز به همکاری با موساد هم اعتراف نکرده باشه ! والله اعلم بالخفیات الامور !...اینجاست که ما شیعیان باید کلاهمونو بالاتر بگیریم و بگیم از ماست که بر ماست !!! بنده در همین جا ضمن آرزوی قبولی طاعات و عبادات برای دوست و برادر عزیزم جناب نوری خان مالکی! ، از ایشون خواهش می کنم که همینطور که چارچشمی حواسش به عمر چچنی و ابوبکر البغدادی هست یه گوشه ی چشمی هم به آخوندای حوزه های علمیه ی کربلا و نجف داشته باشه تا مبادا یه وخت تا دسته سرش کلاه بره ! اون جمله ی معروفو که شنیده انشالا : مارادونا رو ول کنین یکی جلوی غضنفرو بگیره!!!
 
نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 9:16 | لینک  | 

 

در مورد اين شخصيت بزرگ تاريخي ، سخن گفتن به همان اندازه دشوار است كه قضاوت كردن . او را كه پرورش يافته ي صحرا است و تربيت يافته ي مكتب جنگاوري و استقامت ، شايد حتی امروزه هم كمتر كسي است كه بشناسد يا دست كم خود حقيقي او را بشناسد . آقا محمدخان از آن دسته مردهاست كه نه تنها در تمام عمر بلكه حتي پس از مرگ هم محكوم به نفرت و تحقيرند و من به راستي نمي دانم چرا قضاوت تاريخي ما گاهي آنچنان مبنا و اساس ساده لوحانه اي پيدا ميكند كه حتي با گذشت صده ها و هزاره هاي متمادي باز هم عوامانه ترين يا ناجوانمردانه ترين نوع قضاوت را در مورد برخي شخصيت ها يا وقايع تاريخي ارائه مي دهد . زندگي آقامحمدخان از آغاز تا فرجام در 3 حرف خلاصه شده است : " درد " . پدرش " محمدحسن خان اشاقه باش" از ياغيان و ماجراجويان بزرگ زمان خويش بود که گاهي اين ماجراجويي ها بدانجا مي رسيد كه حتي در ايالت هاي شمالي (استرآباد – مازندران و گيلان) اعلام استقلال و حكومت مستقل مي كرد .محمدحسن خان از طایفه ی اشاقه باش ، ایل قاجار و ساکن استرآباد (گرگان امروزی )بود که شغل اصلی و اجدادی شان شبانی و دامداری بود اما گاهی هم در سالهای قحطی به گردنه گیری و راهزنی روی می آوردند. او به علت اين خوي سركش و ياغي مورد خشم نادر قرار گرفت و براي در امان ماندن از غضب شاه افشار به صحراي تركمن گريخت و در آنجا بود كه براي نخستين بار طعم پدر شدن را چشيد و خداوند به او و همسر فرزانه و نجيبش "جيران" پسري داد كه نامش را محمد نهادند .

مي گويند كه خوش اقبالي و بداقبالي از شكم مادر ، همزاد ما هستند و اگر بنا باشد اين فرضيه را بپذيريم بايد تصديق كنيم كه "محمد" – همو كه تاريخ بعدها او را به نام آقامحمدخان قاجار مي شناسد – از همان زمان تولد بد اقبال بود . در شب دوازدهم ربیع الثانی سال ۱۱۵۵درست در همان شبي كه جيران در خيمه اش از درد زايمان به خود مي پيچيد ستاره ي دنباله دار هالي در آسمان ترکمن صحرا ظهور كرد و زنان و مردان خرافاتي و عوام ايل تركمن و قاجار شروع به پچ پچ كردند كه اين ستاره ي دم دار مظهر خشكسالي و بلاست و لاجرم كودكي كه در چنين شبي نحس به دنيا مي آيد بدقدم و شوم است . ريش سفيدهاي طايفه هم كه موقعيتي مغتنم براي سخنراني و شايعه پراكني يافته بودند پيش بيني كردند كه كودكي كه مقارن با پيدا شدن اين ستاره ي دم دار به دنيا بيايد بي دم و مقطوع النسل خواهد گرديد و همان زمان كه دور از چشم و گوش محمدحسن خان قاجار اين شايعات زمزمه مي شد زنان ،كودكانشان را به درون چادرها مي بردند تا مبادا شومي و بدقدمي این طفل تازه به دنیا آمده گريبانگير اطفال آنها گردد. اين نوزاد كه در بدو تولد چشماني سبز و زيبا داشت به زودي رنگ چشمانش به سياهي تغيير كرد و همين هم به عنوان نشانه اي ديگر بر بد قدمي اين نوزاد دهان به دهان نقل شد .

آقا محمدخان به زودي تحت آموزش و تعليم مادر باسواد و زيركش "جيران " سواد خواندن و نوشتن و حساب آموخت و البته غير از اينها درسهايي از آن شيرزن فراگرفت كه تا واپسين دقايق عمر به عنوان كليدهاي طلايي موفقيت از آنها بهره جست . درسهايي نظير : قناعت و مقتصد بودن ، صبر و شكيبايي ، تلاش و خستگي ناپذيري و همچنين متانت و توداري . او تا زنده بود هرگز كسي نتوانست از گفتار يا علائم چهره اش پي به راز و نيت درونش ببرد ( و فقط در یک مورد اشتباه کرد و نیت قلبی اش را بروز داد که همان اشتباه ،اولین و آخرین اشتباهش شد و برایش مرگی تلخ به دنبال داشت) و نيز تا آخرين دقايق عمر حتي زماني كه كرور كرور ثروت داشت با قناعت و سادگي زيست كه البته بسياري از افراد ازين صفت برجسته اش به عنوان بخل و لئامت ياد كردند كه در جاي خود توضيح داده خواهد شد.

محمد هنوز 7 سال بیشتر نداشت كه توسط مادرش به صحرا فرستاده شد تا در كنار پدر و مردان طايفه اش سواركاري و تيراندازي و مشق جنگ بياموزد و شايد امروزه كه كودكان 7 ساله ي ما گاها در ساده ترين كارها نظير غذا خوردن و استحمام كردن هم نيازمند كمك والدين خود هستند اين گفته كمي عجيب به نظر برسد كه چگونه يك طفل 7 ساله مي تواند تا آن سن سواد آموخته باشد و با نشستن بر پشت زين اسبهاي تيزپاي تركمني ، تفنگ در دست گرفته و دل به كوه و بيابان بزند ؟ و شما بدانيد كه در قديم تمام آنان كه ستاره ي بزرگي بر پيشاني آنان مي درخشيد چنين بودند و شاه اسماعيل نيز آنگاه كه به عنوان مرشد كامل و مدعي سلطنت به اين سو و آن سو مي رفت بيش از 13 سال نداشت.

آنگاه که محمد 12 ساله شد آثار مجد و بزرگي در چهره و سلوكش پديدار گشت . نوجواني باريك اندام و رشيد با چشماني سياه و درشت كه در سواركاري و تيراندازي يگانه ي صحراي تركمن بود و از توان و استقامتش همين بس كه كه هيچ كس در تمام ولايات شمالي ايران نمي توانست چون او راست بر كرسي زين بنشيند و حتي در ميان مردان تركمن كه پدر در پسر بر پشت زين زاده مي شدند و از دنيا مي رفتند و حتي خواب و زندگي شان هم بر پشت اسب بود هيچ كس نبود كه چون او بتواند 4 روز بي وقفه از اسب به زير نيايد و بي وقفه بتازد. او در همان سن كم چنان زيركي و تدبير از خود نشان داد كه همگان با كمال ميل رهبري اين نوجوان را پذيرفته و به فرمانش گردن نهادند و از آن پس محمدحسن خان اشاقه باش هرجا كه جنگي يا حمله اي در پيش داشت شيرپسر زيبا و رشيدش را به عنوان فرمانده و امير لشگر مي فرستاد و شك نداشت كه به زودي پيك فتح و پيروزي از راه مي رسد و مژده ي پیروزي محمد را در آن جنگ به همراه مي آورد اما غافل از اينكه زندگي همواره مطابق خواست هيچ كسي به پيش نمي رود .

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 16:6 | لینک 

 

سياست با تمام پيچيدگي هايش ، گاه شكل حماقت به خود مي گيرد . حماقتي كه گاه به خودزني و گاه به خودكشي منجر مي گردد . خطاي ديد ، اشتباه محاسباتي و عدم واقع بيني در تشخيص منافع باعث بروز و ظهور اين دست حماقت ها مي گردد . آمريكا يك غول كاغذي از جنس همان پهلوان پنبه هاي سنتي است ، كه سالهاست در بازارهاي جهاني ، كودكانه دست به دست مي گردد و عروسك سازان و عروسك گردانان اين بازار مكاره ، ديرگاهيست به فراست دريافته اند كه اين مضحكه هرچه با ظاهر خشن تر و مهيب تري ارائه گردد قدر و قيمت بيشتري  خواهد داشت . حقيقت اين است كه آمريكا ، خود بهتر از هر كس ديگري مي داند كه اين مترسك پوسيده ، كدخداي هيچ مزرعه اي نيست . گنجشك هاي كوچك ويتنامي و كلاغان القاعده خيلي زودتر از عقابان حزب الله به دروغ بودن افسانه ي اين مترسک دست ساز پي برده اند . از كارخانه ي دروغ سازي هاليوود و رشادت هاي نورپردازي شده ي " راكي" و " رمبو" كه بگذريم ، جلگه هاي مي سي سي پي و دامنه هاي رشته كوه هاي آند هرگز آنقدر حاصلخيز نبوده كه قهرماني اسطوره اي در خويشتن بپروراند . آمريكا كه در جنگ جهاني دوم با بهره گيري از بعد مسافت و سياست دو پهلوي پارس كردن و دم تكان دادن ، هم از كينه توزي بمب افكن هاي متحدين مصون مانده و هم عنوان ريش سفيد و كدخداي جهان را از خواهر پيرش - انگلستان – غصب كرده بود به زودي سياست فريبكارانه ي قديمي اش مبتني بر صلح دوستي و انسان دوستي را به كناري نهاده و با راه انداختن جنگي خونين ولي سرد با همتاي شرقي اش روسيه ، عملا دنيا را چون گوسفندي قرباني به دو شقه ي شرق و غرب تقسيم نمود. اين جنگ ستارگان كه با اتكا بر گنبدهاي آهنين و موشك هاي نشانه گيري شده به سمت واشنگتن و مسكو به راه افتاد و كماكان نيز ادامه دارد ، عملا ساير ملت ها را به پيادگاني در اين شطرنج ناجوانمردانه تبديل كرد كه يكي يكي بايد قرباني مي شدند تا فيل هاي و اسب هاي سركش ابرقدرتها آزادانه خانه هاي سياه و سفيد قاره هاي 5 گانه را تصرف كنند .

با فروپاشي نظام كمونيستي به ظاهر اگرچه آمريكا به عنوان برنده ي جنگ سرد ، دستهايش را به آسمان بلند كرد ولي معادلات پيچيده اي كه در سالها و دهه هاي اخير پيش روي مجامع بين المللي قرار گرفته نشان مي دهد كه آمريكاي خسته و ناتوان امروز ، در تمام سالهاي جنگ سرد فقط سرگرم خودزني بوده و دير نخواهد بود روزي كه اين جنگجوي قلدر ولي نادان در يك جدال نفس گير و سرنوشت ساز به زانو درآمده و براي هميشه به دوران بازنشستگي اجباري فرستاده شود .

دوران فترت آمريكا فرا رسيده است . آمريكا كه در تمام سالهاي قبل از جنگ هاي جهاني با شعار انسان دوستي ، عدالت گستري ، صلح طلبي و بسط دموكراسي و آزادي به عنوان يك اتوپياي افسانه اي ملجا و پناه نوابغ و آزادگان جهان شده بود و مغزها و انديشه هاي خلاق جهان از هر گوشه و كناري چمدان مي بستند تا شهروند اين سرزمين افسانه اي باشند امروز آنچنان نقاب از چهره اش افتاده كه ديگر كمتر كسي است در عالم كه در خواب يا بيداري كابوس دندان هاي تيز اين هيولاي جنگ افروز و بي رحم را نديده باشد . دست هاي پيدا و پنهان اين كشور در قاچاق انسان - دارو – اسلحه- مواد مخدر ، تجاوز و دخالت مسقيم نظامي در ويتنام – افغانستان – عراق – پاكستان ، حضور و نقش آفريني غير مستقيم در قتل عام و جنگ افروزي ها خاورميانه و شرق دور و آفريقا و جنايت هاي هولناكي كه در ابوغريب ها و گوانتاناموها در حافظه ي ملت ها به جا مانده است  اگرچه هنوز به فريادي مشترك تبديل نشده ولي تجربه نشان داده كه دور و دير نخواهد بود روزي كه مشتها به آسمان روند و يك وال استريت جهاني بر عليه سلطه ي سرمايه داري يهودمحورانه ي آمريكا در سرتاسر جهان به راه افتد.

آمريكا در طول تاريخ كوتاهي كه از گذشته تا حال دارد هرگز برنده نبوده ، او فقط فرصت طلب و فريبكار خوبي بوده و البته جز اين هم نبايد از روباه هاي يهود انتظار داشت . يهود در هيچ عصر و زماني براي جنگيدن و جنگاوري آفريده نشده و شكست هاي مذبوحانه اش در ويتنام و افغانستان و عراق و جنگهاي 33 روزه و 8 روزه ثابت كرده كه اراده ي ملت ها هرگز مطابق سناريوهاي كارگردانان ينگه ي دنيا رفتار نمي كند . آنچه در عراق و افغانستان پيش آمد با آنچه ممكن است در سوريه رخ بنماياند يكي نيست چون سوريه امروز به عنوان شاهرگ شيعه در منطقه به شمار ميرود و به عنوان يك ضلع از مثلث ايران – حزب الله – سوريه شناخته می شود. اين جنگ اگرچه بعيد به نظر مي رسد ولي چنانچه روي دهد جالوت هاي مغرور و زره پوش غربي چنان به سنگ طالوت هاي مقاومت از پاي در خواهند آمد كه هيچ افسانه اي در تاريخ تا اين حد عبرت آموز سروده نشده باشد . شيخ هاي فريبكار و ترسوي عرب كه خاك كشورهايشان در كمتر از 3 روز توسط صدام به توبره كشيده شد و سياست مداران منفعت طلب اروپايي و آمريكايي كه ازين مجمع به آن مجمع براي خود به دنبال شريك حماقت براي مداخله ي نظامي در سوريه مي گردند بايد بدانند كه در اين جنگ نيابتي و فرسايشي كه در پيش خواهند داشت آنچه در انتها برايشان بر جاي مي ماند تلي از خاك به نام اسرائيل خواهد بود و گورستاني از سربازان غربي به نام سوريه .

جنابان غربي بدانند كه سوريه امروز خط قرمز شيعه است ، سوريه جزئي از حريم شيعه و بخشي از جاده ي آسفالته ي تهران – حزب الله است و همان اراده اي كه حزب الله را در همسايگي اسرائيل پرورانده و به نيرويي مهار نشدني تبديل كرده است امروز هم بر دوام و بقاي حكومت سوريه اصرار دارد . سوريه، ليبي و تونس و مصر نيست كه با دخالت خارجي يا بلواي داخلي بتوان در آن حكومتي را ساقط يا حكومتي را جايگزين كرد كه اصلا بلواي سوريه بر سر حكومت نيست . دعواي سوريه يك جدال حيثيتي و لجبازانه بر سر تغيير توازن قدرت در منطقه است كه نقش بشار اسد در اين بازي هرگز از يك سياهي لشگر فراتر نرفته است . آمريكا شك نكند كه به محض شنيده شدن صداي اولين موشك در حريم هوايي سوريه اولين صدايي كه به گوشش خواهد رسيد صداي " لبيك يا حسين " سيد حسن نصرالله خواهد بود و تل آويو نشينان به چنان كابوس دهشتناكي دچار خواهد شد كه اجداد يهودي و دربه درشان در اورشليم زمان بخت النصر هم بدان دچار نشده بودند . اين نه يك شعار است ، نه يك تهديد بلكه اين عين واقعيت است كه تا زماني كه تهران سقوط نكرده دمشق و غزه نيز سقوط نخواهند كرد . اين جنگ اگرچه بعيد ميدانم در ابعاد يك جنگ هرگز به وجود بيايد – اگرچه احتمال حملات هوايي و موشكي كوتاه مدت دور از ذهن نيست – ولي هرگاه سردمداران غرب دچار اين حماقت سياسي بشوند و جنگ همه جانبه اي براي براندازي در سوريه آغاز گردد آنگاه عيار شهادت طلبي شيعه مشخص خواهد گرديد و همان ها كه اين جنگ ابلهانه را آغاز كرده اند به عنوان بازندگان اين دوئل تا ابد از سوريه با نام كشتارگاه سربازانشان ياد خواهند نمود .

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 13:29 | لینک 

 

ستاره ها لزوما درخشانترين ها نيستند ، گاهي براي ديده شدن بايد كمي نزديكتر باشي . در آب بازي لوس و خنك فيلمهاي سفارشي خصوصا فيلمهاي مناسبتي كه شخصيت پردازي و اصطلاحا كاركترسازي هايش كماكان از ثنويت باستاني "خوب و بد "(اهورا و اهريمن) پيروي ميكند و قيچي هاي مميزي و سانسور اغلب محصول نهايي را به بالماسكه اي مزخرف و گاها مبتذل تبديل ميكند كه حتي قهرمان داستان هم - از لحاظ تاثير گذاري - شان سياهي لشگر به خود مي گيرد گاه و بيگاه پيدا مي شوند فيلمنامه ها يا كاركترهايي كه به يادمان بياورند خوبترين بودن چيز عجيب و غريبي نيست چون براي خوبترين بودن گاهی فقط بايد خوب بود !

مجموعه ي مادرانه را مثل تمام مجموعه هاي ديگر رسانه ي ملي برای اولین بار فقط به این بهانه ديدم تا بدانم آیا ارزش دوباره ديدن دارد يا خير . در آغاز ، روايتي تكراري از يك زندگي لوكس به نظر مي رسيد . يك كلوزآپ پر زرق و برق از شوي لباس و ويلا و ماشين جماعتي از ما بهتران كه همان حكايت " گنج قارون " را در مديومي امروزي تر به تصوير مي كشيد . حكايت ثروتمنداني مبتلا به افسردگي و امراض روحي كه حسرت آبگوشت و اشكنه ي فقرا را داشتند و فقرايي كه اگرچه هيچ نداشتند ولي گويا از عهد باستان (داستان قارون و فقراي بني اسرائيل) تا كنون بنا شده بود كه همواره خوشبخت تر ، بي نيازتر و خوبتر از اغنیا به تصوير كشيده شوند . اين فيلم اما با تمام افراط و تفريط هايي كه در روايت قصه ي زندگي آدمهايش داشت از اين دست نبود . افراط و تفريط در هابيل و قابيل سازي 2 دوست قديمي (محمدجواد و اردلان) كه يكي عارف مسلك و متشرع و ديگري لاقيد و دنيامدار كه معلوم نيست با اينهمه فاصله ي فكري و اجتماعي ، كدام رشته ي نامرئي اين دو را به هم مرتبط نگاه داشته است حال آنكه اردلان براي رسيدن به جايگاه امروزي اش حتي معشوقه و مادرش را هم رها كرده و پا روي هرچه احساس و آدميت و تعلق به دلبستگي هاست گذاشته بود . شايد منطقي تر مي نمود اگر نويسنده ي داستان ، اين رشته ي نامرئي را رابطه ي مريد و مرادي  به تصوير مي كشيد حاليا اينكه مي بينيم اردلان حتي به كوچكترين و كم اهميت ترين توصيه هاي محمدجواد هم وقعي نمي نهد چه رسد به اینکه رابطه ای مرید و مرادی برای این دو متصور شویم . از ديگر افراط و تفريط هاي مبتذل داستان ، مماشات و مداراي بيش از اندازه ي گرگي چونان اردلان در مقابل مستخدمه ي منزلش می باشد كه گويا در اغلب مواقع حكم مادري برايش پيدا كرده و پايش را از گليمش فراتر مي نهد و هنوز هيچ علت منطقي و معقولي براي اينهمه سكوت و مداراي ارباب با نوكر پیدا نشده است . شايد بگويند كه اين بانوي مسن در حكم دايه ي فرزندان اردلان بوده و به نوعي حق مادري به گردن فرزندانش دارد ولي حتي اين پاسخ نيز نمي تواند مخاطب را اقناع و متقاعد كند زيرا اساس داستان بر مبناي اين واقعيت شكل گرفته كه اردلان فردي ناسپاس ، نمكدان شكن و بي انصاف است . البته تمام اين ضعف ها در نقطه ي مقابلش يعني خانواده ي پسركي كه عاشق يا اغفال كننده ي دختر اردلان است به قوت تبديل مي شود و اينجاست كه من –مخاطب- در مي يابم نويسنده ي اين داستان مي بايست از طبقه ي متوسط به پايين جامعه بوده باشد كه اينچنين در روايت زندگي مرفهين و بالانشين ها دچار ناشي گري شده و در تصوير زندگي اقشار معمولي و پايين نشين دقيق و استادانه عمل کرده است. روايت مادري سنتي و فقركشيده كه توله هايش را به دندان گرفته و بزرگ ميكند و در تك تك پلان هاي داستان درست همانگونه رفتار ميكند كه از يك بانوي سنتي و اصيل ايراني انتظار مي رود . او دختري قانع ، بساز ، نجيب و ساده دارد كه حتي در نوع حرف زدن و راه رفتن هم پايش را درست جاي پاي مادرش مي گذارد و پسري فقركشيده و بلندپرواز كه چون سايه ي پدر بر روي سر خود نديده و مرد بودن و مرد شدن را به درستي از كسي نياموخته امروز مي خواهد قهرمان زندگي مادرش باشد حتي اگر شده با پرداخت شهريه ي دانشگاه خواهرش با پولهاي حاصله از فروش مواد مخدر.

در مورد اين مجموعه ي زيبا و قابل تامل شايد بعدا نقدي جامع تر بنويسم اما آنچه اكنون مرا وا داشت تا اين سطور را بنگارم بازي هنرمندانه و تامل برانگيز مهدي سلطاني در نقش اردلان تمجيد است . اردلان يك مرد است ، يك مرد كاملا ايراني . او آشكارا تمام نقاط قوت و ضعف يك مرد ايراني را دارد . موجودي ضعيف ، حساس ، آسيب پذير و نيازمند توجه كه همواره ضعف هايش را در پشت قيافه اي جدي و اخم آلوده پنهان مي كند . او مثل تمام مردهاي ايراني عاشق ديده شدن و قويتر ديده شدن است حال مي خواهد اين متمايز و قويتر دیده شدن با به رخ كشيدن ماشين شاسي بلندش باشد خواه با دورگه كردن صدا و بلوف زدن . او انساني مهربان است كه همواره كودك درونش را در پشت بزرگي هاي نداشته و مصنوعي اش پنهان كرده و دوست دارد در حريم شخصي اش يك سلطان باشد . براي او پول همه چيز است ؛ محبت ، عشق ، بودن ، هويت و همه چيز . آنچه اردلان امروز را به تشبيه دوست و همكارش به :" يك سوسك چندش آور كه در داخل يك قوطي با سوسكهاي ديگر مي لولد "  تبديل كرده همانا رنجها و فقرهاييست كه او در سالهاي نخستين زندگي اش با آن دست به گريبان بوده . در واقع بي رحمي روزگار به او آموخت كه براي دريده نشدن بايد دريد و همين منطق اشتباه باعث شد كه آن بره ي نجيب ديروز به گرگ امروزي تبديل شود كه براي گرگ شدن اول اطرافيانش را دريد ؛ مادر ، عشق ، همسر ، پدرزن ، همكاران و حالا ناخواسته  بچه هايش را . او سالها قبل همان راهي را رفت كه امروز نامزد غيرشرعي دخترش سعي دارد از مسيري ديگر بپيمايد و اردلان تمجيد چقدر زيبا اين نقش را ايفا كرد ، آنقدر زيبا كه اگر این روایت در خارج از دريچه ي دوربين هم قرار بود كه اتفاق بيفتد استادانه تر از اين در نمی آمد. اردلان بنا به گفته ي دوستش " يك سوسك" نيست او فقط خودش هست ، يك مرد ، يك انسان و شايد ورژن دوزخي محمدجواد . او نسبت به چيزهايي كه خود را مالكش مي داند عجيب حساسيت و تعلق دارد كه اگر غير از اين بود تا صبح بر بالين دختر خمارش نمي نشست و برايش اشك نمي ريخت و لالايي نمي خواند و شما از يك مرد ايراني كه همواره از پدرانش آموخته كه كودكانش را در خواب ببوسد و حتي پول توي جيبي را با واسطه و از طريق مادران به فرزند برساند چه توقعي بيش از اين داريد ؟ او شايد همسر خوبي نبود چون زنش را به منزله ي پلكاني براي ترقي در نظر گرفته بود و در حقيقت حتي همسرش هم براي اين گرگ حكم بره اي براي دريده شدن را داشت  تا اين گرگ بزرگتر و سيرتر شود ولي همين گرگ براي توله هايش پدري نمونه بوده و هست و از نمونه بودنش همين بس كه ديگر همسري اختيار نكرد تا فرزندانش با رنج نامادري بزرگ نشوند . در واقع اردلان همان مقدار نجابت و ازخودگذشتگي داشته و دارد كه مادر پسر عاشق پيشه ي اين سريال ، اين دو هر كدام خود را وقف خوشبختي كودكانشان كردند اما هر يك به شيوه ي خود . اردلان يك انسان منحرف ، هوسباز و شيطان صفت نيست . او حتی آنقدرها که وانمود میکند و به نظر می رسد بی انصاف هم نیست که اگر غیر از این بود آن خشم و غضب ویرانگرش در مورد برخورد قهری با اولیای مدرسه با دیدن چهره ی معشوقه ی سابقش اینگونه به تبی سرد فرو نمی نشست و اردلان خشمگین را در آنی به اردلان شرمسار تبدیل نمی ساخت .  او فقط به مشابه ديوار كجي است كه خشت اولش بد بنا شده و لاجرم ديوار زندگي اش تا ثريا كج بالا رفته . اردلان را دوست داشتم ، بيشتر از خيلي هاي ديگر . او آدم بدي نبوده و نيست ، او فقط انساني گمگشته ، تنها ، دردمند و بلا ديده است كه دارد از همه انتقام مي گيرد حتي از خودش. او هميشه مي ترسد ، از همه چيز مي ترسد خصوصا از تقاص خداوند چون خودش به خوبي مي داند چه دلهايي شكسته تا به جايگاه امروزش برسد . او هميشه با چشمهايي باز در آستانه ي آشيانه اش مي خوابد تا بلايي كه قرار است روزي بر او نازل شود بر فرزندانش نازل نشود و خودش بهتر از هر كس ديگري مي داند كه دنيا دار مكافات است . التماسهايي كه كودكانه در مقابل دخترش مي كرد به خوبي نشان ميداد كه شامه ي اين گرگ پير و باران ديده ، خطر را تا كجا بو كشيده و چقدر هم درست بو كشيده . اردلان را دوست دارم چون اردلان تصوير واقعي از خود ماست ، از مايي كه هرچه پيرتر مي شويم بيشتر نيازمند حلاليت طلبي و ترحم مي شويم .   

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 20:46 | لینک 

 

فلسفه نمی بافم اما شباهت عجیبی دارد بوي الكل طبي ۹۸ درصد با قهوه ايه چشمهايت ، كه هر دو به یک اندازه به هذيانم وا مي دارد . من نه آنقدر عاقلم كه باورت كنم و نه آنقد نادان كه در صدد انكارت برآيم ، من فقط برايت مي نويسم كه اينجا هوا عجيب پس است آقا ! اينجا به شهر جنگ زده مي ماند ، مارا ناجوانمردانه خودكشي كرده اند پيش از آنكه آژيرهايمان را به صدا در آوريم. اينجا بوي طاعون مي دهد ، بوي سرنگهاي اشتراكي ، بوي گردنهاي آغشته به رژ لب و كباب هاي نيم پخته ي باغهاي لواسان ، بوي آروغ جوانکهای سیاه مست و لبخندهای ملیحانه ی لیدی های شوهردار.....اينجا هنوز هم دارند انقلاب مي كنند منبريهاي ديابتي !

من ماهواره ندارم ولي ديده‌ام كه چطور ماهپاره‌هاي شرقي را در كافه‌هاي ينگه ی دنيا مي‌رقصانند و كنيزكان كمرباريك آريايي را در حراجي هاي دبي خريد و فروش مي كنند .من دكتراي علوم سياسي نيستم ولي مي‌دانم كه چه لذتي دارد بوسه بر تابوت هوگو چاوز و رقصيدن ديپلماتيك با کاترین اشتون و در آغوش کشیدن بشاراسد . من بیليارد باز نيستم ولي خوب مي فهمم كه برای برنده شدن باید همیشه درست به وسط هدف بزنی تا گوی های سرگردان را غافلگیر کنی . آقا ظهور نكن كه اينجا را هنوز هم وجب به وجب دارند مي‌گردند پهبادهاي آمريكایی تا پيدايت كنندو بشوي برگ برنده‌شان در انتخابات دور بعد رياست جمهوري. آقا ظهور نكن كه مي‌ترسم نيابي چاهي كه مولا وار سر در آن فرو ببري چون اين بارمعاويه‌ها تا کمر سر در چاه‌ها فرو برده‌اند تا تخمين بزنند ميزان ذخاير نفت را برای پیشکش کردن به برادران چشم بادامی. من ماهواره ندارم ولي ديدم كه چگونه متجاوزان انگليسي رادر كت و شلوار فاخر با بسته‌هاي پسته و گز راهي كرديم به سر پستهايشان در"خليج عربي" .من بيننده شبكه‌هاي BBC   و  CNN نيستم ولی میدانم که ۱+۵ می شود هیچ و ما ۸ سال دیگر هم باید با "پوتین" به جنگ تحریم ها برویم .  من نمي‌دانم سهام عدالت به چه كساني داده شده و يا پول نفت به سفره كدام آقازاده سرازير شده ولي اين را مي‌دانم كه اگر نهروان یا صفینی  به راه بيافتد   313 بار شهید هسته ای از تو می سازند و یا شاید هم با هواپیما به کوهها بکوبندت کهنه سیاست بازانی که تبحر دارند نام قربانیانشان را بر سردر کوچه ها و ورودی خیابان ها حک کنند . خلوت این کوفه هنوز آبستن تبانی قطامه ها و ابن ملجم هاست ، مبادا بیایی و بازنده ی حکمیت عمروعاص هایی بشوی که به سادگی خارج کردن انگشتری از انگشت ، حکم به خانه نشینی ات می دهند.

آقا ظهور نكن كه ما شیعیان دو آتشه ات حتی برگزاري جشنهاي شعبانيه‌مان را هم به اسپانسرهاي شركت LG واگذار کرده  و نظر خواهي درباره ضرورت ظهورت رابه سازمان يونسكو سپرده ایم . که اگر بدانی در نبود تو چقدر می چسبد چانه زنی از بالا و فشار از پایین ، كه گمان نمي‌‌كنم آنقدر سياست مدار باشي كه بتوانی انقلاب را بهتر از اینی که هست پرتاب کنی به فضا که گمان نمیکنم هيچ حزبي نام تو را در ليست نامزدهايش اعلام کرده و هیچ دولتی طرح دو فوريتي ظهورت رابه مجلس برده باشد که حالابراي ماانتظار اعلام نتايج قرعه‌كشي همراه اول از انتظار ظهور تو شيرين‌تر شده  و بچه‌هاي ما به هفت تير لوك خوش شانس بيشتر از ذوالفقار تو اعتقاد دارند.

آقای سبز پوش عصرهای دلگیر آدینه ! من یک شیعه ام ،شیعه ای که هنوز نمی داند ثواب قلاده به گردن انداختن و پارس كردن در مجالس روضه بیشتر است یا نفرین شاهین و گلشیفته در مراسم اعتکاف ، شیعه ای که برای تبرک از کربلا سی دی سوغات می آورد و تکبیر میگوید همصدا با هر کسی که بگوید مرگ بر تمام دنیا ، من یک شیعه ام آقا اما اینجا هیچ کس منتظر آمدنت نیست پسر فاطمه ، پس تورا به جان مادرت ظهور نكن و بنشين در چادري كه قرنهاست به شب زنده داري و روزه داري نشسته‌اي و همان امام خوب و سر به زيري باش كه ما مي‌خواهيم ،تو بنشين و در ازاي پیاله ای شله زرد یا کاسه ای آبگوشت مريضانمان را شفا بده و بگذار ما طبق اسلام ناب خودمان حكومت كنيم و شیعه ی خوبت بمانیم...اوزیروس ، میترا ، سوشیانت ، مسیح یا مهدی...چه فرقی می کند ، امید که باشد بالاخره روزی یکی می آید که احساس کنی زندگی در کنارش زیباتر است....

 

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 19:14 | لینک