خودت باش! نه بيش ، نه كم

 

خاطره ها مثل دوستان قدیمی هستن ، گاهی وقتها بعد از مدتها میان سراغت و حسابی غافلگیر و خوشحالت میکنن. داشتم لابه لای مطالب قبلیم که البته ۹۰ درصد اونا رو در گذر روزها و سالها گم کردم و تا همیشه بابت نداشتن شون حسرت خواهم خورد دنبال مطلب بدرد بخوری می گشتم تا بذارم دوستان جدیدتر بخونن که چشمم به این مقاله افتاد که در ادامه ی مطلب براتون گذاشتم .  مطلبی که در جریان حوادث انتخابات ۸۸ و اگه اشتباه نکنم بعد از محاکمه ی عطریانفر نوشته بودم و اون روزها من چقدر از دست این مرد عصبانی بودم ! . من دقیقا از حدود ۶ یا ۷ ماه قبل از انتخابات مستقیما و علنا توی وبم در مورد ظهور یک بلوای مهار نشدنی هشدار می دادم و یک سر سوزن شک نداشتم که اون فضا قطعا به یک آشوب منتهی میشه و هرچی که به روز انتخابات نزدیک و نزدیکتر می شدیم با مشاهده ي حرفها و رفتارهاي هيستريك و خصمانه ي نامزدهاي ۲ جناح بیشتر به این مساله مطمئن می شدم . اون روزها اگر چه وب نویسی اون شان و منزلت سالهای ۸۲ ۸۳ رو نداشت ولی خب هنوز جمع کثیری از فرهیختگان و دانشگاهیان و وکلا و وزرا و مسئولین در فضای مجازی مطلب می نوشتن و چه پستهایی بود که گاهی توی ستون نظراتش اسم چند تا مدیر و مسئول هم دیده می شد! و ....بگذریم.

فضای وبلاگ ها در اون روزهاي پر التهاب ، وصف ناشدنی بود و لابد دوستانی که تجربه ي اون روزها رو به خاطر دارن میدونن من چی میگم . تندروهای ۲ طرف با شدت و حدت با هم بحث و جدل می کردن و یادش بخیر دیگه در هفته های نزدیک به انتخابات دیگه حرفها در کامنت ها نمی گنجید و مناظرات و جلسات حضوري توي كافي شاپ ها و پارك ها و دفتر كارها تشكيل ميشد و ديدني بود منظره ي بحث هاي داغ بين مديران وبلاگ ها در مقابل چشمان متعجب و پرسشگر مخاطبانشون !...

گاهي وقت ها كه به پشت سرم نگاه مي كنم مي بينم بر خلاف نظر بعضي از دوستان وبلاگي ، من هيچ تفاوت و تغيير خاصي در اصول و چارچوب فكري و اعتقاديم ايجاد نشده و هميشه روي خط ميانه اي كه براي خودم ترسيم كردم راه رفتم . لااقل نوشته هاي قديمي كه اينو ميگن !...

يكي از مسئولان عاليرتبه ي اون زمان ، اين كامنت خصوصي رو براي اين پستم گذاشته بود كه بدون ذكر نامش به عنوان حسن ختام حرفام در زير مي نويسم :

" بسم الله الرحمن الرحيم

سلام و تهيت خدمت جنابعالي

اين نهضت انشاالله تمام نشده و نخواهد شد . مبادا دلسردي باعث شود كه شور حريت و عدالت طلبي در شما خاموش گردد . ما چه بميريم چه بمانيم پيروزيم زيرا كسي كه خدا را دارد مايوس نخواهد شد .

و من الله توفيق...."

اميدوارم اين عزيز هر جا كه هستن سلامت و موفق و عاقبت بخير باشن و اينم مطلب : "تندیس ها به یاد سرداران ساخته می شوند سربازان همیشه گمنام میمیرند" در ادامه ي مطلب :

پي نوشت : اميدجان تولد مبارك . شرمنده كه نتونستم توي وبت تبريك بگم....

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 21:33 | لینک  | 

 

سگان صهيونيست باز هم در مقابل شيران مقاومت ، دم بر زمين زدند . چندين دهه از آغازين روزي كه روباه هاي يهود با توهم تشكيل اسرائيل بزرگ (از نيل تا فرات !) تمام اقوام آواره ي يهودي را از سرتاسر دنيا به فلسطين فرا خواندند مي گذرد . دهه هايي كه با سرعت پرتاب فلاخن و سنگ و به طعم خون و باروت بر مردم بي دفاع فلسطين گذشت . كشتارهاي ددمنشانه اي  نظير نسل كشي صبرا و شتيلا كه شايد در برابر همه ي آنچه كه در اين سالها بر زنان و كودكان اردوگاه نشين فلسطيني رفته است يكي از هزاران باشد . تمام زخم هايي كه خاطره ي مقاومت در ياد دارد اما از لوله هاي تفنگ اسرائيليان شليك نشده كه گاهي كشنده ترين و عميق ترين زخمهايش را از نيش قلم و زبان عده اي " نا آشنا با درد " خورده است . كساني كه با تفكيك انسانيت به عرب و عجم ، خواسته اند وجدان نداشته ي خود را حتي از انديشيدن به فاجعه اي كه هر روز و شب در جغرافيايي نزديك در حال مكرر شدن است راحت كنند غافل از اينكه آن گرگ اگر آن پوستين بدرد به اين پوست نيز رحم نخواهد كرد .  البته چه توقع مي توان داشت از كساني كه جنگ و بيرحمي دشمن را به چشم نديده اند و نمي دانند جنون آدم كشي در مرداني كه به بوي خون انس گرفته اند تا چه اندازه مي باشد .

اسرائيل باز هم بدون اينكه بتواند حتي يك وجب از غرور و رشادت مقاومت را تصرف كند پا پس نهاد و به لانه ي خويش بازگشت اما اين رفت و آمدها ديگر به اين آساني و ارزاني برايش رقم نخواهد خورد . موشك هاي مقاومت اگر تا كنون فقط از غزه شليك مي شد و گردان هاي "قسام " خواب راحت را از چشمان تل آويو نشينان ربوده بودند اينك گردان هاي جديد مقاومت در كرانه ي باختري و ساير مناطق اشغالي هم تشكيل شده است و جوانهايي كه مرگ در راه وطن و آزادي را باور كرده اند هم اينك گرداگرد شهرك هاي يهودي نشين در حال آموزش و تمرين هستند . عصر سنگ به پايان رسيده و حال اين موشك ها خواهند بود كه از نسلي به نسلي جديدتر، شراره هاي خشم قومي به جان آمده را به جان اسرائيل فرو خواهد ريخت و دير نيست روزي كه معجزه ي عصاي مقاومت ، مارهاي پوشالي صهيونيست را براي هميشه فرو ببلعد . دولت غاصب و كثيف اسرائيل بايد از بين برود . تاريخ 30 ساله ي پيش رو را هر كسي كه بنويسد ناگزير از نوشتن اين حقيقت خواهد بود كه : " ما اسرائيل را زير پا له مي كنيم " و آنچنان جهنمي در زمين و آسمان براي اسرائيل مي سازيم تا مرگ بر اسرائيل از شعار به عمل تبديل شود .

متن زير در مورد قوم يهود را چند سال قبل در يكي از وب هايم نوشته بودم . شايد خواندنش براي دوستان جديدتر و بازخواني اش براي قديمي ترها خالي از لطف نباشد....

خانه به دوشان تاريخ

عبریها اصلا از نژاد سامی هستند که در نواحی شمالی عربستان پرورش یافته و قرنها درآن دشت بی کران متحّرک بودند و کوچ نشینی می کردند. آنان در صحراهای عریض و وسیع آن سرزمین، هرجا که اندک آب و گیاهی بود خیمه زده و سپس ازآنجا مهاجرت می کردند. آنان قبایل متفرقی بودند که هرقبیله رئیس خودش را داشت. شیوه ی زندگی این شبانان باستانی همان است که در زندگی اعراب هم عصر با ظهور پیامبر اسلام می توان دید در واقع اعراب حجاز اگرچه عبری نبودند ولی در شیوه زندگی همچنان به همان سنتی که بیش از هزار سال قبل عبریهای ساکن آن نواحی به آن رفتار می کردند وفادار مانده بودند. عبریها، نخست مانند بسیاری از اقوام دیگر قوای طبیعی و ارواح را می پرستیدند که این "الهه های متعدد"  بعدها به یک "الاه" تبدیل شد و به توحید منجر گشت. عبریان اعتقاد داشتند که ارواح نامرئی و قوای غیبی درجهان وجود دارند که آنها را در شکل مفرد به صورت"ال" و درشکل جمع به صورت"الیم" یا"الوهیم" نشان می دادند که به خدایان کوچک و بزرگ اطلاق می شد، این کلمه و اعتقاد بعدها به یک خدای بزرگ اطلاق شد و به صورت(الاه)درآمد که به معنی مجموع تمام خدایان و قدرتی برتر شامل تمام قدرتها و نیروهای غیبی بود.

در حدود بیست قرن قبل از میلاد،عشیره ها و قبیله های کوچک و بزرگ عبری، آرام آرام چراگاههای نخستین خود را ترک کرده و به همراه احشام خود وارد سرزمین پادشاهی بابل شدند. آنان به قهروغضب از بابل بیرون رانده شدند و سالهای سال در بیابانها سرگردان بودند تا اینکه سرانجام به سرزمین مصر رسیدند و در آنجا پناهنده شدند. آنان قریب به پانصد سال در مصر بودند تا اینکه قوم یغماگر و راهزن"هیگزوس" بر مصر دست یافتند و عبریهای ساکن مصر برای اینکه مصر را هم از دست ندهند و دوباره به دربه دری و خانه به دوشی مبتلا نگردند با هیگزوس ها کنار آمدند و با نوعی مصالحه و سازش توأم با اظهار بندگی توانستند در اماکن و چراگاههای خود بمانند. این سیاست آنها اگرچه در کوتاه مدت فوایدی هم برایشان داشت ولی بذر کینه و عداوت آنها را در دل صاحبان اصلی مصر، یعنی مصریان کاشت. عاقبت مصریان پس از کشمکشهای بسیار توانستند مهاجمان غارتگر هیگزوس را از مصر بیرون کنند و بار دیگر حکومت و قدرت را در مملکت خویش بدست بگیرند ولی این تمام کاری نبود که مصریان سعی در انجامش داشتند. آنان اینک کاری مهمتر را درپیش روی داشتند و آن بیرون کردن مهمانان خائنی بود که نمک خورده و نمکدان شکسته بودند. پس دیگر شفقت و مدارا را نسبت به این مهمانان قدیمی کنار گذاشته و تا آنجا که می توانستند بر آنان سخت گرفتند. مصریان عبریها را تا حد غلامی و بندگی خود تنزل داده و به کارهای سخت و طاقت فرسا نظیر ساختمان سازی و راه سازی و باغبانی و... گماشتند و بدین ترتیب دوران زندگی خفّت بار عبریان در مصر آغاز شد. آنان نه تنها تملکی بر جان و مال خویش نداشتند بلکه زن و کودک آنها نیز به بردگی و کنیزی مصریان گرفته می شد و تنها حقوقی که این اربابان سختگیر برای بردگان درمانده خویش قائل بودند حق نفس کشیدن در خاک مصر بود. اين همان زماني است كه در تورات و قرآن به عنوان عصر ظهور موسي و حكمراني فرعون از آن ياد شده است . اينكه آيا به واقع كسي به نام موسي وجود داشته يا خير بحث گسترده اي است كه بايد در مجالي مناسب به صورت تخصصي تر و موشكافانه تر در مورد آن بحث كرد ولي آنچه اكنون مي توان گفت اين است كه "موسي " يا " موسه " برگرداني از " موشه " ( به معناي : از آب گرفته شده ) مي باشد كه در اساطير كهن مصري به برخي از خدايان نظير " آمون" اطلاق مي شد و به احتمال فراوان عبريها با تغيير اين افسانه ي كهن ، افسانه اي جديد با قهرماني جديد به نام موسي براي خود خلق كردند . در آينده در اين مورد بيشتر و موشكافانه تر خواهم نوشت . گذشته از تمام اين بحثها آنچه در افسانه هاي قرآني و توراتي آمده اينگونه است  كه مقارن با همين  زمانها و درست در لحظه اوج این سخت گیریها بود که جوانی از بنی اسرائیل که برحسب تصادف در دربار مصر پرورده شده بود ظهور کرد و توانست با زحمات فراوان، آن قوم حقیر شده را از بندگی مصریان نجات داده و آنان را با عبور دادن از بیابانهای طاقت فرسا به سرزمین موعود برساند. ارض موعود یا همان سرزمینی که بنی اسرائیل برای رسیدن به آن، سالهای سال در بیابانها سرگردان بودند جایی نبود جز سرزمین فلسطین کنونی که درآن زمان اقوام "فی لیستو" یا" فی لیستر"( كه بعدها آن اقوام و سرزمين شان با نام فلسطين ناميده شدند ) درآن ساکن بودند."فی لیسترها" قوم کوچکی بودند که از وطن اصلی خود یعنی جزیره کرت در دریای مدیترانه رانده شده و به این ناحیه آمده بودند. در قسمتهای دیگر فلسطین هم اقوامی سامی به نام کنعانیان ساکن بودند. یهودیان توانستند با زحمت فراوان در برخی نقاط صعب و کوهستانی فلسطین که مورد توجه فی لیسترها و وکنعانیان نبود ساکن شده وبرای خویش شهرهایی بسازند. آنهامعبد بزرگی در شهر" ژوروزالم" (اورشليم - بیت المقدس امروزی) ساختند که به معنی(خانه صلح) است.

به طور کلی برای عبریها نمی توان وطن خاصی را در نظر گرفت آنها همواره در میان سرزمینهای جنوبی عربستان و سرزمینهای بین النهرین تا سوریه و فلسطین و مصر در حرکت و مهاجرت بودند و اغلب آنها را در تاریخ می توان به صورت قوم بی دفاعی دید که گاه از ظلم پادشاهی به پادشاه دیگر پناهنده می شدند و گاه از جور دوستی به دوست دیگر می گریختند.این آوارگان همیشگی تاریخ، هرگز منشاء خدمتی بزرگ و یا مصدر حرکتی مثال زدنی در تاریخ نبودند و تنها چیزی که باعث شده آنهمه پراکندگی و سرگردانی باعث انقراض کامل آنان نگردد ایمان و اعتقاد محکمشان به کتاب آسمانی شان تورات بوده است. آنان پس از اینکه بخت النصر امپراطور بابلی، کشور کوچکشان را ویران کرد و شهر اورشلیم پایتخت آنان را با مجسمه ی هیکل (مجسمه ي داود)که نماد همبستگی آنان بودبه آتش کشید دریافتند که شاید تا چند سال دیگر نامی و اثری از یهود برجا نماند.زیرا بسیاری ازمردانشان از دم تیغ گذرانده شده بودند و زنان و کودکانشان نیز برای اسارت و بردگی به بابل برده شده بودند و این قوم پراکنده، در آن زمان از هر زمان دیگری پراکنده تر شده بود ولی هنوز یک چیز وجود داشت که می توانست تمام یهودیان دنیا را در هر کجا و در هر وضعیتی که بودند به هم پیوند دهد و باعث شود که هویت خود را از دست ندهند و این چیزی نبود بجز تعالیمی که از انبیاء بنی اسرائیل برجای مانده بود. پس آنان به سرعت و به شیوه های گوناگون به ترویج اعتقادات خود و آموزش فرزندانشان با تعالیم اجدادی شان پرداختند این شیوه ی زیرکانه و موثر که تا آن روزگار به فکر هیچ قوم و ملت شکست خورده ای نرسیده بود باعث شد که یهودیان از انقراضی حتمی و زوالی قریب الوقوع نجات پیدا کنند. یهودیان که تا آن زمان، توجه چندانی به کتب آسمانی و تعالیم پیامبران خود نداشتند به یکباره تنها رمز ماندگاری خویش را در تمسک به شعائر دینی خویش دیدند پس تا پای جان در حفظ و ترویج مرام خود کوشیدند و با حفظ و نشر معتقدات خویش، هم جمعیت پراکنده و رو به زوال خود را از نابودی کامل نجات دادند و هم با تحت تاثیر قراردادن سایر فرهنگها و ادیان، به نوعی باورها و اعتقادات خود را وارد سایر ادیان و فرهنگها نمودند به شکلی که امروزه تقریبا هیچ فرهنگ و دین قابل توجه و پرطرفداری را نمی توان یافت که بخشهایی از اعتقادات یهود را به عنوان باوری دینی یا فرهنگی نپذیرفته باشد. داشتن دینی پویا که در رأس آن خدایی قادر و متعال قرار داشت و همچنین اعتقاد به ظهور یک منجی از بنی اسرائیل که قرار بود سرانجام روزی به همه ی در به دری ها ی آنان پایان دهد تحمل دوران سخت و طاقت فرسای اسارت و بردگی را برای پیروان این دین ساده تر می کرد هرچندکه آنان بعدها به همین اعتقادات خود نیز پشت کرده و بسياري از اعتقاداتشان را بنا به برخي اقتضائات تغيير داده يا به كلي حذف كردند .

در مورد يهود و يهوديت همين بس كه بدانيد پايه گذار و باني بسياري از انحرافات و بدعت ها و تباهي هاي اجتماعي و اخلاقي بشري در طول تاريخ بوده اند تا آنجا كه به عنوان نخستين طايفه از بشريت متمدن ، عمل شنيع لواط را بين خود مرسوم ساخته ( قوم لوط در قديم و لواط در تشكيلات فراماسونري در عصر جديد) و نيز زنا و فاحشگي را به صورت امري متداول حتي در كتاب مقدس خود ذكر كرده اند ( زناي داود با زن شوهردار – زناي يعقوب با عروس خود – زناي لوط با دختران خود و غيره ) و نيز ربا و برده داري و ترويج حس ناسيوناليست و دشمن شمردن تمام اقوام غيريهودي . نخستين شكاكان و ملحدان تاريخ از ميان يهودياني نظير اراسموس و اسپينوزا و غيره ظهور كرده اند و نخستين تفكرات اومانيستي و سكولار در آغاز از سوي پيشاهنگان يهودي مطرح و ترويج شد و تمام آنچه كه تحت عنوان شعار خداستيزي و " خدا مرده است " از گلوي فلاسفه ي عصر مدرن شنيده شد براي اولين بار در معابد و كنيسه هاي يهودي زمزمه شد . از صنعت سكس و پورنو تا قاچاق انسان و اسلحه و مواد مخدر ، از فرقه سازي و تاسيس تشكيلات شيطان پرستي و فراماسونري گرفته تا تشكيل شبكه هاي جاسوسي و معاند و تروريست ، از رواج انواع و اقسام ابتذال و انحطاط در فرهنگ و هنر جوامع گرفته تا ترويج هزار و يك تفكر نيهيليسمي و پوچگرايانه ، از دامن زدن به تفرقه و جنگ و آشوب هاي قومي قبيله اي گرفته تا دميدن در آتش بزرگترين جنگها و كشتارهاي تاريخ ، در همه و همه مي توان به وضوح ردپاي شوم و تاثيرات توام با تحريك و وسوسه ي مكاران يهودي را ديد كه من براي پرهيز از اطاله ي كلام از ذكر مصاديق و مثال ها خودداري مي كنم و دوستان با كمي تحقيق و مطالعه به نمونه هاي فراواني از اين سياهكاري ها و سيه روزي هاي قوم يهود دست خواهند يافت .  

يهود و يهوديت ، يكي از اسرارآميزترين ، عجيب ترين ، مرموزترين و زيرزميني ترين تشكيلاتي است كه در آغاز تا كنون در جوامع بشري تشكيل شده است . تاريخچه ي يهود تاريخچه اي به قدمت تمام نيرنگها ، دسيسه ها ، فتنه گري ها و تفرقه افكني هاي است كه چشم بشريت به خود ديده است . كاهنان يهود نخستين كساني هستند كه مدعي شدند با خداي خالق هستي روبرو شده ، با او سخن گفته و حتي با او دوست شده اند . در واقع تا قبل از شكل گيري منجسم تشكيلات ديني يهودي در هيچ دين و مسلكي خداوند تا اين اندازه دستمايه و آلت دست گروهي فريبكار سودجو نشده بود . يهود و يهوديت با جعل داستان و معجزه و كرامت ، خدايي آنچنان مبتذل و ضعيف براي خود ساختند كه  شان و مرتبه ي خداوندي اش گاه تا سرحد يك كارگزار و خدمتكار فرقه اي پايين آمده و به غول چراغ جادو براي كاهنان يهودي تبديل مي شود . در مورد يهوديت و كتاب مقدسشان باز هم به تفصيل خواهم نوشت .

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 17:36 | لینک  | 

 

باب اسفنجي :  وقتي من نيستم ، معمولا تو چيكار ميكني؟!

پاتريك : صبر ميكنم تا تو برگردي!.....

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 20:21 | لینک  | 

 

یک دستفروش در مقابل چشمان گريان پسرک۱۴ ساله اش زير مشت و لگد ماموران سد معبر شهرداري ، جان داد...

هرگز گرگي بدين صفت در بيشه اي نزيسته كه تو انسان در خیابانهاي شهرم چنين وحشيانه دندان به بريدن گلوي همنوع آلوده اي . شرمم از نام هرچه آدميت مي آيد تا تو و من در ميان آدميانيم ، كه تو پدري را در مقابل پسري آنقدر كتك بزني كه بميرد و من چنين حكايتي را بشنوم و به لطف بي غيرتي هايم از شرم دق نكنم . مردكي دست فروش ، بساط بدبختي هايش در پيش و كوله ي ناكامي هايش بر دوش ، مگر كجاي اين شهر درندشت را برايتان تنگ كرده بود كه از نظر شما مستحق مرگي چنين تلخ بود ؟ آنقدر بيزارم از شما كه ازين پس روزي هزار مرتبه با " داروين " تكرار خواهم كرد : " اگر آدميت اين است كه شما داريد من افتخار مي كنم از نسل همان ميموني باشم كه براي نجات همنوعش جانش را به خطر مي اندازد " ....

ايلام در هفته اي كه گذشت 458 بار لرزيد...

پس لرزه هایی با شدت و بزرگی بالای ۵ ریشتر ... فقط باید خون اساطیر باشکوه و کهن عیلامی در رگهایت جاری باشد تا زهره نترکانی در مواجهه با این همه قهر افسارگسیخته ی طبیعت . ايلام عزيزم كماكان به خويش مي لرزد . دلم تمام هفته اي را كه گذشت با پس لرزه هايت لرزيد ، با اشك چشم كودكاني كه سر به پستان مادر مي فشردند تا مرگ عروسك هاشان را در زير فرو ريختن خشتها و سنگها به نظاره ننشينند . ايلام عزيزم ! هجوم اين تكان هاي دلهره آور را صبور باش و خم به ابرو نياور مثل تمام هزاره هايي كه مثل كوه در برابر هر آنچه هجوم بود ايستادي و نگذاشتي دست كسي و پاي كسي به غرور دست نيافتني ات برسد . مي دانم غيرت مردانت و همت شيرزنانت آنقدري هست كه نيازي به غير نداشته باشد اما اگر دستهامان را قابل بداني قلب شكسته و ترك برداشته ات را از نو خواهيم ساخت ايلام باشكوه من .... " تا ابد آوا ، پايار ، سربرز ، داير و ديور ده دس هر طماكار و مضرت خواز بمين ايلام ولات سربرزم " ( تا ابد آباد ، صبور ، باشكوه ، برقرار و دست نيافتني بمان ايلام عزيزم )

غزه همچنان روي نوار آتش و خون...

موشك هايت به هدف بخورند يا نخورند ، تيرهاي دعاي طفلان يتيم و صاعقه هاي نفرين مادران داغدارت شك ندارم كه روزي خانه ي ظلم را ويران خواهد كرد . آه غزه ! آه نماد ايستاده مردن " باي ذنب قتلت ؟" به كدامين گناه كشته مي شوند كودكانت ؟ برق كدامين طلا آنگونه چشمهاي دنياپرستان را كور كرده كه اينگونه راضي شده اند به سوختن كودكان موطلايي ات در لهيب آتش جنگ ؟ آه غزه ! آه سرزمين انجير و زيتون ... آه ديار چوپانان اساطيري و سرزمين پيامبران كتابدار ....آه غزه ! آه سرزمين مقاومت ! نفس بكش تا يعقوب زادگان تنگ نظر بار ديگر شرمسارانه بفهمند كه شايد بتوانند پيراهن خون آلود طفلي بي دفاع را از هم بدرند ولي گرگ هاي خيالي شان هرگز نخواهند توانست آينده ي يوسف را براي هميشه در ته چاه نگه دارند . آه غزه ! غرور و پايداري ات قيمت ندارد ، هزار زليخاي مكاره و خودپسند هم اگر هزار در بر رويت ببندند براي فرو نشاندن شهوت هاي كثيف خود ،  تو باز "عزيز" هستي و عزيز خواهي ماند اين را نه حسن جمالت ، كه تعبير تمام خواب هايم به من مي گويند....  

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 11:26 | لینک  | 

 

نزديك شدن به سالروز كودتاي " شوم – آمريكايي " 28 مرداد بهانه اي شد تا چند سطري از " شعبان جعفري " بنويسم ؛ بچه ي سنگلج تهران ، متولد اول فروردين 1300 ، فرزند آخر و ته تغاري يك خانواده ي سنتي و شلوغ با 14 فرزند . بي شك نامش جزو 10 نام برتر و  معروف قرن اخير در ميان همه ي ايرانيان مي باشد كه به نوعي سمبل و ضرب المثل براي اوباشي گري ، قلدري ، "منطق چماق "( چماق ايسم !) و دخالت لباس شخصي ها در سركوب مخالفان حكومتي بدل شده است . همان گستاخي و قانون گريزي ذاتي اش كه باعث شد بچه محله هايش در محله ي دباغ خانه از كودكي به او لقب " بي مخ " بدهند همان گستاخي و قانون گريزي بعدها او را از شاگردي كردن در ماست بندي برادرش به رفت و آمد با دربار و نشست و برخاست كردن با رجال و شخصيت هاي ممتاز داخلي و خارجي رساند .

او را كه نه از تحصيلات بهره اي داشت و نه از ثروت و نه حتي از يك حامي با نفوذ و قدرتمند ، همه ي ما به خوبي مي شناسيم و بارها و بارها در شهر و محله ي خودمان امثال او را فراوان ديده ايم . از نسل همان بچه هاي لات مسلك و بلند همت پايين شهري كه چه شاگرد مكانيك باشند و چه صاحب نمايشگاه ماشين ، قواعد مردم داري و استفاده از فرصت هاي زندگي را خوب بلدند و گويي سختي هاي زندگي از همان طفوليت به آنها مي آموزد كه كجا بايد سرشان را پايين بيندازند و چشم بگويند و كجا سينه را جلو بدهند و نفس كش بطلبند . كباده زن و باستاني كار زورخانه ي بازارچه و نوچه ي پهلوان سيد حسن رزاز كه اولين بار در سن 15 سالگي به خاطر دعوا و درگيري پايش به زندان باز شد ، خيلي اتفاقي وارد سياست شد . يك سرباز فراري كه يك شب در عالم مستي به همراه دوستان اراذل و اوباشش به تماشاخانه ي فردوسي در لاله زار مي روند تا دعوايي راه بيندازند و صفايي بكنند غافل از اينكه دست بر قضا همان شب در همان تماشاخانه  ، تئاتر ضد حكومتي" مردم" به كارگرداني عبدالحسين نوشين در حال اجراست و آن سانس هم براي عده اي از مهمانان عاليمقام با نفوذ و ضد سلطنت نظير ابراهيم حكيمي (نخست وزير وقت) ، محمدعلي مسعودي ، عبدالكريم عمويي و تعداي ديگر رزرو شده است . فردا صبح دكه هاي روزنامه فروشي ، ويتريني براي بازتاب 2 تيتر درشت ولي متفاوت از يك خبر بودند ؛ سلطنت طلب ها نوشتند : " عده اي از جوانان غيرتمند و وطن پرست ، ديشب در حركتي خودجوش ، سياه بازي كمونيست ها را از روي سن پايين كشيدند " و روزنامه هاي چپ نوشتند : " چاقوكشان و رجاله هاي دولتي ديشب عربده كشان ، سر " مردم " را بريدند " ( مردم : اشاره به تئاتر مردم كه در حال اجرا بود) و بدين ترتيب يك دعواي كاملا جاهل مآبانه و كاباره اي در سرماي شبانگاه 21 اسفند 1326 بر سر نپرداختن بليط ورودي  كه شبي هزار ازين دعواها در كافه ها و كاباره ها و تماشاخانه هاي لاله زار و چهار راه استامبول و گمرك اتفاق مي افتاد با معرفي پسري درشت استخوان و جسور به صحنه ي سياسي ايران به نقطه ي آغاز شكل گيري جمعيت هاي مردمي و خودسري بدل شد كه پس از آن تاريخ همواره به عنوان گروه هاي فشار در صحنه ي سياسي ايران حضور داشته و دارند .

جعفري خيلي زود از طرف ساواك و شهرباني به عنوان مهره اي ارزشمند براي سركوب مخالفان شناسايي شده و به او پر و بال داده شد . او در آغاز به علت جواني و بي تجربگي و سواد اندكش كمي در انتخاب مسير دچار سردرگمي شد و چندين و چندبار خط سياسي اش را عوض كرد ؛ زماني پاي سخنراني نواب صفوي نشست و خود را عضو جمعيت فداييان اسلام جا زد ، زماني ديگر به بيت آيت الله كاشاني  آمد و رفت كرده و دست معظم له را بوسيد ، گاهي سر از خانه ي برادران رشيديان درآورد و گاهي ديگر خدمت مصدق شرفياب مي شد و مجيز دكتر فاطمي (وزير خارجه و همه كاره ي دولت مصدق) را گفت ( هم او را كه بعدها جلوي در شهرباني و در مقابل چشم دهها مامور و افسر كلانتري زير مشت و لگد گرفت و به قصد كشت كتك زد) اما خيلي زود فهميد كه تا زماني كه كدخدا هست مجيز پيشكار را نبايد گفت پس حسابش را از همه جدا كرد و فدايي اعليحضرت شاه شد و در اين مسير(شاهدوستي) آنگونه افراط و تفريط كرد كه حتي خود شاه هم گاهي دستور ميداد جلوي بلند پروازي ها و تندروي هاي او را بگيرند . شاه البته شعبان را دوست داشت و به كررات او را به حضور مي طلبيد و با گوش دادن و خنديدن به خاطره ها و شيرين كاري هايش او را در كارهاي بعدي اش جسورتر و گستاخ تر مي كرد(جعفري : يكبار شاه به من گفت جعفري شنيده ام يك روز توي جمع به آقاي {آيت الله} كاشاني فحش دادي ؟! جعفري : بله اعليحضرت ! شاه : چه فحشي دادي ؟! جعفري : قربان فحش بدي بود نمي توانم به زبان بياورم ! شاه : نه اشكالي ندارد بگو ببينم چه فحشي دادي ! جعفري : قربان رويم نمي شود ! شاه : چه اشكالي دارد ، بگو ببينم چه گفتي ! جعفري : قربان گفتم خار مادرتو گ = ييدم!!!! شاه : قاه قاه مي خندد و مي گويد عجب! عجب!)

حقيقت اين است كه شعبان جعفري با توجه به قلدري ذاتي و دار و دسته ي بزن بهادر و خطرناكي كه همواره به دور خودش داشت توانايي حيرت انگيزي در به راه انداختن دسته هاي چماق دار و بسيج رجاله ها و بزن بهادرهاي جنوب شهري براي انجام مانورها و ماموريت هاي دورن شهري داشت . او با اتكا به همين رفقا و نوچه هاي زورمند و پشتيباني ساواك و شهرباني هر زمان كه اراده كرد هر كاري كرد از كتك زدن افسر بازجوي ساواك در داخل سازمان اطلاعات و امنيت گرفته تا تكه پراكني به تيمسار نصيري و كل كل با تيمسار حجت در حضور شخص شاه ! ، گاهي به دفاتر روزنامه هاي توده اي و چپي حمله كرد (14 آذر 1330 آتش زدن و تخريب دفاتر روزنامه هاي " مردم " ، " چلنگر" ، " به سوي آينده " ، " بدر " ، " نويد "  ، " آزادي" و غيره ) ، گاهي خانه هاي صلح را بهم ريخت و گاهي هم در زمان انتخابات به پاي صندوق هاي راي قشون كشي كرد و با توسل به پس گردني و فحش خواهر و مادر براي كانديداي مورد نظر حكومت راي جمع كرد . رد پاي شعبان جعفري و ادبيات لمپنانه ي او را  را در سالهاي مابين 1326 تا 1356 در همه جاي صحنه ي سياسي ايران به وضوح مي توان يافت ؛ زماني در حال اجراي نمايش باستاني براي اعليحضرت در جشن مهرگان ، زماني پيشاپيش " جمعيت جوانمردان جانباز "( نامي كه جعفري پس از كودتاي 28 مرداد براي دار و دسته اش برگزيده بود) در 21 خرداد 1342 براي سركوب باقي مانده ي قيام 15 خرداد و زماني روي تخت بيمارستان ، زخمي از سوء قصدي كه از طرف عناصر سازمان مجاهدين خلق (منافقين) در داخل پارك شهر(نزديك باشگاه – موزه ي جعفري كه به عنوان پاداش كودتا به او هديه شد و زماني از سرتاسر جهان مهمان و بازديد كننده هاي فراوان وعاليرتبه از ورزشكاران و هنرمندان گرفته تا رجال طراز اول سياسي داشت ) به او شده بود . او كه از سوي مردم و مطبوعات گاهي جعفري ، گاهي بي مخ و گاهي تاجبخش ( به پاس ايفاي نقش پررنگش در شكل گيري و موفقيت كودتاي 28 مرداد كه باعث بازگشت شاه و حفظ تاج و تخت شده بود اين لقب به او اعطا شد) ناميده مي شد به شمشيري دو لبه تبديل شده بود كه از هر طرف كه فرود آورده ميشد مي بريد ؛ او روزي مصدق را از پاي هواپيما بر دوش گرفته و نعره ي زنده باد مصدق سر داد و روزي ديگر سوار بر جيپ به در خانه ي مصدق كوفت و در را از جاي كند تا دستش به مصدق برسد و او را بابت رفتن شاه از ايران در اسفند 1331 تنبيه كند  ، روزي در رشت و در جمع به خواهر شاه فحش داد و روزي كريم پورشيرازي را بابت اينكه در روزنامه اش " شورش " به شاه توهين كرده بود در زندان مورد ضرب و شتم قرار داد ، روزي دست آيت الله كاشاني را بوسيد و روزي ديگر چندين اتوبوس آدم با بيل و كلنگ جمع كرد تا پامنار و بيت آيت الله كاشاني را ويران كرده و شخم بزند !

جعفري بعد از انقلاب پس از سالها دربه دري و آوارگي از شهري به شهري و از كشوري به كشور ديگر سرانجام به آمريكا پناهنده شد و در 28 مرداد 1385 در حالي كه در يك چلوكبابي ايراني شاگردي ميكرد و كباب چنجه به سيخ مي كشيد در غربت و تنهايي از دنيا رفت در حالي كه هرگز با تمام ادعايي كه داشت حتي موفق نشد همسر و تنها فرزندش حميد را قبل از مرگ ببيند . او را قضاوت نمي كنم چون غير از 4-3 باري كه تلفني و از طريق يكي از دوستان با او حرف زده ام هيچ شناخت عميق و روشني از شخصيت واقعي اش ندارم و تمام دانسته هايم محدود به مطالب و گفته هاي ضد و نقيضي است كه از او روايت مي شود و بر سر زبان هاست . كتاب خاطراتش را به جرات مي گويم كه شايد بالاي 300 بار خوانده ام تا با نگاه تحليل گرانه و حساب 2*2 تا كردن به يك 4 واقعي از شخصيتش برسم ولي اعتراف ميكنم كه زواياي مبهم و تاريك شخصيت اين مرد ، او را به موجودي عجيب و پيچيده و رمزآلوده برام بدل ساخته كه هرچه بيشتر در موردش ميدانم بيشتر بر حيرت و كنجكاوي هايم افزوده مي شود . مردي عجيب و لوطي مسلك و قوي كه هرگز لب به دود و دامن به زنا و آلودگي هاي اخلاقي نيالود و تا زنده بود حتي در غرب وحشي هم نماز و روزه اش ترك نشد ، مردي كه همواره گوني گوني برنج و روغن و ارزاق عمومي در انباري باشگاهش نگه مي داشت تا به نيازمندان و فقرا كمك كند و آنقدر لوطي و با مرام بود كه نواب صفوي زماني كه نياز به چند هزارتومان پول داشت با اينكه اگر لب تر ميكرد كسبه و مومنين بازار ميليونها تومان پول به پايش مي ريختند ولي فقط دنبال او فرستاد تا از او برايش پول بگيرند . جعفري بعد از 28 مرداد با اينكه اگر مي خواست مي توانست با استفاده از روابط و نفوذي كه داشت صاحب ثروت و مكنت فراوان شود ولي از دار دنيا به همان ماشين جيپ قديمي و يك خانه ي كلنگي و يك باشگاه قناعت كرد و روال زندگي اش را بر اساس همان كله پاچه صبح ، چلوكباب ظهر ، سيراب شيردان عصر و دل و قوه ي شب ادامه داد و همينكه شكمش سير و تنش سلامت باشد شكر خداي را گفت و زياده از اين نخواست ولي اين فقط يك بعد از شخصيت اوست . او بي ترديد چه آگاهانه و چه ناآگانه نقش پررنگ و انكار ناپذيري در سقوط دولت ملي مصدق و روي كار آمدن استبداد دارد و چه بسا اگر آن روز او به همراه دار و دسته اش توي خيابان ها نبودند يك دعوت عمومي از طرف مصدق مي توانست مردم را به خيابان ها ريخته و دولت كودتا را سرنگون كند . او اولين كسي در ادبيات سياسي ايران است كه علاوه بر خودكار و كاغذ ، چماق را هم روي ميز دولتيان گذاشت و پايه گذار ركني جديد در بناي معادلات سياسي – اجتماعي كشور گرديد كه به ظاهر از دل مردم برآمده و در واقع چاقوي دولتي در دست با قلدري و خودسري در حركاتي "همواره خودجوش! " آنچه را كه مي خواهند حال يا به شكل امتياز و يا به شكل باج از حكومت و مردم مي گيرند . جعفري شايد بي گناه ترين مجرم تمام آنچه كه مرتكب شد باشد ولي به هيچ وجه در آنچه كرده و ميكرده بي تقصير نيست . او شايد تحليل درستي از آنچه كه در پس پرده ي سياست مي گذشت نداشت ولي قطعا آگاهي كاملا روشني نسبت به رياكاري اهالي سياست داشت و من با اينكه هرگز قصد ندارم فرزند يك بقال عيالوار و متدين " گذر دباغ خانه " را به عنوان مقصر تمام آنچه كه در 3 دهه حضور چماق داران در خيابان هاي تهران پيش آمد معرفي كنم ولي در دادگاهي كه خودم و در نهان خانه ي ذهنم براي او تشكيل داده ام هرگز اجازه نخواهم داد كه او بار ديگر با ادبيات چاله ميداني اش " از متهم بودن  استعفا بدهد " و خود را از تمام آنچه كه پيش آمد و پيش آورد تبرئه كند حتي اگه تمام تاريخ شهادت بدهند كه كاشاني او را به خانه اش طلبيده و آهسته و در گوشي به او گفت : " آقاي جعفري ! برو و هرطور شده نذار اعليحضرت از ايران بره چون اگه تاج و تخت از دست بره عمامه ي ما هم از دست رفته ! ...."

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 13:41 | لینک  | 

 

بعضي لحظه ها ممكنه هرگز تكرار نشن ، لحظه هايي كه تجربه كردنشون حال آدمو خوب ميكنه و اصطلاحا به آدم " آن " ميده . كسي نميدونه كدوم لحظه قراره به يك تجربه ي متفاوت و " حال خوب" تبديل بشه پس سعي كنيد از كنار هيچ لحظه و اتفاقي بي تفاوت رد نشيد . گاهي به طبيعت برگردين و با اين نخستين آموزگار بشريت خلوت كنيد و شك نكنيد اگه بتونين اين معلم پير و كم حوصله رو به حرف بيارين درسهاي باارزشي به شما خواهد آموخت . با كوه ، آسمان ، دشت با دريا خلوت كنين . با طلوع ، با غروب ، با حس وهم انگيز يك نياز روحاني به يك وجود روحاني در يك لحظه ي روحاني ، گاهي در خلوت كوهسار و سكوت وهم انگيز صحراهاي دوردست قدم بزنين و با رودها و سرودهاي طبيعت خلوت كنيد بذارين خدايان خجالتي عهد باستان خودشونو به شما نشون بدن ، شايد يك بودا ، يك زردشت در وجود شما آماده ي ظهور باشه پس گاهي دل بكنيد از هر اونچه كه شما رو به يك موجود خونگي و دست آموز تبديل كرده ، دل بكنيد از ريموت ها و كنترل ها و صفر و يك هاي ديجيتالي ، گاهي خودتونو رها كنيد از اسارت ماشين هايي كه اومده بودن تا به شما خدمت كنن ولي حالا تموم برنامه هاي زندگي شما تحت كنترل برنامه هاي بي احساس و روبوتيك اوناست  . اين طبيعت ميتونه حتي زياد دور هم نباشه ، گاهي همينقدر كه يك چشم انداز ساده از روي بالكن خونه تون و گوش سپردن به صداي آواز گنجشكها و كلاغهاي كوچه ،  شمارو به اين معرفت برسونه كه " ...رسم آدميت نيست / مرغ ، تسبيح گوي و من خاموش " براي ايجاد " آن " در شما كافيه. زبون و مناسكش به اختيار خودتون  اما سعي كنيد براي سپيده دم ، خدايي براي گفتگو پيدا كنيد . خدايان طبيعت دوست دارن كه هنرنمايي شونو ببينيد  پس خواب نباشيد وقتي رب النوع طلوع بيدار شده و داره مشت مشت " يك روز خوب" و " يك روز بد" به روي شهر ميپاشه. در زندگيتون لحظه هايي رو قرار بدين كه فقط مختص دلتون باشه ، دنبال هيچ دليل و بهانه اي نباشين ، مثل كودكي كه توي كوچه خاك بازي ميكنه همينقدر كه لذت ببرين و احساس سبكي كنيد كافيه ؛ گاهي به " ديار خاموشان" بريد ، و با مردگاني كه ميشناسيد يا نميشناسيد خلوت كنيد ، به بيمارستان رواني ، مراكز نگهداري از سالمندان و معلولين ، به شيرخوارگاهها و پرورش گاهها ، به تشييع جنازه ي يك آشنا يا غريبه ، به يك مراسم مذهبي يا معنوي ، از روضه و اعتكاف گرفته تا تماشاي سماع دراويش نقش بنديه ، از گلاب گيري تا تماشاي منظره ي كوچ عشاير ، از شركت داوطلبانه در برنامه هاي جهادي – عمراني روستاها تا گلريزان براي آزادي زندانيان بدهكار ... زندگي رو گاهي بايد زير باران قدم زد و خيس شد و لذت برد ، پس گاهي بي هيچ آدابي و ترتيبي لحظه هايي براي خودتون خلق كنيد كه بتونين كودكانه قدم بزنيد و خيس بشين و لذت ببريد...

* پی نوشت

در زندگي ، گاهي دردهايي است كه قابل گفتن نيست . بايد لبخند بزني و بگويي خوبم ! شريكي براي گريه هايت پيدا نمي شود پس بي سبب اشكهايت را بدنام نكن . نگذار زندگی تورا در هم بشکند پس بغض هاي نشكسته ات را در خود فرو بريز و حتي اگر به زور هم شده لبخند بزن و بگو خوبم ، مثل كودكي سرطاني كه با لبخند از پنجره ي قطار براي غريبه هاي دور دست ، دست تكان مي دهد . در زندگي دردهايي هستند كه نه گفتن دارند و نه شنيدن . هق هق گريه هايت را جار نزن ، پشت هر ديوار ، هزار سايه كمين كرده است براي پوزخند زدن به فروريختنت . صبورانه طاقت بيار و زانو خم نكن . هيچ اندوهي هميشگي نيست حتي همين دق واره هايي كه مثل راز در سينه مخفي كرده اي و مثل موريانه وجودت را مي جوند . درد بايد درد بماند و مرد ، مرد . به دردهايت لبخند بزن و به بي دردي مردمي كه نه معني گريه هايت را مي فهمند و نه معني خنده هايت را ......  

بعدنوشت (۱۸/۵/۱۳۹۳ )

دیالوگی زیبا از حشمت فردوس خطاب به نوه ش ....

اگه تموم کورهای دنیا بینا بشن باز هم ۲ تا کور توی دنیا باقی می مونن :

- یکی من که چشمام جز تو رو نمی بینه....

- یکی تو که نمی بینی من چقدر دوستت دارم....

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 12:10 | لینک  | 

 

ما كه عددي نيستيم ، پس چرا خيال مي كنيم كه تموم دنيا داره نگاهمون ميكنه كه ازمون سوتي بگيره . مگه ما خيال كرديم كجاي اين دنيا ايستاديم كه انقدر نگران سقوط هزاران تابلو و قاب بزرگ روي سرمون هستيم و با هر پس لرزه اي كه توي زندگيمون اتفاق ميفته هي مي ميريم و زنده ميشيم . كه سالهاست نه خواب راحت داريم و نه زندگي راحت و اينطور فاجعه آميز و هولناك اعتماد به نفس خودمونو از دست داديم ، كه از همسايه يه جور مي ترسيم و از همكار يه جور و از پدر و مادر يه جور و از خدا و نكير و منكر هم يه جور ديگه . اين همه آداب و ترتيب از كدوم روزنه به خونه هامون درز پيدا كرده و اينقدر خنده دارمون كرده كه وقتي قراره مهمون برامون بياد عوض اينكه به فكر شام و نهارش باشيم به فكر تعويض مبلمان منزليم و پوشيدن لباسي كه هزاري هم اگه بمون نياد ولي همين كه يه شب توي چشم بيايم دست طراحشو ميبوسيم .  

گير نميدم ولي مدتهاست كه همه مون دايره وار به دور هم نشستيم و مدام داريم به هم چشم غره ميريم كه اون چي بود كه گفتي ؟ اون چي بود پوشيدي ؟ اون چيه ميخوري ؟ و....و....و....و حالام كه تازگيا مد شده سر مردن همديگه هم باب چوسي رفتنو باز كرديم و از جنس كفن تا مكان قبرمون هم شده سوژه هايي براي تركوندن دوستا و كور كردن دشمنا !

دنيا هرجور دلش ميخواد بذا بچرخه ، ما كه حسابمونو خيلي وقته از باريك و كلفت دنيا سوا كرديم و شبا زود ميخوابيم كه صبا زودتر آبمون با كسي توي يه جوب نره ! ...راضي ام از زندگي ، از همينكه تموم اونا كه روز و شبشون شده حسرت خوردن واسه خونه هاي شمالي تر و ماشيناي مدل بالاتر وقتي به ما ميرسن دوباره شكل بچگياشون ميشن و حرف دل ميزنن و لااقل واسه چند ساعتم كه شده فراموش ميكنن كه چه كورسي با خودشون و بقيه گذاشته بودن واسه ي لاكچري تر شدن و تجملاتي تر شدن ، و يادشون مياد حالا خونه داشتن روي يه تپه بالاتر يا پايينتر قيطره و نياورون و يه نمره بالاتر يا پايينتر بودن عدد جلوي x يا y مدل ماشيناشون حالا فرق چنداني هم در آدميتشون و در خوشبختي و بدبختيشون نداره و هيچ لزومي نداره كه 10 دست كاسه و بشقاب و قاشق و چنگال مختلف سر سفره باشه تا بشه سوپ و سالاد و غذا خورد ، كه لااقل پيش ما كه هستن مثل بچه ها با قيافه هاي ذوق زده اعتراف ميكنن كه تا حالا چلوگوشت به اين خوشمزگي نخورده بودم تا منم قيافه ي آدم بزرگا رو براشون بگيرم و يادشون بيارم كه چرا خوشمزه تر از اينشم خورده بودي فقط روي زمين ، كنار سفره و با دست نخورده بودي....

شايد نبايد اول حرفام جمع مي بستم ، شايد شما عددي باشي اما من سالهاست كه فهميدم  در چرخه ي هستي عددي نيستم و قباي بهانه ي آفرينش و اشرف مخلوقات بودن خيلي براي تنم گشاده و خواسته سرم شيره بماله اون شاعري كه سروده " ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند" كه من " لقمه ناني به كف آرم و به غفلت " بخورم يا نخورم . من هر شب كه ميخوابم در حالي كه نميدونم آيا طلوع فردا رو خواهم ديد يا خير و هر صبح كه بيدار ميشم در حالي كه خبر ندارم خستگيامو پابه پاي آفتاب خسته ي غروب به شب مي رسونم يا نه ، دست كم با هر طلوع و غروب روزي 2 بار ميفهمم كه در اين چرخه ي بيرحم و وهم انگيز كائنات هيچ عددي نيستم و روزي هزار بار بيشتر مي فهمم كه در دنياي شما اگه زيبايي و لذتي هست در 3 گانه ي " زن ، عطر ، خدا " هست. من هنوز هم لاكچري ترين داشته هامو در دنياي نوشته هام دارم و شما هم الان به خاطر اين حرفم چه به من چشم غره برين يا نه اما مدتهاست دلم " بوس " ميخواد ، يك بوس رمانتيك و عاشقانه ، از اونا كه دلت نخواد تا قيامت هم لبتو از روي لب يار برداري . يه لباس خواب آبي آسموني بپوشه ، عطر blue lady به خودش بزنه ، موهاشو خرمن خرمن بريزه تا روي كمرش ، بي هيچ آرايش و بزك ، با همون سرمستي و شيطنت دخترونش خودشو پرت كنه توي بغلت و انقدر هواييت كنه كه آرامش و احساس خوشبختيت ديگه زير هيچ سقفي جا نشه ....خسته ام ، خسته از تموم جنگهاي زمين ، از تموم بايد و نبايدها ، از تموم داشتن ها و نداشتن ها ، از تموم بودن و نبودن ها ، از تموم ترس ها و دلهره ها و از تموم هرچي كه بوي وحشي بدن يك معشوقه ي باكره رو نده . دلم اين روزها هوس بوس داره ....و تو ! غريبه اي كه شايد روزي پا بذاري توي سرنوشتم ، فقط تو ميدوني من چي ميگم.....

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 12:31 | لینک  | 

 

اريك فون دانيكن را دوست دارم . نه بخاطر اينكه نظرياتش با خيال ها و توهمات كودكي ام مو نمي زند ، بلكه به اين خاطر كه آن خيالات كودكانه را دوباره در بزرگسالي به يادم آورد . خيلي وقت بود كه مشغله هاي زميني به كلي غافلم كرده بود كه گاهي نگاهي به آسمان بيندازم . آسمان را ، اين بيكرانه ي زيبا و وهم انگيز را كه روزگاري نه چندان دور عاشقانه دوستش داشتم و عادتم شده بود كه گاهي ساعتها در شب به ماه و ستارگانش زل بزنم مثل تمام زيبايي هاي سالهاي كودكي ام سالها بود كه گم كرده بودم . مثل اسباب بازي هاي زمان كودكي ام ، مثل پاك كن هاي دو رنگ قرمز و آبي ، مثل كوكب خانم و امين و اكرم و آن مرد كه با اسب در باران مي آمد ، مثل دمپختك هايي كه مادر روي چراغ علاء الدين مي پخت و مثل تمام چيزهايي كه رفيق كودكي هايم بودند و ديگر حتي گاهي نامشان را هم بخاطر نمي آورم .

آسمان ، آري آن وقتها كه پيژامه هاي راه راه مامان دوز مي پوشيدم و موهاي سرم را 9 ماه از سال بايد نمره 4 مي تراشيدم ، همان وقت ها  كه در گرفتن پروانه و سنجاقك استاد بودم و خيال مي كردم هر دردي با خوردن آسپرين بچه مداوا مي شود ، آري همان وقتها آسمان را هم دوست داشتم خصوصا شهاب باران شبهاي بهاري اش را . گاهي ساعتها بر پنجره مي استادم و آن نقطه هاي ريز و درشت چشمك زن نوراني را نگاه مي كردم و خودم را در قالب يك شازده كوچولو تصور مي كردم كه گل زيبايش روي يكي از آن نقطه هاي محو چشم به راه آمدنش مانده . آنقدر در اين خيالات گم مي شدم كه گاهي حتي خواب پرواز مي ديدم و ...

حالا كه نه خيال پرواز دارم و نه گلي گم كرده در آن سوي آسمان ، اما گاهي با خواندن كتاب هاي دانيكن از خودم مي پرسم آيا اين نظريات را خود او نوشته يا كودك درونش ؟ آيا واقعا در روزگاري نه چندان دور ، موجوداتي فضايي از كراتي ناشناخته به زمين آمدند يا تمام اينها خيالات مشتركي است كه از مخيله ي او و انسانهاي غارنشين به يك صورت گذشته است ؟ بر خلاف خواب هاي كودكي ام حالا كه گاهي در بيداري به آسمان نگاه ميكنم نه اثري از بشقاب هاي پرنده مي بينم و نه ارابه هاي خدايان اما حرفهاي دانيكن چه راست باشد چه دروغ ، لااقل اين حسن را براي من دارد كه تمام تخيلات كودكانه ام را مثل فيلمهاي صامت عصر سياه و سفيد ، فريم به فريم از جلوي چشمهايم عبور مي دهد و به يادم مي آورد كه هنوز هم زيباترين ها را بايد در آسمان ، در دوردست ها بجويم ، ستاره قطبي ، خوشه پروين ، ماه ، خدا ، باران و شايد تو....

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 20:53 | لینک  | 

گپي دوستانه با y !
نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 19:58 | لینک  | 

 

به ندرت پيش مياد قبل از اذان مغرب  خونه باشم و باز هم به ندرت پيش مياد شبكه اي غير از نسيم و مستند و آموزش نگاه كنم مگر اينكه برنامه ي خاصي داشته باشه مثلا حشمت فردوس! يا فوتبال يا مستند خاصي . ديشب اما نميدونم چطو شد كه رفت روي كانال 3 و همون صداي مهمون برنامه ي ماه عسلو كه شنيدم شناختمش . اگرچه وقتي دوربين روي چهره ش زوم شد يه لحظه دچار شك و ترديد شدم كه آيا اين خودشه يا نه چون چهره ش واقعا عوض شده بود و البته ناگفته نماند كه من هم مدتها بود كه نديده بودمش و تقريبا چهره شو از ياد برده بودم . برای اینکه مطمئن بشم بلافاصله به قاسم زنگ زدم و همون زنگ اول كه خورد گوشي رو برداشت و انگار كه بدونه براي چي زنگ زدم بدون سلام و حرفي بلافاصله گفت " خانوم اعلايي رو ديدي؟!"

با اينكه تموم اين ماجراها رو از قبل ميدونستم اما خب نميدونم حس و حال اين برنامه بود يا تماشاي صحنه ي نجات اين خانوم و ديدن منظره ي دهشتناك اون چاه كه از ديشب حس خيلي خاصي دارم . قابل وصف نيست ، يه منگي خاص از اون نوعش كه نميدوني دنيا داره دور سرت ميچرخه يا تو روي لبه ي دنيا ايستادي و سرت گيج ميره . اينكه گاهي خيال ميكني بيداري ولي يه اتفاق باعث ميشه به خودت بياي و به خودت بگي :" كجاي كاري مشتي؟! تموم اين مدت خواب بودي و خبر نداشتي " . با تصور اينكه گاهي سرنوشت چه بازي ها براي آدمي در سر داره مخ آدم سوت ميكشه . اينكه خداوند تورو زنده زنده 8 روز و 7شب توي يه قبر و کنار جنازه ی همسرت زنده بگور كنه و اونجا هر لحظه و ثانيه ش هزار بار نكير و منكر خودت بشي و به خودت بگي : " خب اينم از اين ! حالا خودت از پس رزق و روزي و نجات و زندگيت بر بيا اگه راس ميگي" . ما آدما چقدر بي پناه و ترحم برانگيز ميشيم وقتي حل كردن مشكلاتمون به گردن خودمون ميفته يا لااقل شواهد اينطور نشون ميده كه خدا كمي پاشو پس كشيده ، به مريضاي سرطاني نگاه كردين ؟ به محكومين اعدام ؟ به هر كسي كه براي چنگ زدن ، هيچ ريسموني جز خدا براش نمونده . حس بي پناهي و ضعف در اين آدما بيداد ميكنه و من ديروز وقتي ضجه ها و التماس هاي هذيون گونه ي اين خانومو در صحنه ی نجاتش به مامورين امداد مي شنيدم يه لحظه ياد روز هولناكي افتادم كه در افسانه هاي ديني اومده كه همه مون از چاههامون كه قرنها توش اسير بوديم برانگيخته شده و براي حسابرسي بيرون ميايم و گفتن وحشت اون لحظه چنانه که طفل ها پیر میشن و چهره ها دگرگون میشه و من هنوز كه هنوزه نفهميدم آيا اينو يك افسانه بدونم يا حقيقتي كه روزي به تمامي منو در بر خواهد گرفت .  

يه جمله ي اين خانوم بدجور برام ملموس بود چون خودم هم چند بار دقيقا همون حسو توي لحظه هاي مشابه اون تجربه كردم و اونم اينكه گفته بود " وقتي لبه ي چاه ايستاده بودم و اون قاتل مي گفت خودت ميپري ته چاه يا هولت بدم ؟ يه لحظه با خودم گفتم يعني واقعا سرنوشت من – نگارنده : و حاصل اونهمه اميد و آرزو و حرص و جوش و دوندگي – اين بود؟! " و يه جمله شم بدجور از خدا آرزو كردم : " از چاه ، آدم بيرون اومدم" ... و من حس ميكنم گاهي چقدر ما آدمها به چاهي نياز داريم كه از توش آدم بيايم بيرون . يا ترانه اي از حبيب افتادم كه ميگه  اگر به لحظه ي غفلتي در افتادم / پيش از سقوط هشيارم كن/  اگر رنج بيماران ، لحظه اي از دلم بيرون رفت /سخت و بي ترحم بيمارم كن ...
اين شبها رو بايد باور كرد . نميدونم به زبون عربي راحتتري يا فارسي ، زرتشت نبي برات مقدس تره يا محمد رسول الله ، به خدايي در ماورا معتقدي يا فكر ميكني "چشم هايم را كه ببندم جهاني در تيرگي فرو خواهد رفت " .... اما بيا خيال كنيم همين امشب در ته يك چاه سهمگين گرفتاريم و اميدوار به نجات ، هرجا كه هستي سرتو بالا بيار و بگو " خدايا ! با توام ! اگه هستي كمكم كن " و بذا صدا بياد كه " هستم و كمكت مي كنم تا باور كني كه هستم" ... الغوث الغوث خلصنا من النار يا رب ....  

 

نوشته شده توسط بابک احمدی در ساعت 23:7 | لینک  |